شوق گلستان نوامبر 8, 2009
Posted by farhangistan in Culture.trackback
مستی من ازشراب وصل جانان است هنوز
عکس رویش درنگاهم پرتو افشان است هنوز
اوزمن رنجــــــــــــیده است اما دل مجنون من
در صفاتش روزوشب هرجا غزلخوان است هنوز
بسکه میـــــنالم به یاد رویش هر شب تاسحر
سامعینم ماه وکوکب زاسمـــــانان است هنوز
این نه شـــــــعر است نه غزل ، درداست و درد
منشأ هربیت من از آه و افغـــــــان است هنوز
درد و هـــــجران وفراقش میشود افزون ولیک
برسرم سودای آن چشــــمان فتان است هنوز
در بهار زنده گی خشــــــکیده گل های امید
طوطی طبع مرا شوق گلســـــتان است هنوز
دردیار عاشقی باید صـــــــبور باشی گلاب
صبروهمت پیشه کن آغازداستان است هنوز
20 نوامبر 2008
کابل


دیدگاهها»
No comments yet — be the first.