از ماموریت پولیس که خارج شدم، نمی دانستم کجا بروم، راه را بلد نبودم، چند قدمی پیش رفته بدل گفتم، شاید یکی پیدا شود که مرا راهنمایی کند، تخمین پنجصد متر پیش رفته بودم، موتر گزمهء پولیس توقفم داد، باز هم نسبت نداشتن پاسپورت سوار موتر شان کردند، من از زبان روسی یگانه کلمه ای که یاد گرفته بودم، (اسپسیبه) بود،هنگامیکه به چوکی موتر نشستم، گفتم اسپسیبه، یعنی تشکر،آنها خندیدند، وبهمان ماموریت اولی آوردند، همینکه نوکریوال مرا دید گفت: بگذارید برود،چند لحظه قبل او را رها کرده ایم، اما من با جرائت تر از گذشته به آنها بزبان انگلیسی حالی کردم، که راه را بلد نیستم، لطفاً مرا به این آدرس ببرید،خدا خیر شان دهد، تا پشت منزل مرا رسانیدند .در طول مدتی که نبودم، بچه ها وخانمم خیلی ناراحت بودند، همینکه وارد منزل شدم، همه اشک خوشی ریختند، واز رفتن ببازار مطلقاً منع کردند آخر تاکی در خانه نشست؟ وچقدر روز های دیگری را انتظار کشید، انتظار کشیدن هم حدی دارد، ویک مرگ تدریجی بحساب می آید، اصلاً سر در نمی آوردم که، چه باید کرد؟ در یک چارراههء نا فرجام گم شده بودم . بلی، بعد از دو روز انتظاری باز هم روزی رسان رسید،خوراکهء پانزده روزه را نیز با خود آورده بود،آخ خدای من! با مشاهدهء مقدار معین خوراکه پانزده روز دیگر را نیز جمع روز های گذشته باید کرد، واین روز ها را اصلاً بحساب روز های زندگی نمی گرفتیم . بعد از اینروز من نا فرمان شدم، بالحن قاطع وپرخاشگرانه به روزی رسان گفتم،اگر تا یکی دو روز دیگر ما را بطرف جرمنی حرکت ندهید! من با شخص دیگری قرار بسته ام،با او معامله را انجام خواهم داد،گپ مرد ها یکیست، برای اربابت بگو، کاسهء صبر من لبریز شده . عصر روز بعد اصل قاچاقبر بمنزل ما آمد، بعد از دلجویی ومعذرت خواهی عوام فریبانه،از مشکلات راه ها وگیرو گرفت ها، سخنانی چند گفت، من تجاربی که در طول راه از همچو افراد واشخاص حاصل کرده بودم، یک حرف او را هم باور نکردم، پافشاری من این بود، که بهر ترتیبی میشود، در یکی دو روز دیگر باید حرکت مان دهند . در حقیقت، منظور از به تعویق افتادن حرکت ما این بود که، اینها باید یک گروپ بزرگی را منسجم سازند، تا منفعت بیشتر برند، آقای قاچاقبر دید که من با تُندی وعصبانیت زیر بار حرفهایش نمی روم،گفت: بسیار خوب مسألهء پول تانرا یکطرفه کنید، حاضرم ترا به مسوولیت خودت روانه کنم، هر بلایی که سرت آمد خودت جوابگو خواهی بود، اما ما که پول را بحساب قاچاقبر پاکستانی ریخته بودیم، این دلیل قناعت طرف را حاصل نمیکرد، اصرار داشت تا پول در یکی از شرکت های افغانی مقیم شهر کیف تحویل داده شود . خلاصه اینکه او را راضی ساختم، تا یکمراتبه مرا با عمویم تلفونی در تماس سازد، او پذیرفت، وقُفل تلفون خانه را باز نمود، شمارۀ عمویم را گرفتم، اتفاقاً عمو جان گوشی را برداشت، کمی جریان را برایش توضح داده بودم،که با عصبانیت مرا تهدید کرد وگفت: بار دیگر چنین حرفها را در تلفون با من در میان مگذار!