از اینجاست که دیگر دروغگویی وپلیدی جناب ، بیشتر ظاهر میگردد ، حدس زدم که او ما را به شخص دومی بفروش رسانیده ، که رسانیده بود ، وآنهم بیک پاکستانی ؟! . شب را بمشکل به ایستگاه قطار روز نمودیم ، پولیس ایستگاه چندین بار دید که ما از جای خود شور نخورده ایم ، مشکوک شده ، بسوی ما آمد ، سوالاتی نمودند ، که من سر در نیاوردم ، دعوت به تهانه شدیم ، دعوتی که در روز اول مواصلت ما بپاکستان شده بودیم ، ازطرز حرکات شان معلوم بود که چی میخواهند ؟ با تبسم های ملیح و چشم بچشم شدنها یکدیگر خود را درک کردیم ، آنها دوصد کلدار طلب کردند ، ومن فوراً تادیه کردم ، چون حوصلهء مهمانی شانرا در تهانه نداشتم ، بساعت نُه صبح باز بطرف پاکستانی زنگ زدم ، مثل روز گذشته بدون افهام وتفهیم گوشی تلفون گذاشته شد .
دیگر نتوانستم اعصابم را کنترول نمایم ، با شماره اسلام آباد در تماس شدم ، بدون اینکه با وی سلام وعلیک کنم ، گفتم: بتو چه بدی رسانیده بودم که مرا بدین روز سیاه وعذاب انداختی ! چرا اینقدر دروغ میگویی ! کجاست آن نفر لعنتی ات که ما را تحویل بگیرد .
در پاسخم او نیز با عصبانیت گفت: او هو …هو…تو چقدر آدم کم حوصله هستی ! چقدر عجله داری ( بگیر که نگیرد ) اگر از روز اول میفهمیدم ، که آدم بی حوصله هستی ، هرگز کارت را قبول نمی کردم ، برادر!! جرمنی رفتن به این ساده گی که تو فکر میکنی نیست ، هر کار از خود طریقی دارد .
اشتباه از ما بود که ، پول را قبلاً برایش رسانیده بودیم ، ورنه به همچو پاسخی روبرو نمی شدم . بهرحال ، در آخر کلام خود گفت: اینقدر شله گی نکن ! کمی حوصله داشته باش ، همین اکنون تکسی بگیر ، به هوتل میترو پول بروید ، آنجا هوتل با صفایی است ، اتاقی را کرایه کن ، نمبر اتاق را تلفونی برایم معلومات بده ، فردا یا پس فردا ، پاسپورت های تانرا تسلیم ، وحرکت خواهید کرد .
طبق دستور عمل کردم ، به هوتل میترو پول که یکی از گرانترین هوتل های شهر کراچی است رفتم ، باید ما طبق قانون هوتلها ، پاسپورت یا شناسنامهء خود را به نفر موءظف تحویل می دادیم ، تا اتاقی در اختیار ما میگذاشتند ، چیزیراکه ما نداشتیم ! چه درد سر شما را بدهم ، با تضرع و زاری ، مدیر هوتل را راضی ساختم ، تا فردا اتاقی را در اختیار ما بگذارد ، کرایه خیلی بالا بود ، من توان پرداخت آنرا نداشتم ، اما طبق وعدۀ قاچاقبر تمام مصارف ما بدوش شخصی میباشد ، که تحویل مان میگیرد ، بخود گفتم ، خدا میداند !؟.
درین هوتل با صفاء برعکس خانهء ریکشا والا ، خواب از چشمان ما پریده بود ، از یکطرف دلهُره گی ، از طرف دیگر ، شوق پرواز ، خواب شیرین را برما حرام ساخته بود ، بعلاوۀ شور وشوق پرواز ، قلبم سر نوشت های شوم وغم انگیز ، وحادثه های بدی را گواهی میداد ، اما هرچه بادا ، باد ! تن را به قضاء وقدر سپاریدیم .
شب را با تمام رویاء های تلخ و شیرین صبح ساختیم ، ساعتهای ده صبح بود ، اتاق ما ، دق الباب شد ، در را باز کردم ، شخصی را در مقابل خود یافتم ، مانند شبهه ، سوخته و لا غر ، تنها پوستش بود ، که استخوان هایش را پوشانیده بود ، چنین بنظر میرسید ، گویا که از آخرین جهنم فرار کرده ، اشتباهاً وارد اتاق ما شده ، سلام دادم، تا مُتیقن شوم، که از جنس ماست؟ بلی حدسم درست بود، سلامم را علیک گرفت، داخل آمد، من نه سخنان او را درست میفهمیدم ، ونه او سخنان مرا؟! بقول شاعر عزیز ما: یار بیگانه شدن نیزعذابیست الیم ـ نه بداند سخنم را نه بدانم سخنش . بعد از کری پری زیاد ، از حرکات همدیگر حالی شدیم که ، این زخ بلوط چه میگوید: اگر غذا درین جاگران است ، شما میتوانید ، یگان پکوره ، مکوره از بازار بخرید ، و کرایۀ هوتل را به وقت و زمانش بپردازید ، من به مدیر هوتل سفارش کرده ام که ، شما نفر ما هستید ، بشما کاری ندارند .
