سيد نورالدين رونق نادری شاعر شيوا بيان و خوش قريحۀ عصر خود بود، سروده های سید نورالدین رونق نادر ی شامل قصیده، غزل های عشقی عرفانی ، حماسی وانتقادی است.
این شاعر شیواه بیان در عمر کوتاهی ولی پربارش چهار مجموعۀ شعری به یاد گار گذاشته است .
اولین مجموعۀ سروده های آقای رونق تحت نام » غنچه ها » درمطبعه دولتی درسال 1340 به زیور چاپ آراسته گردید.
خون دل» مجموعه دوم از اشعار سيد نورالدين رونق نادري در حمل 1343 خورشيدي به چاب رسيد. اين اشعار كه شامل ترانه ها، نامه هاي منظوم و غزلهاي دوران جواني اوست، بعد از سالهاي 1340 خورشيدي سروده شده است. اين مجموعهء شعري كه در 220 صحفه متعارف چاب شده، به تخمين حاوي دو هزار بيت است درين منظومه، تقريظي از ملك الشعراء مرحوم استاد بيتاب، علامه صلاح الدين سلجوقي، استاد خليل الله خليلي و سيد ابراهيم عالمشاهي بعد از مقدمۀ آن نوشته شده است
سومين ديوان اشعار سید نورالدین رونق نادری به نام «ارمغان زندان» كه بيان و تمثيلي از اوضاع سياسي ناگوار و فقر و بيچاره گي مردم و عصر استبداد است و در حدود دو هزار بيت را در قالب مناجات، قصيده، اشعار انتقادي در بر دارد، در داخل زندان مخوف آن وقت به پايان رسانيد ولی این دیوان در آنزمان اقبال چاپ نيافت و دلیل عمده برعدم چاپ آن سروده های انتقادی شاعر است که برملا کنندۀ رنج ومشکلات مردم و همچنان ظلم نظام های استبدادی وقت است زیرا اکثر اشعار این دیوان درپشت میله های زندان سروده شده است و لی این اثر نایاب به به طور دست نویس در نزد علاقمندان وجود داشت که درسال 2000 میلادی از طرف ملاعوض عاکف در کراچی پاکستان به چاپ رسید .
چهارمین مجموعۀ شعری آقای رونق دیوان تحفۀ شاعر میباشد ، این دیوان نیز شامل قصیده ، مناجات ، غزل ومخمس است.
سید نورالدین رونق نادری از جمله سخنسرایان پیشتاز عصر خود بوده است که با مطالعۀ هر شعر وی میتوان تصویر واقعی وبرخورد های تبعیض آمیز حکام آنزمان را با روشنفکران ، دریافت .
این شاعر وسخنور معاصر درجمع سایر آزاد اندیشان به جرم بی گناهی سالهای درازی عمرش را درپشت میله های زندان گذرانید، تااینکه در دوران حاکمیت منفورحفیظ الله امین به عدم پيوست ولی به قول خود او که گفته است :
همچو معنی روح ما ماند به اجسام سخن اندران فرصت که جزخاکی زما آثارنیست
آثار وسروده های او بازگو کنندۀ حقایقیست که در پشت میله های زندان به وقوع پیوسته است ، دراین زمینه میتوان گفت که ارمغان زندان یک اثر گرانبهائیست که برای نسل فعلی و آینده میتواند آئینۀ درست از تاریخ گذشته باشد.
و اين نمونۀ كلام وي :
باز كن يارب برويم بابت عشق در دلم آتش فشان از تاب عشق
باده ام بخشا ز صهباي دگر تا گذارم پا بدنياي ديگر
تا شوم ديوانه و مجنون عشق سر نهم در وادي و هامون عشق
در دلم انداز از عشقت اثر سازم از شوريده ها شوريده تر
يا الهي چارۀ كارم نما عقدۀ از كار دشــــوارم گشا
تا گشايم همچو سوسـن صد زبان در صفاتت اي كريـــــــم مهربان
بر در پاك تو آوردم پـــــــــناه «روسياهم روسياهم روســـــياه»
داد خواهم خالقــا دادم بـــــــده عزم سنگين تـــر ز فــرهادم بده
گر بعشقت خويش فانـي گفته ام در حقيقت جاويداني گفتــــــه ام
واله و سر گشته ام در كوي عشق آيد از هر نكته اي من بوي عشق
در دلم لاهوت افگـــــنده شـــرار
(بيـــــــــــقرارم بيقرارم بيقرار)
***
ايدل بي عشق و بي سوز و گـداز خويش را هم مشرب پروانه ســاز
گر بآتش نور او بيني عيـــــــان زندۀ جاويد گرد و جانفشــــــــان
افگني در بين آتش خويـــش را نوش بشماري بعشقش نيــش را
بال و پر در آتش عشقش بســوز آتش خود گرد و خود را بر فــروز
زندۀ جاويد باشند عـــــــاشقــان بيند انوارش بهر چيزي عيـــــان
جان بده در راه آنكو جــــان دهد آتش عشقش ز هر دلهــــا جهــد
« رونقا» دلــــــدادۀ الله بـــــاش از رموزبيـــخودي آگــــــاه باش
دل بود كاشانه اي حــــــي ودود بايد از آلوگي پاكش نمـــــــــود
عشق در دل ميكند هر گه گـــذار ميشود بيرون ز دستم اخـــــتيار
من كه در دل مينمايم جستـــجو جـــلـوۀ دلــــــــــدار دارم آرزو
در دلــــــم لاهــوت افگنده شرار