تلفونهای ما کنترول میشود، بهتر است شماره خود را بمن بدهی، بعد یکساعتی خودم در تماس میشوم، شمارۀ خانه را برایش دادم، طبق وعده بعد از یکساعت با قاجاقبر در تماس شد، اینکه آنها با هم چه قرار گذاشتند، نمیدانم، اما بعد از گذشت یک هفته ذریعه پیکی بمن اطلاع داده شد، که بعد دو هفتهء دیگر آمادهء حرکت باشید، با این خبر خوش احساس راحتی کردم، وبه خواب عمیقی فرو رفتم . روز موعود رسید، شامی بود که هرگز از دفتر چهء خاطراتم محونا شدنی است، ضربات قلبم سریعتر می زد، ماحولم همه بوی حادثه می داد، باوجود همه بدبختی ها، من به آن اقلیم های دور می اندیشیدم،دونفر غرض انتقال ما الی ایستگاه ریل آمدند، ما خود را جمع جور کرده بودیم، همراه آنها به ایستگاه ریل رفتیم،چند دقیقه ای از جابجایی ما در کوپی قطار نگذشته بود، سوت حرکت نواخته شد، چشمهایم کسی را جستجو داشت، که مارا راهنمایی میکرد، من او رانمی شناختم ، شخصی گاه گاه بطرف ما خیره می شد، شاید او بود، شاید هم نه . در آسمان نیلگون صاف، ستاره گان می درخشید، وزش ملایم نسیم زندگی بخش، ازپنجرهء های ریل نوازشگر بود، رویاء های طلایی مرا در آغوش کشیده بودند، اما نمی دانستم که چرا غمی به سنگینی تمام کوه های عالم بر دلم لنگر می انداخت. شب بپایان رسید، ترن حامل ما همچنان به حرکتش ادامه میداد،شخصی وارد کوپی ما شد وهدایت داد:به دهلیز نزدیک زینه منتظر توقف ترن باشید،حینیکه ریل توقف کرد بعجله پائین شوید، مگردرین بیابان خدا! چگونه وچطور؟ درین جا که هیچ ایستگاهی دیده نمی شود، درین فکر بودم،که از سرعت ریل کاسته شد، وبحالت اضطراری توقف کرد،کنترولر در را باز، وراهنمای ما سراسیمه و با دست وپاچگی طفلی را در آغوش گرفته پائین پرید، وما را نیز به پریدن روی زمین بیستره بیستره میگفت،چاره ای نبود، مجبور بودیم، هربلایی به سرما می آید، خود را پرت کنیم، زیرا! یکی دو سه ثانیه بیشتر وقت نداشتیم، میگویند: ترس برادر مرگ است، اینکه چطور وبه چه ترتیبی روی زمین پرت شدیم، وکی کی را کُمک کرد ،خدا می داند، برای مسافرینکه داخل ریل بودند،دیدن این منظره خیلی جالب بود . در اول احساس تنهایی وترس داشتم، اما، نتنها ما، بلکه از کوپیهای دیگر تعداد زیادی از راه پیمایان غربت آباد در بیابان خدا براه افتاده بودند، از دور یکعراده تراکتور (تریلردار) نمایان شد، همه را دعوت نشستن به کجاوهء تراکتور کردند، مثل جوال های کاه سفید رویهم نشستیم، تا اینکه به قریه ای رسیدیم ،که تازه اعمار شده بود، وارد منزل نیمه کاره ای شدیم که هیچ کس حتا پولیس هم بو نمی برد، که این همه جمیعت درینجا جابجا شده باشند. تاریکی شب برهمه جا مستولی گشت، دلها از ترس می تپید، در تاریکی شب ما را بطرف مرز هنگری حرکت دادند، نزدیکی های مرز از عراده جات پیاده شدیم، راهنمای ما به جلو وما گروپ تخمیناً سی نفری به شکل زنجیره وار محتا طانه دنبال آن بحرکت افتادیم، شاید نیمی از شب گذشته بود، داخل خاک هنگری شده بودیم، اما از بخت بد ما سگهای ردیاب پولیس، افشأی مان ساختند، دستگیر شدیم؛ بعد از باز رسی ها و باز پرسی ها بیست وچار ساعتی را سپری، دو باره دسته جمعی به پولیس اُکراین تحویل داده شدیم . در سیمای هریک این هجرت کننده گان غم واندوه،ودر چشمان ما اشک ماتم، چیز دیگری دیده نمی شد، پولیس اینطرف مرز، ما را زندانی ساخت، بعد از تحقیقات زیادی، بصوب کیف، بازگشت مان دادند، دروقت آمدن چون دلها مملو از شوق بود، احساس خستگی نمیکردیم، اما در راه بازگشت، آنقدر راه طولانی شد،که اصلاً نمی رسیدیم، وبسیار دلگیر کننده بود. بلاخره ما دوباره به شهر کیف بر گشتیم، از (وکزال) کیف به قاچاقبر تلفون زدم، که