این خبر نا خوشایند نه تنها اندامم را لرزاند ، بلکه هزار بار ازین تصمیم ، بخود نفرین کردم .
آری … نه از پرواز خبری بود ، نه از پاسپورت وغیره ، چارۀ دیگری نمیدیدم ، جز سوختن وساختن ، من پولی در بساط نداشتم ، ناگزیر بودم یکبار دیگر کاکایم را زحمت داده ، طالب یکمقدار پول شوم ، موضوعرا تلفونی با کاکایم درمیان گذاشتم ، او هم مرد سابق نبود ، با عصبانیت و کم حوصله گی صحبت میکرد ، وبار ملامتی را بگردن من انداخت ، بیچاره من ، از هر طرف زخم زبان می شنیدم ، آخر گناه من چی بود ! خودم نیز نمی فهمیدم .
لباسهاییکه برای اروپا ساخته بودیم ، همه کهنه وفرسوده شده بودند ، از خرید پکوره مکوره نیز عاجز شده بودم ، با اینهمه مشکلات طاقت فرسا ، فرداهای بهتر را امید وار بودیم ، وهمین امُید بود ، که من را قوت قلب می بخشید ، ورنه به سرحد جنون نزدیک شده بودم .
بعد از گذشت دو هفته ، برعکس قاصد روز اول ، آدم دیگری که در قیافه اش آثار آدمیت کم کم دیده می شد ، به سراغ ما آمد ، فارسی را شکسته شکسته صحبت میکرد ، با قیافهء حق بجانب ، و غمگینانه ، و با اظهار خیلی تأسف اوضاع سیاسی ، نظامی کشورش را خراب توصیف کرد ، پرواز ما را از طریق میدان هوایی کراچی هم برای مدت نامعلومی نا ممکن دانست .
آخ خدای من !! چه می شنوم ، شنیدن همچو یک خبر درد آور و دور از انتظار ، واقعاً دیوانه کننده بود ، خود را کنترول کرده نتوانستم ، دیوانه وار سرم را بدیوار کوبیدم ، با جدیت از او خواهش کردم ، تا نفر اصلی را بمن معرفی کند ، تا مشکلات گرسنگی ، بی پولی ، و بی سر نوشتی خویش را با او در میان بگذارم ، در پاسخ برایم گفت: او خیلی مصروف است ، وبا هرکس ملا قات نمی کند .
آری …
غمناکترین ودردناکترین روز گاری داشتیم . قاچاقبر پولش را قبلاً به جیب انداخته بود ، عمو جانم از فرستادن پول طفره میرفت ، تلفون شخص اول در اسلام آباد قطع وجواب نمیداد ، تاریخ وروز حرکت ما نا معلوم بود ، بد تر از همه مُفلسی سخت مرا رنج میداد ، در واقع همه چیز را پاک باخته بودم ، و همه در های امید یکی پُشت دیگری بروی ما بسته می شد ، وما در بدل پول کرایهء هوتل ، در حقیقت قسم گروگان نظر بند بودیم .
چه باید کرد؟ عقلم نیز قد نمیداد .
افکار متلاشی وسکوتم را ، اجازۀ مرخص گرفتن این آقا از هم گُسست ، و از اتاق خارج شد ، مرا با یک عالم سرو سودا ، ویک عالم مأیوسی تنها گذاشت .
رنگ وپوست خانمم به زردی گرائیده بود ، داشت آهسته آهسته خون از بدنش کوچ میکرد ، مات ومبهوت در کنج اتاق ، سرنوشتهای تلخ دیگری را لحظه شماری میکرد ، تنها من بودم که ظاهراً با حوصله مندی ، و با نا امیدی ها در گیر ، و دست و پنجه نرم میکردم ، تا روحیهء زن و فرزندم ضعیف نشود .
شب بسیار تلخی بود ، با هم مشوره ، وتصمیم گرفتیم که ، باید اینجا را ترک ، ویک خانه کرایی جستجو کنیم ، تا از یکطرف ، از پرداخت کرایهء کمر شکن هوتل خلاص شویم ، واز طرف دیگر ، لا اقل خود ما غذایی بپزیم ، ولباسی بشوریم . بدین منظور جواهراتی که از برکت کمکهای دوستان خریداری کرده بودیم ، همه را به طلا فروشی بردم ، طلا فروشان را که شما خوب می شناسید ! در هنگام خرید طلا ، به عنوان طلای شکسته ، خدا را کاملاً از یاد می برند ، چیزی در ترازو ، وچیزی در قیمت ، فروشنده را فریب می دهند ، مرا نیز فریب دادند ، یکمقدار پول ناچیزی دستیابم شد ، که خیلیها راضی هم بودم .
