همینکه ما پیاده شدیم ، بوس به عقب برگشت ، ویکنفر پیشاپیش ما شروع به راه پیمودن نمود ، وگفت :«سمنوی» یعنی بامن ، من از یکتن تاجکی پرسیدم ، درین بیراهه ما کجا میرویم ؟ او سرش را به گوشم نزدیک ساخت وگفت: آهسته گپ بزن ، به اشارهء دست برایم نشان داد ، تا آن بُرجیکه سفید معلوم می شود ، پیاده می رویم ، چون در وسط جاده « ملیتسه» یعنی پولیس باز رسی است ، اگر ما رادستگیر نمایند زندانی می کنند، بهتر است پیاده برویم ، متوجه باشید سرو صدایی از خود بلند نکنید، من و خانمم بچه ها را به شانه انداخته به عقب راهنما براه افتادیم . راهی را که ما زیر قدم داشتیم ، قسمتهایی ازآن را زمینهای مزروعی تشکیل میداد ، که از انواع گیاهان قدو نیم قد مملو بود ، باران ها ی موسمی زمین را چنان لشم و نرم ساخته بود ، که با گذاشتن دو قدم بجلو نیم قدم به عقب می رفتیم ، اگر اشتباه نکرده باشم شاید بیش از پنج کیلو متر در حالیکه تمام لباسها وکفشهای ما تروآلوده به گِل شده بود ، بلاخره به آن برج لعنتی رسیدیم . بوس به سر وقت ما رسید ، مسافرین همه با کفشهای آلوده به گِل داخل بوس شدند ، نگران بوس ازین پیشامد ، بی نهایت ناراحت بود . موهای پریشان وچرکین ، لباس وکفشهای آلوده به گِل ، چشمهای خسته وقدمهای لرزان ، هر لحظه مرا پریشان تر می ساخت ، زیرا با چنین قیافه ها در شهر کیف نتنها مورد سوء ظن پولیس واقع می شدیم ، بلکه مردم از ما فرار میکردند ، شاید مارا بجای آدمهای قرون وسطاء برخاسته از آرامگاها می پنداشتند . با این سرو سودا وتفکرات گونه گونه بودم ، متوجه شدم که بوس حامل ما در (هفته وکزال) ایستگاه آخری در شهرکیف توقف کرد، آنانیکه منتظر دوستان شان بودند بطرف بوس می آمدند ، در جمله یکنفر که از بروت هایش معلوم بود ، افغانیست ، به پایدان بوس قدم گذاشت ، با آواز بلند گفت: بنام … جان در موتر کسی است؟ من مثل طلاب مدرسه دستم را بلند کردم ، بمجردیکه چشمش بمن افتاد، بیدرنگ گفت، «عجله کنید »!. واقعاً که مأیوس کننده بود ، عده ای بسیار آرام ومتین بطرف تاکسی ودوستان شان می رفتند ، برخی مثل ما در هر ایستگاه کلمات جلدی جلدی ، تُند تُند ، بیستره بیستره ، عجله کنید را می شنیدیم . نکتهء جالب دیگری که مرا در فکرفرو برد ، این بود، درهر محلیکه ما تحویل داده می شدیم ، اسم من پیشتر از من می رسید ، اصلاً سر در نمی آوردم که ما کجا می رویم ، با کی طرف هستیم ، این همه افراد واشخاصیکه ما را تحویل میگیرند ، کیها واز کجایند . ما با آقای بدرقه کنندهء افغانی به موتری سوار، وبعد نیم ساعتی به پای اپارتمان شانزده منزله ای پیاده شدیم ، نفر همراه ، مارا به مراعات سکوت دستور داد ، وقفه دار، یکی بدنبال دیگری ، برای اینکه « بابوشکه » ها یعنی زنان سالخورده منطقه ، مارا شناسایی نکنند ، داخل خانه ای شدیم که در آنجا مثل ما چندین فامیل دیگر، ماهاست منتظر حرکت بسوی جرمنی بودند ، آنها با دیدن ما هم خُرسند وهم نا خُرسند شدند ، خُرسندی شان از بابت اینکه مسافر جدیدرسید ، مسافر سابقه حرکت داده می شود ، نا خُرسندی شان به سبب آنکه ، در خوراک ، جای خواب وحمام شان مشکلاتی ایجاد میکردیم . با وجود نا خُر سندی باطنی ، ظاهراً از ما