ما برگشتیم! او نیز از شنیدن این خبر بد بسیار غمگین شد وبالکنت زبان گفت همانجا باشید، دور نروید، نفر خود را دنبال شما می فرستم،نفر مذکور بعد از لحطاتی رسید، وما را به همان منزلی که قبلاً اسکان داشتیم بُرد،هم اتاقیها، بانیش زبان از سفر جرمنی خوش آمدید گفتند وخندیدند، خنده های اوشان نمکی بود که بر زخمهای ریش ما پاشیده می شد . ما را سه بار دیگر بطرف مرز حرکت دادند، اما از بخت بد دستگیر می شدیم، پولیس های مرزی با چهره های مان آشنا شده بودند، روی این آشنایی برخورد شان باما دوستانه شده بود . بار چارم شانس با ما یاری کرد، ایکاش که یاری نمیکرد!! از مرز بدون مشکل گذشتیم، جنگلات انبوه کشور هنگری را در تاریکی شب، اگر شاخۀ درختی سرو صورت ما رازخمی می ساخت، یا پای ما جایی گیر میکرد ودر جویچه ای به سر میخوردیم، پیش میرفتیم، آخ هم نمیگفتیم، جالبتر از همه، با تمام احتیاطی که بخرچ می دادیم، تا سرو صدایی بلند نشود، اما پای ده ها تن، شاخه های خُشک شده ی روی زمین را می شکست وتِرق تِرق آنها آرامش جنگل وخواب پرنده گان جنگل را مُختل می ساخت . سرانجام قاچاقبران اینطرف مرز ما را به قاچاقبران آنطرف مرز، مشهور به (کل های هنگری) فروختند،گذراندن شب وروز در منزل این قاچاقبران، بقول معروف از (بد بدترش توبه) کفن کش سابقه را هزار بار خدا بیامرز گفتیم . حویلی کهنه و فرسوده، که در جنگل دور افتاده ای قرار گرفته بود، شباهت بیک زندان نظامی را بیشتر از یک منزل مسکونی داشت، دارای دو اتاق، یکی برای مردان مجرد،دیگری برای فامیل دار ها اختصاص داده شده بود، بیش از پنجاه نفر زن و مرد وطفل، از کشور های مختلف، برنگهای سیاه وسفیدو زرد، محبوس بودند، وروز خروج شانرا لحظه شماری میکردند، آنانیکه به اصطلاح پول شان زود تر آزاد می شد، بزودی ازین زندان رهایی می یافتند ،آنانیکه دیر تر می جُنبیدند، زیادتر عذاب می کشیدند،همانطوریکه آشپزی به نوبت بود، لت وکوب هم به نوبت، شبی را بخاطر دارم که، یکنفر افغان برتبۀ دگروال و یکنفر پاکستانی را، این خدا نا ترس ها آنقدر لت وکوب کردند، که از خدا گفتن ماندند . این باز داشتگاه بنام (کل های هنگری) زبانزدمهاجرینکه، از بخت بد گرفتار آنها شده بودند ،معروف بود، شکنجه وعذاب دادن شان، زمان امیرعبدالرحمن خان را در خاطره ها زنده می ساخت ،بنده هم سه بار بخاطر تشناب رفتن ورفع معذرت بدون موقع و اجازۀ آنها، چند سِلی جانانه نصیب شدم،و هم از خوردن غذا محروم، تمام مقررات اینجا حُکم یک لاگر اسیران نظامی را داشت، هریکی به گوشه ای مغموم، پریشان خاطر، چرکین همراه باخود، چُرت می زد ،و در فکرو خیال های گونه گونه به سر می بردند،آنانیکه مُعتاد سگرت بودند، یا از برگ خشک درختان ویا از چای سیاه که به ندرت پیدا می شد، به کاغذ اخبارپیچانیده دود میکردند، سکوت مطلق حکمفرمایی میکرد،سر پیچی از مقررات حُکم مرگ را داشت، اگر (کِلی) در خانه نبود، کم کم سر صحبت های آغاز می یافت، اما سگ شان غُر می زد، بمجردیکه در باز می شد، سکوت مطلق حُکمفرما میگردید، فکر میکردی همه گُنگ اند، کودکان اگر بازی ویا گریه میکردند، مادران شان جریمه می شدند . جریمه عبارت بود از ،پاک کاری، ظروف شُستن وغیره، زنان مسلمان که نمیتوانستند در محضر مردان نا محرم به این کار ها مشغول شوند، ناگزیر بودند در هنگام