فردا به جستجوی خانه برآمدم ، خانه ها زیاد گیر می آمد ، اما تمام پول نقد من به اصطلاح پاکستانها (ادوانس) یا پیش پرداخت را پوره کرده نمی توانست .
چارۀ دیگری جز برگشت به کمپ شمشتو پیشاور نداشتیم ، اما کمپ شمشتو کجا ! کراچی کجا ! وقاچاقبر کجا ! رفتن ما به پیشاور مشکل را دو چندان میساخت .
من به هیچ مرجعی شکایت کرده نمی توانستم ، چه دلیل ومدرکی داشتم؟! طرف ما کی بود ؟ و از کدام موضوع قانونی شکایت میکردم ! آیا می توانستم شکایت کنم که ما غیر قانونی بطور قاچاق اروپا می رویم؟ آیا می توانستم پیش گرگ رفته ، بگویم آقا بیا حق پدرت را بگیر؟! زیرا شکایت کردن در ارگانهای پاکستان به بهای گزافی تمام میشود ، وپای خودم نیز در حلقه می افتاد ، جُز دندان روی دندان گذاشتن، وخنجر روی جگر نهادن چارهء دیگری نداشتم .
در آخرین دقایق لاچاری وآخرین تحلیل ، هرگاه برای بار آخر هم بود ، باید عمو جانم را زحمت میدادم ، ناگزیر با دست لرزان ، وحواس پریشان ، گوشی را گرفته ، به عمویم زنگ زدم ، از وی خواهش نمودم که ، اگر امکان دارد ، پول خود را بگیرد ، ویا لا اقل بالای طرف فشار وارد نماید که ، در کار ما جدیت بخرج بدهد .
عمویم با لحن بسیار خشن برایم گفت: تو احمقی ! اینجا پاکستان نیست ، اگر بالای آن شخص فشار بیاورم ، منکر می شود ، من که از او سندی نگرفته ام ، اگر به پولیس شکایت کنم ، پولیس مرا به محکمه می کشاند ، که اینمقدار پول را از کجا بدست آوردی . بهر حال فردا با وی صحبت میکنم ، ببینم که به چه نتیجه می رسیم ، و از نتیجه برایت اطمینان می دهم .
با تب وتلاش عمویم ، تلفونها بهر طرف به صدا درآورده شده بود ، در نتیجه امشب ، شخص نا شناس دیگری وارد اتاق ما شد ، او عمیقاً وضیعت ناگوار مرا زیر نظر داشت ، برای دلجویی از من گفت: برادر شما نا راحت نباشید ، کار قاچاق را آدمها نمی تواند پیش بینی کند ، وگرنه در کار ما هیچ نوع کمی وکاستی وجود نداشت وندارد ، طالع شما که خراب است ، ما چی کنیم ! اینجا بود که شکرانهء خدارا گفتم ، چه خوب شد که من از ملامتی برآمدم ، اصلاً طالع ملامت است ؟! او ادامه داد : کار هوایی درین روز ها بند است ، اگر صبر وحوصله دارید خوب ، وگر ندارید ، من شما را از طریق زمینی روان میکنم ، از وی سوال کردم ، آیا از راه زمینی سلامت و بدون کدام مشکل می رسیم ؟ در پاسخ گفت: والله برادر تو عجب گپ هایی می زنی ! کار ، کار خداست ، آدمها یکروز بعد خود را نمیدانند که چه میشود ، مسافران قبلی ما بسیار خوب وبدون مشکل رسیده اند ، وتلفونی از ما خوشی وتشکر کرده اند ، شما هم می توانید ، مثل مسافران قبلی ما دنیا را سیرو سیاحت کرده ، مع الخیر به جرمنی برسید ، اگر راضی هستید ، یاالله ! از اینکه کاسه صبر من لبریز شده بود ، ناگزیر راه زمینی را قبول کردم .
اما از کدام راه ؟
او گفت : راه ترکیه خیلی خراب شده است ، چند فامیل افغان در دریا غرق ، وچند فامیل دیگر باثر شلیک پاسبانان مرزی کشته وزخمی شده اند ، یگانه راه بدون مشکل راه شوروی است .
خانمم که در طول این مدت اصلاً حرفی نزده بود ، سر حرف آمد وگفت: برادر جان ! خودت می بینی که همراه ما اطفال است ، از هر راهی که لازم می بینی ما را روان کن ، که دیگر در بساط ما چیزی نمانده .
طرف درپاسخ گفت:خواهر جان ! به زور خدادر همین چند روز شما را می فرستم ، مطمئن باشید ، و از اتاق خارج شد ، گرچه باورم نمی شد ، اما چه چاره بود ، باید منتظر می ماندیم .