پذیرایی خوبی کردند ، چای وغذای مان دادند ، گفتند: امشب را آرام بخوابید ، فردا باهم داستانها ، سرگذشت ها وافسانه های زندگی خود را با هم به گفتگو می نشینیم ، تخت خواب ما را مرتب ساختند ، سه نفر روی تخته خواب یکنفره به خواب عمیقی فرو رفتیم ، خواب ما چنان عمیق بود ، که فردا ساعت دوازده ظهربیدار شدیم. بعد از صرف نهار، همه در آشپز خانه دور میزی نشستیم ، طبق عادت افغانها ، بخاطر شناسایی همدیگر پُرس وپال ها شروع شد ، فامیلهای قبلی که درین خانه زندگی میکردند ، همه از خصوصیات و کوائیف یکدیگر شان مطلع بودند ، تنها ما تازه وارد بودیم که در مقابل سوالات اوشان جواب میدادیم ، سوالات تا حدی پیش می رفت ، که از مسایل خانوادگی ما نیز خواهان معلومات می شدند ، خدا یارجان بعضی از اشخاص پُر رو که بخود آنقدر حق می دهند ، تا بدانند در چار چوکات حرم آدم ها چه میگذرد ، و انسانهای ساد ه دل هم با لُب ولُعاب تمام راز فامیلی خویش را ، بعنوان اینکه طرف دوست صمیمی اش شده ، قصه و افشاء می کند، اما این دوستی های زود گذر، به دشمنی ها تبدیل ، با طعنه ها وتمسخر ها ، راز همدگر را افشاء مینمایند، رهی عزیز چه خوب گفته است: راز دل پیش دوستان مگشای / گر نخواهی که دشمنان داند. من تمام سوالات را مثل ُمتهمی که پیش قاضی اقرار کند ، پاسخ دادم ، در آخر نوبت بمن رسید ، نخستین سوال من این بود ، ما چقدر مدت دیگر اینجا میمانیم؟ تا جرمنی چند روزه راه است ؟ درینجا دریا است؟ درگوشۀ اتاق ، پیر مردی سخنانم را بدقت گوش میداد ، در حالیکه تسبیح اش را دانه دانه میشمرد ، در مقابل هرسوالم سرش را به علامت منفی تکان میداد ، وخنده های مسخره آمیزی روی لبانش نقش می بست ، گفت: اینکه چقدر مدت درینجا میمانیم تنها بخدای عالم معلوم است ! اگر خدا و قاچاقبر بخواهد ، وپول تان هم به شرکتی تحویل شده باشد ، چند ماه ی مثل ما قسم زندانی ، که نه از ترس پولیس بیرون رفته میتوانی ، ونه از ترس باندیت ها دروازه را باز، و به جیرهء بخور ونمیر گذاره کنی ، شایدحرکت تان بدهد ، در صورتیکه شانس بشما یار ی کند ، از مرز بگذرید !؟ اما در مورد دریا! بلی ، این شهر دریای قشنگی با سواحل خیلی زیبا که شهر کیف را بدو قسمت تقسیم میکند ، دارد ، مگر تو نمیتوانی در کنار آن ساعتی را خوش بگذرانی ! چون ویزه نداری ، تنها از طرف شبها ، آنهم مخفیانه از بالکن میتوانی دریای زیبای (دنیپر) را به تماشا بگیری . سخنان پیر مرد روح وروانم را سخت متأثر ساخت ، در نهایت درماندگی بخود تِسلی داده گفتم ، آمده را ردی نیست . پیر مرد باز رشتهء کلام را بدست گرفت وگفت: حالا مقرراتیکه درین خانه حکمفرماست ، وبایست موبمو همه را جداً مراعات نمایم . بشنو! زنها باید به نوبت غذا بپزند ، کودکان نباید سرو صدا وجست وخیز کنند ، تا همسایهء منزل پائین مزاحمت نشود ، با شنیدن زنگ دروازه همه باید مطلقاً خاموش شوند ، تنها یکنفر میتواند از سوراخ ذره بینی ، دروازه ببیند که ، کی است ، اگر آشنا بود در را باز کند ، اگر احیاناً پولیس یا شخص نا شناسی بود ، بدون اینکه شرفۀ پایش شنیده شود ، آنجا بنشیند ، هیچکس حق ندارد از منزل بیرون رود ، هر گاه خود سرانه بیرون رفت ، هر بلایی که سرش