سیدنورالدین رونق نادری
شد خرد زیربار جفا پیکرم امرزو
خون میچکد از دیدۀ غمپرورم امروز
درخاک نهان گشت رخ مادرم امروز
گردید دل سرد لحد بسترش افسوس
شد خاک سیه بالش زیرسرش افسوس
اکنون سرمن حشر به پاشد به که گویم
قدم زغم وغصه دوتا شد به که گویم
آن عشرت جاوید کجاشد به که گویم
بینائیم ازدیده جداشد به که گویم
تیرالم و دردجهانم به جگر زد
آن زخم کهن به نشد وزخم دگر زد
واه مانده ام ازبذل نگاهیکه مپرسید
حالم شده ازغصه تباهیکه مپرسید
شدپیشۀ من ماتم وآهیکه مپرسید
دارم بخدا روزسیاهیکه مپرسید
نوکرد فلک کینۀ دیرینۀ خودرا
بکشود پی غارت او سینۀ خودرا
ای مادرمن ! مارد نیکو سیرمن
گل زد بخدا ازغم مرگت جگر من
درگلشن گیتی شده داغت ثمر من
ای بیخبراز گریۀ شام وسحرمن
هرسو نگرم گریه کنان سویتوبینم
یاروی زمین نقش کف پایتو بینم
ازاشک بمرگت رخ من رنگ نمودی
مانندکمان قامت من چنگ نمودی
افسوس که جادرلحد تنگ نمودی
بالش ابدزیر سرازسنگ نمودی
ای مادرمن جایتو در دیدۀ من بود
یادر دل افسردۀ رنجیدۀ من بود
ای مادرم ازحال دلم بی خبرهستی
افسوس ودریغا به جهان دگرهستی
درجنت حق راحت وآسوده ترهستی
زان بی خبر ازحسرت وآۀ پسر هستی
هرسونگرم منکه مگررویتوبینم
کوبخت که یکبار دگرسویتو بینم
یادتوزدل هیچ فراموش نگردد
رونق زچه باغصه هم آغوش نگردد
درمرگ تو پیوسته سیه پوش نگردد
تاشعلۀ اندوۀ تو خاموش نگردد
هرجاکه روم پیش نظرم جلوه گرآئی
تامرگ بهر لحظه به یاد پسرآئی
شد طاهر روح توازعرصه پرافشان
رفتی توازاین صحنۀ پرمحنت دوران
ماندی همه را زار به این حال پریشان
ارواح ترا شاد کند قادرسبحان
چون فکر توبودی همه جا سوی خداوند
جای تو بودنیز به مینوئی خداوند
ازبهر خدا خانه روم سوی که بینم
غیرازرخ توبررخ نیکوی کی بنیم
گردیده کنم باز بگو روی که بینم
بی روی بهشت تو به مینوی که بینم
دربارۀ من بهر خداچاره بسنجید
راهی زبرای دل صدپاره بسنجید
هرلحظه زغم ناله وفریاد نمایم
یارب چه به این خاطر ناشاد نمایم
هرلحظه زغم خاک بسربادنمایم
خون گریم واینگونه ترایادنمایم
سخت است که مهرتوفراموش کنم من
ازاکلیل سخن قبرتوگلپوش کنم من
تادیده فروبست زبانش زسخن ماند
ازدیده نهان صورت اولای کفن من
ازیاس بجا داغ جهان دردل من ماند
پیوسته مرادرغم واندوه محن ماند
گفتی که کی ازظلم فلک رفت زدینا
گفتن به «شعف » سال وفاست مراورا
ب ، ف ، ش (هـ، ق 1382)
سیدنورالدین رونق نادری
تاسایۀ اقبال برفت ازسرم امروز
شد خرد زیربار جفا پیکرم امرزو
خون میچکد از دیدۀ غمپرورم امروز
درخاک نهان گشت رخ مادرم امروز
گردید دل سرد لحد بسترش افسوس
شد خاک سیه بالش زیرسرش افسوس
اکنون سرمن حشر به پاشد به که گویم
قدم زغم وغصه دوتا شد به که گویم
آن عشرت جاوید کجاشد به که گویم
بینائیم ازدیده جداشد به که گویم
تیرالم و دردجهانم به جگر زد
آن زخم کهن به نشد وزخم دگر زد
واه مانده ام ازبذل نگاهیکه مپرسید
حالم شده ازغصه تباهیکه مپرسید
شدپیشۀ من ماتم وآهیکه مپرسید
دارم بخدا روزسیاهیکه مپرسید
نوکرد فلک کینۀ دیرینۀ خودرا
بکشود پی غارت او سینۀ خودرا
ای مادرمن ! مارد نیکو سیرمن
گل زد بخدا ازغم مرگت جگر من
درگلشن گیتی شده داغت ثمر من
ای بیخبراز گریۀ شام وسحرمن
هرسو نگرم گریه کنان سویتوبینم
یاروی زمین نقش کف پایتو بینم
ازاشک بمرگت رخ من رنگ نمودی
مانندکمان قامت من چنگ نمودی
افسوس که جادرلحد تنگ نمودی
بالش ابدزیر سرازسنگ نمودی
ای مادرمن جایتو در دیدۀ من بود
یادر دل افسردۀ رنجیدۀ من بود
ای مادرم ازحال دلم بی خبرهستی
افسوس ودریغا به جهان دگرهستی
درجنت حق راحت وآسوده ترهستی
زان بی خبر ازحسرت وآۀ پسر هستی
هرسونگرم منکه مگررویتوبینم
کوبخت که یکبار دگرسویتو بینم
یادتوزدل هیچ فراموش نگردد
رونق زچه باغصه هم آغوش نگردد
درمرگ تو پیوسته سیه پوش نگردد
تاشعلۀ اندوۀ تو خاموش نگردد
هرجاکه روم پیش نظرم جلوه گرآئی
تامرگ بهر لحظه به یاد پسرآئی
شد طاهر روح توازعرصه پرافشان
رفتی توازاین صحنۀ پرمحنت دوران
ماندی همه را زار به این حال پریشان
ارواح ترا شاد کند قادرسبحان
چون فکر توبودی همه جا سوی خداوند
جای تو بودنیز به مینوئی خداوند
ازبهر خدا خانه روم سوی که بینم
غیرازرخ توبررخ نیکوی کی بنیم
گردیده کنم باز بگو روی که بینم
بی روی بهشت تو به مینوی که بینم
دربارۀ من بهر خداچاره بسنجید
راهی زبرای دل صدپاره بسنجید
هرلحظه زغم ناله وفریاد نمایم
یارب چه به این خاطر ناشاد نمایم
هرلحظه زغم خاک بسربادنمایم
خون گریم واینگونه ترایادنمایم
سخت است که مهرتوفراموش کنم من
ازاکلیل سخن قبرتوگلپوش کنم من
تادیده فروبست زبانش زسخن ماند
ازدیده نهان صورت اولای کفن من
ازیاس بجا داغ جهان دردل من ماند
پیوسته مرادرغم واندوه محن ماند
گفتی که کی ازظلم فلک رفت زدینا
گفتن به «شعف » سال وفاست مراورا
ب ، ف ، ش (هـ، ق 1382)