تصمیم مانرا به عمو جانم مخابره کردم ، او با بی علاقه گی گفت: از هر گوری که می آئید بیایئد !؟ گوشی را با خشونت گذاشت .
این مشغله های المناک زندگی چنان مرا در خود فرو برده بود که دریا ، آب ، بحر ، وساحل را کُلاً فراموش کرده بودم ، گرچه در نهانخانۀ قلبم تصویر دریا نقش بسته بود .
سرانجام ما به شخص سومی فروخته شدیم ، ساعت نُه شب بود ، شخصی در هوتل بسراغ مان آمد ، گرچه او نا شناس بود ، اما از تمام جریان کار ما آگاهی داشت ، با عجله هدایت دادکه خود را جمع جور کنید ، حسابات هوتل را تصفیه ، با لوازم خود پائین بیائید ، وخودش سراسیمه خارج گردید ، تا اینکه ما خود را جمع و جور نمایم ، دوباره بازگشت وگفت: موتر آماده است .
خلاصه اینکه ، ما را به یکعراده موتر سوزکی ترپال دار سوار وبعد از تقریباً نیم ساعت به ایستگاه ریل پیاده کرد ، من از شخص راهنما پرسیدم ، از اینجا ریل تا جرمنی میرود ؟ او به خنده گفت: مقصد شما جرمنی است ، که می رسید ، اما ازین ببعد حق سوال کردن را نداری ! طبق دستور لبها را بستم ، بعد از لحظاتی ریل ما رسید ، با یکنفر راهنما بصوب کویته پاکستان بحرکت افتادیم . از اینجا حق سوال کردن و صحبت کردن بزبان شیرین فارسی نیز از ما گرفته شد ، و مانند اسیرانی بودیم که بدست سربازان هیتلری بطرف باز داشتگاه برده می شدیم .
کابینی که ما در آن جا سازی شده بودیم ، بوی تعفن طویلۀ خوکان را می داد ، سخت اذیت کننده بود ، با وجودیکه کابین دربست متعلق بما بود ، اما در هر ایستگاه دها زن ومرد با بار و بستره بزور وارد کابین ما می شدند ، و حتا روی زانو های ما می نشستند ، ما حق اعتراض را هم نداشتیم ، چون ترانسپورت های مسافربری پاکستان ، انسانها را مثل حیوانات ، خشت گونه روی هم انبار می کنند ، آنچه عذابی که در طول راه کشیدیم ، قلم هم از شرح آ ن عاجز است ، حالا بهر ترتیبی که بود ، به کویته رسیدیم ، بعد از لحظه ای توقف ، تشنه ، گرسنه و خاک آلود ، مثل مرده های از قبر بیرون آمده ، به بسهاییکه بطرف مرز ایران در حرکت بودند جابجا ساختند ، درین بوسها مجبور بودیم تا زانو ها را جمع و به سینه های خود بچسپانیم ، چون در زیر چوکیها اموال قاچاق را که به ایران انتقال می دادند ، جابجا نموده بودند ، میله های آهنی چار طرف چوکیها ، استخوان قبرغه های ما را سخت آ زار میداد ، راه بی نهایت خسته کننده ، و ما بی نهایت خسته شده بودیم ، با این حالت عذابکشی به مرز پاکستان _ ایران رسانیده شدیم .
قرارشد که در یکی از رستوران ها ساعتی رفع خستگی کرده چیزی بنوشیم و بخوریم ، راهنمأ ، ما را در یکی از حجره های هوتل راهنمایی کرد . آدم خسته از خدا چه میخواهد ؟ آرامش ، گرچه این حجرهء تنگ وتاریک جای آرامش نبود ، اما چه باید کرد ، نا گزیر بودیم ، همینکه روی گلیم چرکین زانو زدم ، بدون توجه ، بدیوار تکیه زدم ، از برخورد شانه هایم ، دیوار لرزید ، واز سقف آن خاک وخس ریختن گرفت ، و سرو صدای مسافرینیکه در حجره دیگری غذا میخوردند بلند گردید . راهنمای ما بعد از صرف غذای فرمایشی در اتاق مخصوصی ، دست ورو شُسته وارد حجره گگ ما شد و گفت: خوب گوش کنید ! مسوولیت من تمام است ، دو جلد پاسپورت پاکستانی از نوع فوتو چینچ را بما نشان داد ، و اسم مستعار هر یک را خواند ، و ما را متوجه ساخت تا اسم های خود را فراموش نکنیم ، ور نه مسوولیت بدوش ما نخواهد بود ، ضمناً علاوه نمود که ساعت نُه صبح دروازهء سرحد باز میشود ، بدون ترس وهراس ، پاسپورتهای تان را نشان داده ، از گمرگ بگذرید ، آنطرف گمرگ سرویسهای مسافربری زیاد است ، بیکی از آن سوار شده ، عازم زاهدان شوید ، در زاهدان تکت مشهد را خریداری ، مشهد بروید ، وقتیکه به مشهد رسیدید ، به این شماره … تلفون در تماس شوید ، نفر ما می آید وشما را تحویل میگیرد ، از مشهد ببعد تمام مسوولیت شما بدوش وی میباشد .