آمد مسوولیت بدوش خودش میباشد . روی ملحوظات ذکر شده ما مجبور بودیم ، تمام مقررات را مراعت کنیم ، زیرا کوچکترین اشتباه ما باعث می شد که بدست پولیس یا« بدماش » ها باُفتیم . هر پانزده روز یکبار شخصی با مقداری برنج ، کچالو ، نان وسبزیجات بما سر می زد ، ما تاریخ آمدنش را دقیقه شماری میکردیم ، وآنرا بنام «روزی رسان» صدا میکردیم ، با شنیدن زنگ دروازه ، زنان وکودکا ن بطرف در می دویدند ، چونکه همه گرسنه بودند ، مقدار خوراکه ای که او برای ما می آورد ، کافی نبود ، زنها مخفیانه از یکدیگر نان خشک را در جاهای مخصوص پنهان میکردند ، هنگامیکه همه بخواب میرفتند ، ازآن استفاده میکردند ، ازکچالو خوردن بقدر کافی خسته شده بودیم وگاه گاهی بین زنان جاروجنجالی پیش می آمد ، هر یکی طفل دیگری را مقصر خرابکاری وکثیف ساختن اتاقها معرفی میکرد ، با وجود بگو مگو های روزانه فضای دوستانه ای برقرار بود ، اما! شبی این همه صمیمیت ها باخوردن غذای «ترکان» دار ، یا به اصطلاح مردم ما «مادرکیک» دار بهم خورد . دوستانیکه به کشور های شوروی سابق سفرکرده اند ، اطلاع دارند که بسیاری از منازل رهایشی باثر رطوبت ویا عدم توجه مالکین که قبل از پیدایش ، به دفع آن نمی پردازند، حشراتی از قبیل مادر کیکها ، اولاً در آشپز خانه و بعداً در اتاق های خواب پیدا می شود ، بمرور زمان جمیعت آنها آنقدر زیاد میگردد ، که بمشکل میتوان آنرا دفع کرد ، آنگاهیکه چراغها روش است ، اثری از آنها دیده نمی شود ، اما با خاموش شدن چراغها تعرض هجومی آنها آغاز می یابد ، و دریک حملهء برق آسأ وارد همه اتاقهای خواب شده ، خواب را بر استراحت کننده گان حرام میسازند. آری… شبی از شبها نوبت غذا پُختن خانمم بود ، امشب به اتفاق آراء فیصله کردیم ، تا شُله غوربندی بپزیم ، از قضاء چند بال مادرکیک که بوی شُلۀ غوربندی آنها را بطرف خود کشانیده بود ، بدون آنکه از مزهءشُله دمی چاغ کنند ، از بخت برگشتهء شان دردیگ ُشله افتاده بودند . ُسفره پهن شد ، غوریهای شُله غوربندی ، سلات ، ماست و کوفته ، سُفره را رنگین ساخته بود ، با اشتهای کامل، دور هم مصروف صرف غذا بودیم ، ناگهان کودکی از لقمهء خود بال «ترکانی» را بهمه نشان داد ، با مشاهدۀ آن ، همه یکبار شروع به قی کردن نمودند ، فحش ونا سزا گفتن از چار طرف شروع شد ، هریکی خانمم را مورد عتاب وملامتی قرار دادند ، جنگ آغاز شد ، با پُرتاپ کردن نصفی از غوریهای شُله به سروصورت همدیگر، فضأی دوستانه خاتمه پذیرفت ، به اصطلاح همه باهم جنگی شدیم ، هریک غضب آلود وخشمگین گوشه ای را اختیار کردند. گذشت ماها بدین منوال ، حوصلهء ما را تنگ وتنگتر میساخت ، هیچ چاره ای جز صبر وشکیبایی نداشتیم ، رابطهء ما با بیرون قطع بود ، هر باریکه «روزی رسان» می آمد ، هر یک از رفتن خود سوالاتی میکرد ، اما او با تُرشرویی جواب میداد ، که من هیچ کاره ای بیش نیستم ، از من سوال نکنید ، وظیفهء من فقط آوردن مواد خوراکه است وبس ، من گاهی باعصبانیت نفر اول را جویا می شدم ، در پاسخ میگفت: هرآدم معمولی او را دیده نمیتواند، باور کنید که ، گاه گاهی شدت درمانده گی ، لاچاری وغضب ، هریک ما را به گریه وامیداشت ، و میگفتیم خدایا! این چه زندگیست!؟ آهسته آهسته ، داریم درین راه پیر می شویم . قاچاقبر ما حق السکوت پولیس منطقه را به موقع نپرداخته بود ، یکشب پولیس منطقه زنگ اپارتمان مارا بصدا در آورد ، طبق دستور آرام آرام ، از سوراخ ذره بینی در مشاهده کردم که پولیس است ، دروازه را باز نکردم ، آنها اصرار داشتند ، در را باز کنید ، وما خود را بخواب زده بودیم ، چون از طرف ما جواب نیافتند ، با جبلی که در دست داشتند ، دررا شکستند ، و به اتاقها هجوم آوردند ، امر شد تا دستهای مانرا بالا بگیریم ، به تلاشی اتاقها ، جیبها وحتا کیفهای زنانه پرداختند ، خانه مُفلسی آباد!؟ که ازمن یک حبه ودینار نتوانستند حصول کنند، زیرا در زمین گیاه ودرآسمان ستاره نداشتم ، اما از فامیل های دیگر هر چه دارو نداری که ذخیره کرده بودند، به یغما بُردند . کودکان وزنان اجازه یافتند ، استراحت کنند ، اما مرد ها را با خود به ماموریت پولیس بُردند ، من شخصاً ازین عملکرد پولیسها خُرسند بودم ، زیرا اجازه یافته بودم ، لااقل یکشبی ، از زندان خانه که به تنگ آمده بودم در زندان بیرون خانه سپری کنم . اما جالب قضیهء در کجاست ! قاچاقبرا ن هم علم غیب می دانند؟! ساعتی نگذشته بود که نمایندهء شان بماموریت منطقه رسید ، با مزاح های غلیظ ، خنده و شوخی با کارمندان پولیس ما را از حبس خانهء آهنین ، آزاد ساختند ، در طول راه تمام تقصیر را بگردن ما بدبختان انداختند ، درحالیکه مقصر اصلی خود شان بودند ، زیرا حق السکوت آنها را بموقع نپرداخته بودند. اما یک نکته برای من قابل غور وتعمق بود که ، چرا آنها نمی خواستند ما از منزل بیرون شویم ؟حقیقت راز چنین بود که ، اگر ما از منزل بیرون می شدیم ، شاید قاچاقچیان دیگری که در کمین بودند ، ما را می قاپیدند ، یا ما باکس دیگری عهدو پیمان می بستیم ، در هر صورت پولیکه از بابت انتقال ما به جیب شان می افتید ، از دست آنهابه هدر می رفت . هجوم پولیس به منزل ما شانس خوبی بود ، که من توانستم با برخی از افغانها در زندان آشنا شوم ، و اطلاعات خوبی بدست آرم . یکتن از افغانها که در زندان با او آشنا شدم ، تشویش مرا از ناحیهء نداشتن پاسپورت مرفوع ساخت ، او برایم گفت: صدها تن از خارجیان مثل شما بدون اسناد در شهرگشت وگذار میکنند ، احیاناً ، اگر پولیس شما را دستگیر نماید ، دو « گریفن » پول رایج اُکراین کافی است که برایشان بدهی، واین اطمینان خاطر برایم جُرأت بخشید. روزی حوصله ام بقدر کافی بسر رسیده بود ، صد دل را یکدل کرده ، بدون اینکه کسی را خبر کنم ، با نشانیهایکه گرفته بودم ، راهی بازار شدم ، منزل ما از بازار فاصلهء کمی داشت ، در بازار باعده ی زیادی افغانها آشنایی پیدا کردم ، در ضمن با دوست عزیزم … جان که سالها او را ندیده بودم ، با راهمنایی وی از بسیاری مسائل آگاهی حاصل کردم ، و با چند تن قاچاقبران دست دوم نیز صحبتهایی داشتم ، قابل یاددهانی است ، هرباریکه از بازار بطرف منزل برمیگشتم ووضیعت مُشقت بار بهترین گنجینه های علم وادب وسیاست ، اعم از افسران عالیرتبه ، داکتران ، انجنیران ، پیلوتان ، والیان ورجال برجستهءسیاسی کشورم رامی دیدم ، الی منزل میگریستم ، آنها در سرمای استخوان سوز زمستان در زیر چادرهای پلاستیکی بدست