بر نیا مد از تمنای و صا لت حا صلم
تشنه عشق توهستم گرچه اندرصاحلم
قامتم خم شد دوچشمم اشکباراست ازغمت
ازهمان روزیکه در جوروجفایت مایلم
خیره گردیده دوچشم روشنم ازهجرتو
بسک بگریستم زجورت توندانی مشکلم
میکشدآخرمرا آن غمزه چشم سیاه
باشد ابروی کمان مژه گانش قاتلم
سجده وقت صحرگاهم خم ابروی اوست
گرخدابخشد که من این کارهارافاعلم
نی به مسجدمیگذارندم نه درمیخانئ
مثل مرغ بسملی افتاده درلای وگلم
میبردجان ازبرم آن عشوه دیرینه ات
میشوم مدهوش وصلت ازسروپاغافلم
با تغافل انتحانم میکنید ازهرطریق
دردروس عشق تو ناکام ماندم قائلم
گرروم سویت زبزم خویش میرانی مرا
چون خسی ازآب یکسان گشته اندر صاحلم
کی شودآهت “سعیدی”دامن معشوقه را
یا بگیر د یا بسو ز د تا بدا ند از د لم
گل اقا سعیدی


