تلخ ترین شام غریبان قسمت چهارم

خوانندۀ گرامی !

شما تا این قسمت خوانده بودید که ( رانندۀ ریکشا گفت : او برادر خدا دشمن سرت را به تهانه نبرد . اینک شما ، بقیۀ این داستان تلخ را مطالعه میفرمائید . نوشته : لطیف کریمی استالفی .

با میانجگری راننده وتادیۀ یکصدکلدار رشوه ، خود را از شر پولیس های نامسلمان نجات دادیم ، و به راننده گفتم لطفاً ما را به کدام هوتلی و یا خرابه ی ببرید تا شب را روز کنیم ، فردا ببینیم خدا چی میکند . راننده با تعجب پرسید وطندار ! در پیشور کدام قوم و خویش نداری؟ گفتم نه ، رگ غیرت هموطنی آن به جوش آمد و گفت: امشب مهمان من هستید . من که از سرآغاز مسافرت ، حُقه بازی ها ، کُلاه برداری ها ، دزدی ها و دروغگویی های عده ای از آدم گونه ها را به گوشت و پوست خود لمس کرده بودم ، به دعوت این شخص نیز بدیدهء شک نگریستم ، و ترس داشتم که مبادا بلای دیگری به سر ما بیاید ، اما من واقعاً که بیچاره شده بودم ، هر چه بادا باد ، دعوت او را پذیرفتم . ریکشا به حرکت افتاد ، جاده های مزدحم پُر از دود و غبار، و انواع عراده جاتیکه در یک مسیر در حرکت بودند، باعث دلتنگی آدمها می شدند ، مرا بخود جلب توجه کرده بود ، ما در « کچه گهری » یاکچه گلی رسیده بودیم . در زبان فارسی و پشتو « کچه » یعنی بدشکل ، ضد قشنگ ، چیز خام و ناقص را گویند، و گهر در زبان اردو منزل را گویند «کچه گهری» یعنی خانه های بد شکل و خام ، واقعاً همچو منازلی روی انتهای مجبوریت ، قسم زور آباد ساخته شده بود . بهر حال رانندۀ ریکشاه با کمال مهمان نوازی مارا به داخل حویلی راهنمایی کرد ، بمجردیکه داخل حویلی شدیم ، آنروزهایکه در طویله ءگوسفندان زندانی بودم ، بخاطرم آمد ، هرچند که حویلی تنگ و غیر صحی بود ، اما بشقاب های تربوز و مهمان نوازی صاحب خانه غبار اسفناک زندگی و خستگی راه را از چهره های ما زدود ، یاد آن جوانمرد هموطن لغمانی ما بخیر باد . ما آنقدر خسته و کوفته راه بودیم که اگر به گزاف نگفته باشم خواب آنشب من روی چارپایی بدون دوشک بهتر از تمام خوابهای طول زندگی من بود . روشنایی در رگهای صبح صادق دمیده بود ، صاحب خانه ما را به نماز بیدار ساخت ، با هم به مسجد رفتیم ، بعد از ادای نماز ، دو باره بخانه آمدیم ، در هنگام صرف صبحانه رانندهء ریکشأ بخاطر زندگی آیندهء ما در پاکستان معلومات همه جانبه ای ارائه ، و از زندگی مهاجرین در کمپها پیشاور ، قصه های بسیار تلخی را که از شنیدن آن مو بر اندام انسان راست می شد ، گفت : در کمپ های مهاجرین انواع نابسامانیها وجود دارد ، از آنجمله میتوان اعمال نا مشروع اعراب ، فروخته شدن دختران جوان ، کشته شدن مهاجرین جدیدالورودی که کسی را نمی شناسند ، توسط حزب اسلامی حکمتیار بنام ملحد وکمونیست ، چور و چپاول اموال کُمکی کشور های غربی بین چند تنظیم ، دستگیری افراد بیگناه و لت کوب افغانها توسط پولیس پاکستان ، رشوه خواری، و صدها بی بند وباری دیگری که در اعداد واحصأ نمی گنجد ، به کار روز مره و معمولی زورمندان تبدیل شده است ، سخنان ریکشا والا را سرتاپا گوش دادم ، مرا در اضطراب و حیرت فرو بُرد . لال و جامد شده بودم ، ناگهان متوجه شدم که وقت کار و کاسبی راننده است ، نباید وقت او را ضایع ساخت ، از او خواهش نمودم تایک سرپناهی برای ما تدارک ببیند . رانندهء ریکشأ گفت: والله برادر ! اگر پول داری برو یک خانه کرایی بگیر ، اگر پول نداری ، در همین بغل دست ما زمین خالی زیاد است ، اینجا را زور آباد می گویند ، دست بدست هم داده یک کُلبه ای که شب و روز بگذرد ، برایتان درست کنید ، اینکه چه وقت! این خس پوش ها را بالای سر ما چپه می کنند بخدا معلوم است ، احیاناً از عهده این کار اگر برآمده نمی توانی ، امروز خود را به کمشنری معرفی کن تا آنها سر نوشت ترا تعیین کنند . من نظر دومی را قبول کردم ، موصوف با ریکشای خود مرا الی دفتر کمشنری بُرد . صف طویل