فروشی مشغول بودند ، هیولای جنگ آنها را به این خواری کشانیده بود ، ایکاش ! پولیکه از مدرک عرق ریزی خویش حاصل میکردند ، به جیب خود شان می افتاد ، برعکس حاصل همه زحمات شان حیف ومیل «مافیا» می شد . چه درد آور بود برایم روزیکه شنیدم ، یکی از روسأی وزارت معادن وصنایع ، مقداری جنس را طور قرضه از شرکتی گرفته بود تا بفروش رسانیده ، از مفاد آن کرایهء خانه را بپردازد ، صبح زود که هواکمی تاریک بود ، به امید کاسبی خوبی عازم بازار شده ، اجناس خود را از تحویلخانه تحویل میگیرد ، وبیرون ازتحویلخانه میگذارد ، چند قدمی از اموال دور تر می شود تا پسرش را به کمک بطلبد ، همینکه بر میگردد ، در یک لحظهء کوتاهی دزد زرنگی تمام اجناس را به یغما می برد ، این شخص محترم با مشاهدهء جای خالی جنسها ، مات و مبهوت گردیده ، با چشمان اشکبار دست خالی بمنزل برمیگردد . قاچاقبرانیکه بامن آشنا شده بودند ، هریک برای فرستادن ما با چرب زبانیها ، پیشنهاداتی ارایه میکردند ، مثلاً یکی میگفت: من شما را از یک راه کوتاه، بدون پیاده رویی میفرستم ، دیگری میگفت: با ویزهء قانونی از راه سلواک یا پولند ، نفر سومی دلسوزانه تر میگفت: من راه اقتصادی تری را سراغ دارم ، شما را در ریل سنگ ذُغال از طریق هنگری می فرستم ، هم اقتصادی است وهم بی خطر . من می دانستم که این همه وعده ها دروغ است ، چون این قاچاقبران دست دوم ، هیچگاهی از پلان قاچاقبران دست اول خبر نداشتند ، آنها فقط وظیفه میگرفتند تا اشخاص و افراد جدیدالورود را به دام خود باندازند ، ودست بدست بفروش برسانند ، اینها با وجود نظرات وپیشنهادات متفاوت ، در یک مسأله اتحاد نظر داشتند، آن اینکه ، پول شان در یکی از شرکت های افغانی مقیم شهر کیف به ضمانت گذاشته شود ، زمانیکه از ناحیه رسید پول خاطر اوشان جمع گردد ، اینکه چه بلایی به سر هجرت کننده گان می آورند ، خدا نشان ندهد . تا جاییکه با بسیار ی از راه پیمایان غربت آباد ، سرو صحبتهایی داشتم ، اغلب آنها از سوز دل به قاچاقبران دست دوم افغان دعای بد و نفرین میکردند ، درنگاه های غمزده آنها درد ، رنج و تلخکامی مُتجلی بود ، زیرا این برادران افغانی خود ما ، بخاطر یک مشت پول ، صد ها تن رابه کسانی فروخته بودند ، که اصلاً نه قاچاقبر، بلکه دزد بودند ، این هموطنان ما قربانی اعتماد به هموطن خود شده وتمام دارو ندار شانرا پاک باخته بودند ، اگر دماغ برخی ازین بخت برگشته گان را میگرفتی ، جان از تن شان در می رفت ، ومنتظر سرنوشت های غم انگیز دیگری بودند . بواقعیت که ، شنیدن بعضی از قصه های این مهاجران ، قلب هر انسان با درک وبا احساس را به تپش می آورد، نا مردانگی قاچاقبران نا جوانمرد ، آدم فروشان قرن بیستم را سرخ رو می سازد ، چه بسا طفلان معصومی که درین راه های پر مُهلکه جان های شیرین شان را از دست ندادند! چه بسا زنان ودوشیزه های جوانی که درین سفر ها، عفت شانرا یا اجباراً یا روی نهایت مجبوریت نباختند !. از زبان پدری شنیدم که میگفت: طفل یکماهه من در جنگلی از فرط تشنگی به حالت اغماء رفت ، ما فکر کردیم که مُرده است ، چون مُرده را نمیتوانستیم با خود حمل کنیم ، آنرا بزمین گذاشته مقداری از برگهای درختان را بالای جسدش