قسمیکه معلوم بود ما به نفر چارمی بفروش رسیده بودیم ، بهر حال باید طبق دستور عمل می کردم ، یگانه ترس من از ناحیه ء خانمم بود ، مبادا، خدای ناکرده در هنگام بازپرسی اسم مستعارش را فراموش کند ، خانمم نیز این دلهُره گی را داشت ، هی قرآن می خواند ، و دعا میکرد ، اندامش را لرزه فراء گرفته بود ، میگفت: خدایا ببرکت آیت الکُرسی شریف چشم مامورین گمرک را کور کنی ، تا بخیر تیر شویم ، دعا ها مُستجاب شد ، بدون مشکلی از مرز گذشتیم ، وخود را به شهر زاهدان ، وبعداً به مشهد رسانیدیم .
در شهر پُر هیاهوی مشهد ، دنبال غرفهء تلفون سکه انداز رفتم ، تا نفر مطلوب را از رسیدن خود مطلع سازم ، ناگهان چشمم به غرفهء تلفون افتاد وبیدرنگ وارد غرفه شدم ، شماره را گرفتم ، وخود را معرفی کردم ، جانب مقابل گفت: در ترمینال انتظار بکشید ، می رسم ، می خواستم بپرسم ترمینال کجاست ، اما گوشی را گذاشته بود ، همینکه از غرفه برآمدم ، شخصی مقابلم آمد ، از وی پرسیدم ، آقا ترمینال کجاست ؟ او خندید و گفت: در همینجا که ایستاده ای !؟ مرا نیز خنده گرفت ، زیرا افغانستانی ها به ساختمان میدان هوایی ترمینال میگویند .
ساعتی نگذشته بود ، دیدم که شخصی مستقیماً بطرف ما می آید ، او قبلاً تعداد و تمام مشخصات ما را می دانست ، بدون کدام اشتباه سر رسید ، و سلام کرد ، از اسمم پرسید ، پاسخم درست بود ، بسیار موءدبانه گفت بفرمائید دنبال من بیائید ، ما را به سواری موتر پیکانی در جوار زیارت امام رضاء به مهمانخانه ای بُرد ، که قبلاً برای ما مدنظر گرفته بود ، همینکه در اتاق مهمانخانه جابجا شدیم ، از اتاق خارج ، وگفت: فردا باهم می بینیم .
امشب بعد از گذشت روز ها خستگی و گرسنگی ، غذای مکلفی نوش جان کردیم ، و بخواب شیرین و عمیقی فرو رفتیم .
دو هفته را درین مسافر خانه سپری کردیم ، روز ها تا شام به زیارت امام هشتم می رفتیم ، تا اینکه ویزۀ ترکمنستان را برای ما گرفتند ، و روانه ء آنکشور شدیم ، مرز ایران و ترکمنستان را بدون راهنما ومُشکلی عبور کردیم ، در تر کمنستان به نفر پنجمی بفروش رسیدیم ، نفر پنجم ما از برادران اهل هزاره بود ، او را از حرکت ما اطلاع داده بودند ، حین مواصلت ما به ایستگاه سر رسید ، بدون اینکه خود را معرفی کنیم ، به کُمک شتافت و بکسی را بدست گرفت وبطرف موترش روان شد ، میخواستم فریاد زنم که بکس ما را کجا میبرید ، او به اشارۀ چشم بمن فهماند ، که بیگانه نیست ، بدنبال او روانه شدیم ، مستقیماً ما را به منزلی بُرد که (مسافر خانهء قاچاقبر) بود . تا این کشور بهر نحوی که بود رسیدیم ، اما از اینجا به پیش مشکلات بیشتری وقوانین سختتری وجود داشت ، وویزه گرفتن کشور های پیشرو نیز کار آسانی نبود ، باید طور قاچاق به سفر خود ادامه می دادیم .
در مسافر خانۀ برادر افغانی ما در ترکمنستان ، داشتیم آهسته آهسته پوسیده می شدیم ، زیرا امروز وفردا کرده ، هفته ها وماه ها گذشت ، هر گاه آقای قاچاقبر سر حال ودلشاد بود ، شکم ما هم سیر، هرگاه ناراحت ویا عصبی می بود ، شکم های ما نیز از گرسنگی به ناله می آمد .