گریۀکودکان، دستمالی را بدهن اطفال شان محکم می بستند، این بود شمه ای از بیداد گری (کل های هنگری) اگر داخل جزئیات شویم، کتابها لازم است نوشت، خدا را شکرانه گفتیم، که ما بیشتر از یک هفته در آنجا نماندیم، زیرا پول ما آزاد شده بود . امروز شام آخریست، شام وداع، شام غم و غصه، شامی که تا واپسین ایام حیات از صفحۀ خاطراتم محو نمی شود، داغ نا سور آن هر لمحه بشدت دردم می افزاید، واین زخم التیام نا پذیر با گذشت هر روز نا سور تر شده می رود . درین شام تلخ دو فامیل مهاجر غیر قانونی بخاطر ادامه حیات، روانۀ جرمنی می شوند، اما !آرامش ابدی می یابند! . ایکاش!! پول ما آزاد نمی شد، ایکاش!! با تمام نا مُلایمتی کل ها می سوختیم، و می ساختیم، ایکاش!حرکت مان نمی دادند . سرانجام حرکت مان دادند، مسافه های زیادی را پیاده وبا موتر طی نمودیم، تا کنار دریایی که ساحل آن مملو از جنگلات انبوه بود، رسیدیم، ظلمت شب همه جا را فرأ گرفته بود، شب هول انگیزی بود، نبضم نورمال نمی زد،یک نیروی خارق العاده ی مرا از یک دریای طوفان زا خبر می داد، آنگاهیکه به آسمان می دیدم، ستاره گان هم چشمک نمی زدند، چنان بنظر می رسیدند، گویا که همه مُرده اند،آنطرف، دو نفر مشغول باد زدن دو قایق بادی تابوت مانند برای حمل دو فامیل مهاجر، دو فامیل سرگردان وغریب، که جز از خدا هیچ یار و یاوری ندارند، بودند، اما این دو فامیل؛ به آنطرف دریا، با عالمی از آرزو ها آرمان ها با کودکان شان که عزم اروپا کرده اند، چشم دوخته اند، میخواهند کودکان شان مثل سایر کودکان عالم پُر زرق وبرق اروپا تحصیل کنند، و زنده گی مُرفه داشته باشند . اما؛ هیهات!! با دردو الم وتأسف فراوان دست توانای تقدیر وسرنوشت، آنها را از رنجهای زندگی وخستگی راه برای همیش می رهاند . قایق ها آمادۀ حمل ونقل گردیدند، و به آب انداخته شدند، قاچاقبران در آن شب ظلمانی و هیجانی نمی دانستند کی با کی است ،هر که مقابل شان قرار میگرفت،با عجله از بازوان شان گرفته به قایق می انداختند، از قضأ نخستین کسیکه مقابل شان قرار داشت من بودم، از دستم گرفته بزور بطرف خود کشیدند، وداخل قایق انداختند، هر چند دادو فریاد زدم، که با فامیل خود یکجا ودر یک قایق باشیم، ظالمین نشنیدند، کاش با آنها یکجا بودم،من با چند تن در یک قایق، زن وفرزندم باتنی چند در قایق دیگری، به فاصلۀ نه چندان دور روی آب قرار گرفتیم، همدیگر را سایه وار می دیدم، قایق رانان بسیار تُند تُند لاشپیرک می زدند، تا زود تر کنار دریا برسند،از پُشت قایق تماشای آب برایم بسیارلذت بخش ورویأیی بود، اما! آن جلوۀ رویأیی بیک آشفتگی درونی وافسرده حالی مبدل گردید، از دریا، از آب، که به آنها عشق می ورزیدم، دفعتاً مُتنفر شدم . دریا ظاهراً آرام به نظر می رسید،اما در دل خود مُتلاطم، خروشان ونا فرمان بود، قایق حامل من به ساحل رسید، قایق دومی هنوز در وسط دریا بود، ما منتظر بودیم تا آنها نیز برسند،اما… ،!!