ریختیم ، وبراه خود با چشمهای اشکبار ادامه دادیم ، بیش از ده دقیقه راه نرفته بودیم ، که عاطفهء مادرش بجوش آمد وگفت : من فرزندم را درین جنگل نمیگذارم که طعمهء حیوانات جنگل شود ، خدا یکیست ، آنرا با خود میبرم ، ممانعت من وسائر همسفران ما جایی را نگرفت ، از راه خود برگشت و طفل را باخود برداشت ، ساعتی راه رفتیم ، راهنمای ما هدایت داد تا لحظه ای رفع خستگی کنیم ، در حالیکه اشک می ریختیم ، گوشه ای را اختیار، ودستمال روی کودک را برداشتم ، دیدم که طفلک انگشت خود را بدهنش گذاشته میمکد، آن کودک حالا نوجوان شده است . ازین داستانهای غم انگیز آنقدر زیاد است ، که این کتاب در خود گنجایش نمی بیند ، با شنیدن دردهای هموطنانم ، دردهای خود را فراموش کرده ، بمنزل برگشتم .فردا با صرف صبهانه بطرف بازار روانه شدم ، چون دیروز به کدام مشکلی مواجه نشده بودم ، بدون هراس وبا قدم های متین یکراست وارد بازار شدم ، پناه بر خدا! تو نگو ، که امروز تمام کوچه وپسکوچه های بازار پُر از پولیسهای رنگارنگ بود ، همه خارجیها سراسیمه می گریختند ، بمجردیکه اولین قدم را به در ورودی بازار گذاشتم ، دو نفر پولیس جلو من سبز شدند، واز من پاسپورت طلب کردند ، چیزیکه نداشتم ، فوراً دستبندم زدند ، همراه با ده ها تن دیگر از کشور های پاکستان ، ایران ، بنگله دیش وغیره داخل بوسی انداختند، بوس از خارجیان بدون اسناد ومدارک پُر شد وطرف ماموریت پولیس حرکت کرد ، بدون سوال وجوابی مستقیماً به اتاقی که از پنجره ومیله های آهنی ساخته شده بود ، زندانی کردند ، تا وقتی در آنجا باقی ماندیم که هوا آهسته آهسته تاریک شده میرفت ، نماینده گان بازار که از موضوع اطلاع یافته بودند ، یکی پی دیگری خود را به ماموریت پولیس رسانیدند ، افراد واشخاصی را که روزانه بخاطر چنین روزی پول جمع آوری میکردند ، از حبس آزاد ساختند ، همینکه نماینده افغانها داخل پنجره شد ، آنهایی را که می شناخت بیرون کشید ، در همین اثنأ من صدا کردم که او برادر من هم افغانیم ، نظری بمن انداخت ، پرسید ، در کدام «پلاتکه» کار میکنی؟ پلاتکه (چادر های پلاستیکی ای است که بخاطردفع تابش آفتاب وریزش برف وباران بالای میز فروشات می افراشتند) پاسخ دادم ، ببخشید من تازه درین شهر آمده ام ، تا هنوز کار نمیکنم ، با بی رغبتی جواب داد:برادر ما ضامن هر کس شده نمی توانیم، تو تازه آمده ای پولدار هستی، یک چیزی بده آزاد می شوی، هر قدر عذر و زاری کردم ،نشُنید، راهش را گرفت ورفت، بِلا معطلی نمایندهء دیگر کشور ها هم رسیدند وهموطنان شانرا از چنگال پولیس رهانیدند، یگانه کسی که هیچ کس ، بجز خدا را نمی شناخت ، تنهای تنها با نگاه های حسرت آمیز و ماتمزده داخل پنچره باقی ماندم ، مایهء مأیوسی من این بود که چرا نمایندۀ افغانها اینقدر نامردانه ، بدون پاسخ انسان دوستانه و دلجویی از من رو گرفت . لحظاتی نگذشته بود که یکنفر پولیس وارد اتاق شد ، بزبان روسی چیز چیز هایی گفت که من اصلاً نفهمیدم ، جیبهایم را تلاشی کرد چیزی پیدا کرده نتوانست ، با هدیهء چند مشت ولگد ، در پنچره را باز، با اظهار این جمله ( ایدی نه خوی ) که هرگز این جمله را فراموش نخواهم کرد ، مرا نیز آزاد نمود ادامه دارد