راستش که من سخت به مرض مُفلسی گرفتار بودم ، یک درهم در بساط نداشتم ، ارتباط من با عمویم قطع شده بود ، و یقین داشتم ، اگر بخاطر ارسال پول تلفون هم کنم ، یک حبه ودینار برایم نمی فرستد ، چون زیاد باعث درد سرش شده بودم ، اعصابم نورمال نبود ، گاه گاهی آنقدر عصبانی می شدم که قاچاقبر در هراس می افتاد ، وبرای دلجویی از من ، ناگزیر می شد ، مرا در یگان مجلس خاص ، ونوشیدن مشروبات الکولی دعوت میکرد ، سرو وضع وجیب خالیم ایجاب نمیکرد که در همچو محافلی شرکت کنم ، اما دعوتش را بعضی اوقات رد نمیکردم .
با وجود همه بد رفتاریهایش ، خانه اش آباد ، با زرنگی خاصی ما را سوار ریل نمود وگفت: نفر من با شما میباشد ، شما او را نمی شناسید ، اما او شما را میشناسد ، اگر بکدام مشکلی بر خوردید ، کُمک تان می کند ، هیچ تشویش نداشته باشید .
قطار حرکت کرد ، بعد از تقریباً یکساعت ، کنترولر یا به گفته روسها ( پره ودنیک )سر رسید ، وجویای تکت های ما شد ، تکتهای را سوراخ کرد ، در ضمن گفت: لطفاً پاسپورت های تان را نشان بدهید ، گرچه وظیفۀ او نبود ، چون میدانست که اکثر خارجی ها بدون پاسپورت درین مسیر می روند ، بخاطر مقداری پول از ما ، این سوال را کرد ، چون اسناد ما از نوع فوتو چنچ وبدون ویزهء بود ، ترس داشتم که مبا دا مشکلی پیش آید ، به چار طرف خود نظر انداختم ، تا شخص یاری کنندۀ ما برسد ، وما را از شر او نجات بخشد ، متأسفانه که این وعدۀ قاچاقبر هم دروغ بود ، راهنمایی نداشتیم ، کنترولر تقاضایش را شدت بخشید ، من کُلاً گُنگ شده بودم .
سرانجام کنترولر گفت: می دانم که شما ( دیکومنت ) ندارید ، درایستگاه بعدی پائین شوید ، خیلی ترسیده بودیم ، او رفت بعد نیمساعتی برگشت ، اما با خوشرویی وتبسم پرسید ، دینگی ایست ؟ ( پول دارید ) ما که به اضافۀ دیکومنت ، دینگی هم نداشتیم ، تمام جیب هایم را نشان دادم ، برایش ثابت شد که پول ندارد ، ساعت دستی مرا باز نمود ورفت ، من هم چیزی نگفتم .
با تپش های پیهم قلب ، ترس ، ولبان خُشکیده ، به ایستگاه ریل کشور قزاقستان رسیدیم ، خوشبختانه درین ایستگاه هم به کدام مشکلی بر نخوردیم ، همینکه از ریل پیاده شدیم ، مثل گُمشد گان ، چار اطراف خود را دُزدانه نظر انداختم ، تا ببینم کی ما را تحویل میگیرد ، لحظۀ کوتاهی نگذشته بود ، که دو نفر غول پیکر کله تاس روسی و یکنفر قزاق ، جلو ما سبز شد ند ، با زبان روسی که نمی فهمیدم ، با من داخل صحبت شدند ، با اشاره وانمود ساختند که دنبال شان کنیم ، از محوطۀ ایستگاه خارج ، و به موتر قُراضۀ ولگای راف سوار شدیم ، و بصوب نامعلومی حرکت کردند ، گرچه قاچاقبر ترکمنستان برای ما گفته بود ، که بدون معطلی از همان ایستگاه ریل برای شما تکت ماسکو را میگیرند ، و به قطار بعدی عازم ماسکو میشوید ، اما قضیه طور دیگری شد .
در حقیقت آنها ما را طورگروگان برد ند ، تا اینکه پول شان آزاد نشود ، در گروشان خواهیم بود ، آنها علیه یکدیگر سوء ظن داشتند ، طرف اولی فکر میکرد ، اگر پول شانرا بپردازد ، شاید در انتقال ما تغافلی کنند ، اگر نپردازد ، مسافرانش در قید آنها گروگان خواهد ماند ، روی این ملحوظات ، یکشب ویکروز باهم مجادله تیلفونی داشتند . سرانجام طرفین راضی شدند ، تا نصف پول را آزاد ساخته ، ونصف دیگر آن بعد از اطمینان دادن من به طرف تادیه گردد .