دونفر بالاشپرک زدن پیهم تلاش داشتند، تا قایق شان سریعتر به ساحل برسد، با نهایت تأسف، کوششهای شان بی نتیجه بود! قایق مذکور درخود سوراخی داشت، باد از آنجا خارج و قایق سنگینتر می شد، برای سُبک ساختن قایق، بیک های سرشانه ای مسافرین را که مملو از لوازم قیمت بهأ بود، به آب انداختند، تأثیری نکرد،یکتن از قایق رانان خود را به آب انداخت، با یکدست قایق و با دست دیگرش شنا وری میکرد، تا بتواند جان تنی چند را از مُهلکه نجات بخشد ،میخواستم خود را بدریا زنم، درداکه شناوری بلد نبودم،دلم میخواست فریاد زنم،اما! باید خاموش می ماندم،برای اینکه دستگیرنشویم،ناگهان قایق مسیرش را تغیر داد، دو نفر قایق ران که دیگر هیچ کُمکی از توان شان ساخته نبود، خود را بدریا زده، آببازی کنان بما پیوستند،دادوفریاد کُمک کُمک، بِدو بِدو شروع شد، با تأسف فراوان باید گفت: که همه دویدن دویدن ها، دادوفریادها حاصلی جُز «آه» چیز دیگری نداشت، درآن هنگامۀ شُوم ونا بهنگام قاچاقبران از ترس اینکه مبادا پولیس دستگیر شان کند، فرار کردند . قایق بطرف نشیبی میرفت،هنوز هم با کمی باد غرق نشده بود، من قایق را دنبال کرده ،بطرف پائین دیوانه وار می دویدم،گریه وناله سر داده بودم، پسر بزرگم تا هنوز هم نمی دانست که چه واقعه ای رخ داده،فکر میکرد که ما باهم شوخی میکنیم،دست کوچکش را بطرف من تکان داد وگفت: پدر تو با ما نمی آیی !!!. من تا جایی لب لب دریا دویدم،که تمام صدا ها، دادو فریاد ها یکباره در عُمق حلقوم خشکیده دریا!؟فرو رفت،وفانوس عمر شان در یک مژه بهم زدنی خاموش شد . بلی… اشکی که دیگر هرگز خشک نخواهد شد،بخاطر اینست که من به نسل زخم خورده وهجران کشیده ای مربوط می شوم،که از بدو تولدم تاکنون گوشهایم، فقط صدای«آه مُردم»«خدایا کمکم کن» چیز دیگری نشنیده است . بطور قطع ویقین، زن وفرزند من یکی از هزاران شهدای این عالم پُر آشوب هستند، که در کنار انسانهایی از قاره افریقا، تا سرزمینهای آسیا،بنابر سیاست های هرگز نا بخشودنی جباران زمان، که موجبات دربدری ساکنین سر زمینهای خدا را فراهم ساخته اند، فاجعه می آفرینند ،وبنده گان خدا را ناگزیر می سازند، تا خانه وکاشانه شانرا ترک، وبا قبول هرگونه خطرات، بدون اینکه دشواریها را از ابتدأ مدنظر داشته باشند،دل بدریا زده، راه نا کجا آباد ها را در پیش میگیرند . نمی دانم! وهرگز نفهمیدم، چه هست درین اقلیم های فریبنده، که آدم ها را بطرف خود می کشاند. آیا ما ها چه کمبود داریم که نمیتوانیم سرزمینها خویش را چون آنها بسازیم، میتوانیم!اما با یک تفکر «عمیق» که ما هرگز آنرافکر نکرده ایم . سالها ازین حادثۀ المناک میگذرد، ومن در کنج انزوای غُربت آباد،آمیخته با حسرت تلخ ویک عالم اندوه عمیق، کنار دریا منزل گرفته ام، با نفرت به دریا، مینگرم،وهنوز هم منتظرم تا شاید یکبار دیگر این تقاضای پسرم را بشنوم که (پدر تو با ما نمی آیی)!! ومن لبیک گویم . با چند بیت ازشعر مشیری عزیز این داستان غم انگیزرا خاتمه می دهم . دلم میخواست:مرگ را،از دامن امید ما، کوتاه میکردند ! درین دنیای بی آغاز وبی پایان درین صحرا،که جُز گردو غبار از ما نمی ماند خدا، زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد ! نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد! نمی گویم به هر کس بخت وعمر جاودان می داد؛ نمی گویم به هر کس عیش ونوش رایگان میداد؛ همین ده روزهستی را امان می داد! دلش را نالۀ تلخ سیه روزان تکان می داد
قسمت هشتم و آخری داستان واقعی تلخترین شام غریبان
یک دیدگاه به “قسمت هشتم و آخری داستان واقعی تلخترین شام غریبان”
-
با وجود این که من ایرانی هستم خیلی زیاد به اگاهی من کمک کردی. خدایشان رحمت میکند .
خیلی ممنون


