دکتورمحمد شعیب مجددی
طهمورث فرزند هوشنگ مردی عادل ،پاک طینت ، نیکو خصال با افکار پسندیده در آسایش و آرامش مردم سعی و کوشش میکرد و با لطف و محبت بر زیر دستان مرحمت و عنایت داشت . ولی آنگاه که تاج وتخت پادشاهی او وسعت و ید قدرتش طولا گشت ؛ غرور جاه وجلال ، زوز و زر چون خون شیطان بر رگهایش جریان پیدا کرد و با سم ستوران ظلم وستم ،بی گناهان و مظلومان را فرش راه مینمود و با آتش اهریمنی فساد وبی بند وباری دروازه بد بختی ها و مصیبت ها را برای بینوایان باز نمود و روز روشن تاریک گشت و زندگی عوام الناس چنان تلخ و ناگوار گردید که پنجهزار خانواده تحمل کشیدن این بار رنج و عذاب را نیاوردند و برای آرامش و زندگی بهتر و رهای از ظلم و ستم طهمورث رخت سفر بستند و آواره وسرگردان از دیاری به دیار دیگر به امید طلوع خورشید سعادت وآرامش و سحر شدن این شب یلدای ظلمانی هجرت نمودند . از کابل و قندهار گذشته به وادی غور رسیدند در آنجا نبز کلبه شان گرم نگشت . پایان راه کاروان آواره گان خسته وزله به دامنه های سرسبز، مرغزارهای مرغوب ولاله زارهای دلنشین« اوبه» خیمه زدند و ماه ها وسالها با آرمش و آسودگی در وادی زیبای اوبه سپری نمودند . تا اینکه ابر سیاه و تاریک بدبختی و مصیبت یک بار دیگر بر بام خانه شان جلوه افزائی نمود و اهریمن بدکنش گلی به آب داد و با یک حادثه و واقعه تلخ ، حمایل گرم دوستی ها و محبت ها به دشمنی ، عناد ، جنگ و جدل تبدیل گشت و دو قبیله که عمری برادر وار در پهلوی هم زندگی کردند به جان هم افتادند وقبیله هیاطله که جنگجویان زیاد داشت با ظلم وستم خون قبیله دیگر را به ناحق میریخت و دروازه سعادت و خوشبختی را برای این قبیله مظلوم چنان تنگ وتاریک ساختند که دوباره کوله بار رنج و اندوه را بردوش گرفته سر به ویرانه ها زده آواره و مهاجر گشتند . کاروان آواره گان سر انجام در سواهل هریرود در مرغزارهای «مالان» و «گواشان» مقام ومنزل یافتند و به امید نجات از شر قبیله هیاطله لحظهء نفسی به راحتی کشیدند . اما به اصطلاح هنوز عرق پای شان خشک نگردیده بود که از بد روزگار درآنجا نیز از شر قبیله ظالم هیاطله در امان نماندند و سپاهیان خون آشام هیاطله هر ساله برای باج گرفتن ازاین قوم مظلوم و ستم دیده چهره های منحوس خویشرا نمایان مینمودند و دستمزد آبله کف دست شان را بوسیله مواشی ها با قهر وخشم میبردند . ظلم وستم و باج گیری ازاین قبیله مظلوم زندگی را برای شان سخت ، دشوار و نا میمون ساخته بود و روزگار را به امید اینکه این شب تاریک به صبح روشن مبدل و ستاره اقبالشان درخشان گردد ؛ سپری مینمودند. تا اینکه آن همای سعادت در آسمان بی ستاره زندگی شان به درخشش در آمد و آن ماه تابان چهره قشنگ خود را نمایان ساخت .
در بین این قبیله مظلوم و ستم دیده شیرزنی بنام شمیره زندگی میکرد . شمیره با چشمان قشنگ ، ابروان کشیده ،قدی سرو مانند ، زلفین سیاه ،رخ لاله گون و تنی شاداب چون آفتاب تابان در بین مردم خود میدرخشید . او همچنان که در صورت در بین زنان بی همتا بود در سیرت نیز جفت وجوره نداشت . اوشیر زنی بود دلیر ، شجاع ، غیور ، بااراده ، مصمم ، هوشیار ، زیرک ،پاک طینت ، آزادمنش ، نیکوخصال ، خوش کلام ، پر محبت …
فداکاری ها و جان نثاری های شمیره ، مهر ومحبتش را در دل خورد و بزرگ قبیله نقش ساخته بود .شمیره که چون شمع برای مردم خود میسوخت ؛ ظلم وستم و باج گیری قبیله هیاطله کاسه صبر و تحملش را لبریز نموده ، دست به مبارزه معقول و مقبول زد و از مردم خواست دست بدست هم بدهند و از زیر یوغ اسارت و بندگی و باج گیری قوم ظالم نجات حاصل نمایند . همه بدورش جمع شدند . نعره های حق طلبانه شمیره چون گوهری در دلهای مردم مینشست و از سر ومال خود در پیشبرد پلان های شمیره دریغ نمی نمودند . شمیره میدانست که از نگاه اقتصادی و نظامی برای مردم ستم دیده اش توان مقاومت میسر نیست به دنبال فرصت و زمان کافی میگشت که شرایط مقاومت را بدست بیاورد . با هوشیاری نامه عاقلانه به هیاطله سردار قوم ظالم فرستاد و پیشنهاد تادیه باج چهار ساله را پیشکی نمود . هیاطله از این پیشنهاد مسرور گشت و با شتاب فرزندش کوفان با جنگجویان آمدند و باج چهار ساله را بردند . با این پلان معقول قبیله شمیره از شر باجگیران برای مدت چهار سال آرام گشتند و این فرصت مناسبی بود تا دست به عمل شوند و خود را از شر این شیطان باج گیر نجات دهند .