روز بعد برای ما تکت های ماسکو را آماده ساختند ، برای ( پره ودنیک ) قطار با تادیۀ مقداری پول ، سفارش نمودند ، تا از ما الی ماسکو مواظبت کند ، پره ودنیک یا کنترولر قطار ، ما را به کابینی که جای استراحت خودش بود ، مخفی وجابجا ساخت ، ما مجبور بودیم مثل بوریا خود را بهم بافت بزنیم ، آخ که !! چقدر راه دور ودرازی بود ، این کابین کوچک از بوی ودکاء وغیره مشروبات الکولی آنقدر مُتعفن بود ، که نا گزیر با وجود نبودن هوای آزاد ، دماغ های خود را ببندیم ، وجداً متوجه باشیم که سرو صدایی بلند نکیم ، تا پولیس راه بو نبرد ، اگر کدام سخن ضروری می داشتیم در گوشهای یکدیگر به بیسار آهسته گی صحبت میکردیم ، برای رفع معذرت ، هرموقعیکه کنترولر لازم می دید ، به کابین ما سر می زد ، همرا با او به توالت می رفتیم ، این شب پُر هیجان هم ازلوح خاطراتم محو نا شدنی است ، بهر حال ، مع الخیر در( کزانسکی وکزال ) ایستگاه اخیر ، در شهر ماسکو رسیدیم ، وروح در تن جامد مان دمیدن گرفت ، ازدحام مردم درین ایستگاه بحدی بود ، که ما در بین جمیعت شناسایی نمی شدیم ، اما کثرت پولیسها به ترس من می افزود ، به لطف خدا هیچ اتفاقی نیافتاد .
نمی دانم مُعجزه ای رخ داده بود ، یا کار قاچاقبران هم مُعجزه است ، دربین آن همه جمیعت بزرگ ، یکنفر روسی دستم را میگیرد ، وبزبان پشتوی شکسته می گوید : ( ماسره راشه )یعنی همراه من بیا ، بدون آنکه از او بپرسم ، شما کی هستید ، دنبال او به بحرکت افتادیم ، مارا بخانه اش بُرد وغذای خوبی تعارف کرد ، از قاجاقبر این همه لطف متصور نبود ، شب را در آنجا سپری کردیم .
صبح زود ما را از خواب بیدارکردند ، این شخص ما رابه نفر دیگری تسلیم کرد ، تا ذریعۀ موترش الی سرحد اوکراین برساند ، موتر مینی بوسی که برای انتقال ما آماده کرده بودند ، تمام در و پنجره اش با آهن چادر پوشیده شده بود ، اصلاً چوکی نشیمن نداشت ، مثل گوسفندان خود را جابجا ساختیم ، موتر حرکت کرد ، در هر گولایی که می پیچید ، ما هم مثل دانه های هندوانه رویهم می افتادیم ، بلاخره موتر ما توقف کرد ، در را باز کردم دیدم که هوا تاریک شده .
دستور خم خم دویدن داده شد ، در حالیکه لازم نبود این دستور را بدهند ، چون در داخل بوس طور طبعی خم شده بودیم ؛ طبق هدایت ، خم خم ، دوان دوان وارد منزلی شدیم که می بایست شب را روز کرد ، البته بدون رختخواب واستراحت .
ما مضطربانه ، خاموشانه وبدون کوچکترین حرکتی شب را صبح نمودیم ، آواز مرغان جنگل آغاز صبح صادق را نوید می داد ، وشفق خود را نمایان ساخته بود ، دروازۀ حویلی باز شد ، ما خود را جمع جور کردیم ، زن سالخوردیی وارد اتاق ما شد ، گفت ( دوبره اُتره ) من تمام شب را به این فکر روز کردم ، که چطور با این لباس های چرکین ونا اطوشده وارد شهری گردیم ، بناً چنین حدس زدم که این زن لباس های ما را برای اتُو کشیدن میخواهد ، با علامت دست که حرکات اتُو کشیدن را افاده میکرد ، پطلون خود را برایش نشان دادم ، گویا که این پتلون اتُو میخواهد ، دریشی ای که در پاکستان برای خود درست کرده بودم ، خیلی قشنگ بود ، اما در طول راه طوری شده بود که از قرن چارم میلادی برایم به ارث رسیده باشد ، زیرا انتیک شده بود .
پیره زن بطرفم خندهء شیرینی کرد وگفت: ( بیستره بیستره ) یعنی زود زود ، لوازم واشیاء خود را بردارید ، کیف های دستی خود را برداشتیم ، وعقب پیره زن براه افتادیم ، این زن سالخورده که بسیار به مشکل راه میرفت ، نه ترسی به دل داشت ، ونه هراسی در سر، اما من واقعاً وحشت زده شده بودم ، مسافهء کمی را پیاده طی کردیم ، از روی خط آهن که مرز روسیه واکراین را نشان میداد ، رد شدیم ، این طرف مرز، خانه هایی از چوب ساخته شدۀ شکسته وریخته ، که از سرو وضع آنها معلوم میشد ، شاید بیشتر از هفتاد الی هشتاد سال عمر داشته باشند ، قرار داشت ، وچند عراده مینی بوس در کنار این منازل توقف کرده بودند ، فاصله ای که ما از خط ریل رد می شدیم الی ( وکزال ) یعنی ایستگاه راه آهن روسیه بیشتر از پنجصد متر فاصله نداشت ، کارمندان راه آهن وپولیس موءظف دیده بانی مارا بسیار خوب می دیدند ، خوشبختانه کدام مزاحمتی نبود .