(بـــــــــــيقرارم بيقرارم بيقرار)
***
مي برم سر را بجيـــــب خود فرو تا نيوشم نالـــــــه هاي هاي وهو
مست از اين شور و غوغاي خودم گوهرم اما بدريا خـــــــــــــودم
دل ز جذب عشق مي آيــد بكف گوهر معني بر آيد از صـــــــدف
از شرر سوزنده تر آه مـــن است مأمن حق قلب آگاه مــــن است
گر سرم را مي برد دشمـــن بتيغ كي كنم جان را ز راه حـــق دريغ
ايخوشا منصور و پــــــــاي دار او فاش گفتـــم هـــر زمان اسرار او
هر كه در آن رتبه اي اعلــي رسد نام او جاويد مانـــد تـــــا ابـــــد
ازمي وحدت هـــر آنكومست شد نيستي بگزيد كـــــاخر هست شد
محرم اســــــــــــــرار دارم آرزو ديدۀ بيـــــــــــــــدار دارم آرزو
نعره زن در دشـــت و بازار خودم بلبم اما به گلـــــــــــــزار خودم
در دلم لاهوت افگــــــــنده شرار
( بـــــــــــيقرارم بيقرارم بيقرار)
***
گر بـــــــداني عالــــــم رازيم ما پاي تا سر رمز و اعجــــــــازيم ما
واشگافي گر درون سيــــــــنه ام بنگري تا چيست در گنجيــــنه ام
نيستم گر بيش از خاكســــــتري در ميان سينه دارم اخــــــــگري
اخگري كو تا ابد باقـــــي بـــــود هر زمان از آه دل روشــــن شود
عشق ايزد هر كجا تابنــــــده شد شخصي فاني تا ابد پاينــــده شد
در دلم از غيب مي آيــد سروش ورنه خود در گوشه اي هستم خموش
بادۀ وحدت خور و مستانه شـــــو مست ني زين باده و پيمانه شـــو
در پيش پويان نبـــــاشي زينهار آن مي كو در ســـــرت آرد خمار
ميكند درياي دل آنـسان خروش دُر حرفم ميزند در سيــــنه جوش
در دلم لاهوت افگنـــــــــده شرار
(بــــــــــــيقرارم بيقرارم بيقرار)
***
ميكشم در ديده چون كحـل لبصر خاك پاي مردم صاحبــــــــــنظر
تا مس قلبم نمايــــد كيـــــــميا يك نگاه آنچــــنان مــــــرد خدا
آنكه باشد عاشــــق صاحب ضمير از ضميرش ســـــر كشد بدر منير
عارفان با ذات حـــــق واصل بود جاي حق در قلب صــاحب دل بود
خويش را ســـوزند در نار خودي فاشتر گويـــند اســــرار خـــودي
كـــــن عطا يارب چنان توفيق را تا بيابم جـــادۀ تحـــقيــــــق را
دور ســــــازم پـــردۀ پــنـدار را در نظر بـــيـــنــم رخ دلــــدار را
كــرده اي آيـنه سان حيران مرا آتشي افگنـــده اي در جـان مرا
لحظه اي در قلب مـن آرام نيست خاطرم شاد از غم ايــــــام نيست
سوختم در آتش دل،ســوخــتم دل پر از اسرار، لب را دوخـــــتم
در دلـــــم لاهــوت افگنده شرار
(بـــــــــــيقرارم بيقرارم بيقرار)
***
باش از هــــر عيش دنيا بي نياز عشق حق را جـوي نه عشق مجاز
خويش را عشاق نـامي بي سبب عشق خوبان عشق گـوئي اي عجب
در دلت گر عشق انــــــدازد شرار لرزه آيد در تنت سيـــــماب وار
ناله اي سوزان بــر آور از جــــگر تا به قلب سنــــــــگ اندازد شرر
خويش را چون ديگران منما قياس حق ترا بخشيده چشم حق شناس
عاشقـــــان را خالق مسكين نواز داده از مخلوق ديگر امــــــــتياز
آنچنان طبع گهر بـــــــــار سليم ميچكد از منطقش دُر يـــــــتيم
از نشاط و نوش هستي رسته است نه به اين دنياي دون دل بسته است
نيست دردم را دواي از طبيـــــب آن بود كو وصل بنمايد نصيـــب
گر نيم دلداه گفتارم ز چيـــــست اينچنين سوزنده اشعارم ز چيست
در دلم لاهــــــــوت افگنده شرار
(بـــــــــيقرارم بيقرارم بيقرارم)
***
دل مــده بر هيچ چيزي در جهان زانكه باشد جمله چــون آب روان
دل بچيزي ده كه جـــاويدان بود مالك گردون و جسـم و جان بود
تا بكي بر خواهش نفــــس لعين مينمائي كار اي مــــــــرد گزين
تا بكي محو پريرويـــــــان شوي تا بكي از هجر شان نـــالان شوي
از كدورت خانۀ دل پــــــاك كن سينه را چون گل ز عشقش چاك كن
بسته اي عيش جهان هـر گز مشو هيچگاه بر خواهش نفــــست مرو
هر كرا در دل تجلاي حــــق است چرخ از انوار او با رونـــــــق است
گر چه دل سنگ است مانـند حجر سنگ دارد نيز در باطن شــــــرار
ناله اي جانسوز مار را گـــــوشدار ميجهد از قلب پرسوزم شــــــرار
سر زدم آنسان بصحراي جنـــون ميچكد از ديده جاي اشــك خون
در دلم لاهـــــــوت افگنده شرار
( بــــــــــيقرارم بيقرارم بيقرار)