مردم با همت وجان نثار به رهبری شمیره شیرزن آزاده از این موقع استفاده نمودند و در مدت چهار سال قلعه مستحکم با برجهای بلند و دروازه های آهنین و خندقی در اطراف آن آباد ساختند و نام آنرا قلعه شمیران گذاشتند . قلعه شمیران در سمت شمال شهر موجوده هرات موقعیت داشت ، طول دیوارهای قلعه شمیران هفت فرسنگ و در هر فرسنگ دروازه مستحکم آهنین داشت که دو مرد از آن نگهداری و امور بیرونی را تحت نظر داشتند .
چهار سال بعد هیاطله سپاهیان خود را جهت باجگیری به قبیله شمیره فرستاد . سپاهیان خود را در مقابل قلعه مستحکم شمیران و جنگجویان مسلح یافتند و توان تجاوز به این دژ مستحکم را به خود ندیده خجل و شرمانده و سرافکنده به نزد هیاطله رفتند و به این ترتیب شمیره و مردم تحت ستمش از شر اهریمنان نجات حاصل کردند و با بنای قلعه شمیران زنجیر اسارت و بنده گی و باجگیری برای همیش از دست وپای این مردم شکستانده شد و باجشن و شادمانی این پیروزی بزرگ را تجلیل نمودند.
با گذشت زمان و ازدیاد نفوس قلعه شمیران اولین بنا در خطه امروزی هرات بعد از فوشنج (زنده جان امروزی) گنجایش رهایش اهالی را نداشت . بنا برین مردم با فن و هنر نزد سرکرده خود خرنوش بن سام بن نریمان که مردی دادخواه ، زکی ، عاقل و یزدان شناس بود رفتند و از او خواستند تا پیام درخواست آبادی قلعه بزرگتر را به پادشاهی زمان منوچهربرساند . خرنوش نامه مهربانانه و عالمانه به پادشاه عادل و روشن ضمیر منوچهر نوشت و منوچهر این شاه ترقی خواه بر این پیشنهاد مهر صحه زد و مردم زحمتکش معماران ، بنا ها و صنعت گران دست بدست هم داده شهر بزرگ با برجها و دروازه های مستحکم که قلعه شمیران را در آغوش داشت بنام کهن دژ (قهندژ) آباد نمودند . دیوارهای کهن دژ پنجاه کز ارتفاع داشت و دو دروازه مستحکم به سمت شمال و جنوب و خندقی در اطراف آن کهن دژ را عمارت استثنائی ساخت که چشم جهان تا آن زمان مثل آن را ندیده بود .
مردمان آزادمنش ، علم دوست ، بافن و هنر این دیار سالها با زحمتکشی و جد وجهد در راه بهترساختن زندگی ، بهاران را بدست خزان و زمستان میسپردند و خیل نوزادان و پرورش چند نسل شمار اهالی را به حدی رساند که کهن دژ نیز برای رهایش تنگی مینمود و مردم یکبار دیگر بدور بزرگ خود مرد عاقل و دانشمند ارغوش حلقه زدند و خواستند که از پادشاه خیرخواه بهمن که از نسل اسفندیار بود اجازه آبادی شهری بزرگتر را بنماید . ارغوش این پیشنهاد را به شاه رساند و پادشاه صادق بهمن با قول پیشنهاد آبادی شهر جدید از اینکه شرایط اقتصاد و توان آبادی چنان شهری در توانش نیست جواب نامه ارغوش را فرستاد . مردم آزادمنش و آبادی خواه این دیار بدور هم جمع شدند و هر کدام به اندازه توان از مال و دولت خود در اختیار این پروژه مهم گذاشتند . معماران ، صنعت گران و کارگران دست به کار شدند . به مصرف مردم در حالیکه چهارصد معمار و چهارهزار کارگر در هر سمت آن کار میکردند به مدت هشت سال شهر زیبا و قشنگی با دوصد برج بزرگ و خورد و دروازه های مستحکم آباد ساختند و بدور آن خندقی خفر نمودند . با تکمیل این شهر بزرگ مردم شریف ، فداکار ، باعلم و فضل هرات جشن گرفتند و برای دفاع از خانه خود جانهای شیرین را سپر تیر بیگانگان نمودند .
«همه دوستدار وهمه گرم کار به خود ساختند خانه زرنگار
هریوانیان سرخوش و پر نوا همه گرم حرکت به بانگ درا
بسا صوفی و فاضل و دانشی درین خطه افتاده اندازخوشی
هرانکو به ویرانیش کارکرد ز بیمش تن خویش بیمارکرد
پریشانی آرد پریشان شود اگرزارسازد خودش آن شود
ز خرم دلی و ز فرخندگی
هری غرق آسایش زندگی»