به فاصلهء بیست متری نزدیک مینی بوس ها رسیده بودیم ، پیره زن ، بطرف راننده ای اشاره کرد ، آنشخص خود را به عجله بما رسانید ، با گفتن بیستره بیستره ، باز هم مثل گلهء گوسفندان به مینی بوسی که کدام تفاوتی با بوس قبلی نداشت ، بدون چوکی نشیمن جابجایمان ساختند ، وبدون معطلی بحرکت افتادیم ، در طول راه موتر ما صرف در یکجا توقف کوتاهی داشت ، منکه مُترصد بودم ، دیدم که دست راننده از پنجرهء مینی بوس ، بطرف چپ دراز شد ، همچنان دستی از آنطرف، دست راننده را لمس کرد ، حتماً دست پولیس راه بود ، و بحرکت عادی خود ادامه داد ، درست بیادم نیست که چند ساعت براه بودیم .
روز ، روشن شده بود ، وما به شهر خارکوف رسیده بودیم ، شهر خارکوف را واقعاً زیبا ودلنشین یافتم ، اما ترس ، لذت بردن را نیز از من گرفته بود ، یک نکتهء حیرت آور وتعجب برانگیز اینکه ، عمویم پول را در جرمنی تحویل داده بود ، وما تا شهر کیف بدون آنکه پولی رد وبدل شود ، رسانیده شدیم ، قاچاقبرانیکه ما را یکی بدیگری میفروختند ، در طول زندگی شان یکی دیگری را ندیده ونمی شناختند ، قاچاقبری هم یک هُنر است ، هرکس نمیتواند این کار پر مُخاطره را بدوش گرفته ، وبا سرنوشت عده ای بازی نماید .
بوس حامل ما در جادۀ خارکوف کیف- پایتخت اُکراین به پیش میرفت ، جاده ای که اگر ترس همراه نبود ، خاطره انگیز ولذت بخش بود ، از پُشت پنجرهء بوس به طبیعت زیبای آنجا عمیقاً چشم دوخته بودم ، ناگهان بوس ، مسیر حرکت خود را از جاده اصلی منُحرف ووارد جادۀ خاکی مملو از درختان سر بفلک کشیده ای شد ، ودر انتهای آن جادهء باریک توقف کرد ، آنعده مسافرینکه نه پاسپورت داشتند ونه اسناد قانونی ، همه را از بوس پائین کردند ، تعداد کسانیکه از بوس پائین شدند ، بیشتر از مسافرین قانونی بود ، درجمع ما تاجیکها ، ازبیکها ، قزاقها ، ترکمنها ، چیچینیها ، وتعدادی از سایر کشور های اتحاد شوروی سابق وجود داشت ، آنهاییکه روزگاری نه چندان دور بدون هیچ مشکل وممانعتی ، این مسیر ها را با وسایل نقلیهء شخصی ودولتی پُشت سر می گذاشتند ، اما متأسفانه امروز آنها مثل بیگانه ، این مرز ها را غیر قانونی و قاچاقی عبور میکردند . درترکمنستان یک هموطن ما که چندین بار برگشت خورده بود بمن چنین قصه کرد : قاچاقبران فریبکار ، بیست نفر از رونده گان اروپا را که در جمله من هم بودم ، به مینی بوس پیچیده ای جهت انتقال به اُکراین ، از صبح تا بشام درکوچه وپسکوچه ها اینطرف وآنطرف می بردند ، تا اینکه هوا تاریک شد ، ودر جنگلی پائین کردند ، با انگشت لوحه ای را بما نشان دادند ، که درآن بزبان روسی نوشته شده بود « مرز اُکراین » ما باچه شادمانی ذایدالوصفی مرز جعلی را عبور کردیم ، بشتر از نیم ساعت جنگل را پشت سر گذاشتیم ، ناگهان چشم ما به آبادیی خورد ، کمی جلوتر رفتیم ، دیدیم که شهر آشنا بنظر می رسد ، همه با یکصدا گفتند ، این شهر همانجایی است که به بوس سوار شده بودیم ، آن لوحه ای که مرز اُکراین در آن نوشته شده بود ، این فریبکاران خود شان ساخته بودند . بدل گفتم خدایا نشود ! که ما را نیز، برادر افغانی ما فریب داده باشد .
داستان ادامه دارد ، البته دو قسمت آخری آن باقیمانده


