چارسویِ خاطره
من هستم و شنایِ نگاهم به جویِ اشك
غلتيده اشك رویِ من و من برویِ اشك
بسيار خسته چهرۀِ اشك از نگاه من
زينسو نگاه خستۀِ من هم به سویِ اشك
وا كرده ابر ناله سر گفتگویِ اشك
من هستم و صدایِ پر از هق هق نگاه
آنسان كه پاره مي شود از او گلویِ اشك
ديريست شوق ديدن رنگ صدایِ عشق
دل را كشانده لحظه به لحظه به كویِ اشك
ياد فضایِ قصۀِ نازش بخير باد
كز او شنيدهايم زهر گوشه بویِ اشك
دادم هوایِ تازۀِ او را اگر ز دست
هستم به رویِ ديده پیِ آبرویِ اشك
ای شهريار قصۀِ من ای كه پر شده است
از چشم تو به خاطر من صد سبویِ اشك
اي زينت تمامیِ گلواژههایِ عشق
اي مادر ای سپيده نگاه تو قویِ اشك
در چار سوي خاطره حيران ستادهام
با ياد هر نگاه تو روي سكویِ اشك
………
نورالله وثوق