مهاجرین ، داد و فریاد زنان ، اسناد های پاره پاره شده ای که بدست مردم دیدم بی نهایت مأیوس کننده بود ، هر کس میخواست به نحوی از انحاء خود را به صف اول برساند ، من نیز از غفلت برخی ها استفاده کرده خود را پیشتر می رسانیدم ، بی خبر از اینکه این مردم ماهاست که ثبت نام شده ، و غرض تکمیل اسناد خود صف بسته اند ، هرکس که نزدیک خیمۀ کار مندان می شد اسنادی را نشان می داد ، منکه هیچگونه اسنادی نداشتم ، کمی بکارم مُتردد شده بودم ، از شخصی پرسیدم : من تازه وارد پاکستان شده ام ، درینجا چه قسم اسناد میخواهند ، حرفهای مرا یک تعداد شنیدند ، و خندیدند ، و برخی هم تمسخر آمیز می گفتند: ببینید ما شش ماه است که دنبال (راشن کارت) سرگردان هستیم تا کنون رنگش را هم ندیده ایم ، این آغا امروز آمده ، میخواهد راشن کارت (کارت جیره)را بگیره !. درماندگی و خشم پنهان افرادیکه در صف ها ایستاده بودند یکایک حکایه از درد و رنج و الم داشت ، اشک در چشمانم حلقه زد ، قلبم سوخت، و از صف خارج شدم ، یک تن از صف ایستادگان که وضعیت تلخ مرا دید ، خود را نزدیک من ساخت و گفت: از قیافه ات معلوم است ،که جدیداً وارد پاکستان شده ای، خداوند کمونیستان را خیر ندهد، که ملت مار را به این روز انداخته اند، اگر کُمکی از من ساخته باشد، دریغ نمی کنم ، ما که الحمد لله مسلمان هستیم ، اگر امروز بدرد یکی دیگر نخوریم ، پس چه وقت میخوریم ! خندهء تلخی روی لبانم نقش بست ، و بخود گفتم : چه آدم عجیبی ، خودش در صف ، به طلب کُمک آمده ، و می خواهد مرا کُمک کند . داستان بی سرپناهی خود را برایش تعریف کردم ، او گفت: من یک حویلی در کمپ شمشتو دارم به کرایه می دهم ، اگر موافق باشی بیا باهم برویم خانه را ببین ، بدل خود گفتم ، خدایا ! چه روز گاری آمده ، بخاطر گرفتن کارت جیره ساعتها در صف انتظار می کشد ، خانهء شخصی هم دارد . منکه نمی خواستم بیشتر ازین دردسر ریکشاوالا شوم ، همراه این شخص روانۀ کمپ شمشتو شدیم ، داخل بوس بودیم که صدای غالمغال شخصی با کلینر بلند شد، کلینر اصرار داشت « کرایی راکه » اما شخص مقابل میگفت : برای چه کرایه بدهم ، تو به کدام حق از بازوهایم گرفته ، بزور داخل بوس انداختی ، به دریور بگو توقف کند ، که کار عاجلی دارم پائین شوم ، همه راکبین می خندیدند ، واقعاً کلینر های شهر پشاور کار های عجیب و خنده داری انجام می دهند . با آرامش فضای بوس ، شخص همراهم رو بمن کرده گفت : من سه بار حج رفته ام دلم برای مهاجرین تازه وارد بسیار می سوزد ، خوب کردید که از دیار کمونستان هجرت نمودید، این کار شما به ذات خود یک اجر عظیم وجهاد است . بعد از یک سلسله اظهار لطف و مهربانی ، سوالاتی چند از من کرد . در هنگام پاسخ نصیحت های ریکشا والا بخاطرم آمد ، او گفته بود : ابداً راز خود را به کسی نباید بگویی ، راستی که ، بعد ها برایم معلوم شد ، حاجی صاحب یکی از فعالان استخبارات حزب اسلامی « شِفا » می باشد ، او می خواست از زبان من چیزی بشنود ، و در همان« کمپ شمشتو » سر به نیستم سازد ، المنته لِله که او نتوانست چیزی از من حصول کند . موتر حامل ما درکمپ توقف کرد، حاجی صاحب گفت رسیدیم ، بیا پائین شو ، چند دقیقه ی پیاده رفتیم ، حاجی صاحب منزلی را دق الباب کرد ، پیرمردی بیرون آمد ، حاجی صاحب با پیشآمد نا خوشایندی بوی گفت: کاکا ! خانهء مرا تخلیه کنید ، پیرمرد در حالیکه دستانش میلرزید ، پُرسید ، چرا ؟ حاجی جواب داد ، برای اینکه شما تا هنوز دو ماه کرایه را نپرداخته اید ، من کرایه نشین جدید آورده ام . داشتم از غضب انفجار کنم ، وبگویم که ، ای خدا نا ترس ! این همه راه مرا آوردی ، در حالیکه خانه هنوز خالی نیست . گفتگوی کرایه نشین با صاحب خانه به سر حد جنگ رسید، از سرو صدای اوشان، مردم محل وقاضیان نا خوانده جمع شدند ، فیصله چنین شد که ، کرایه نشین سابقه ، دو اتاق را برای کرایه نشین جدید تخلیه کند ، نامبرده هم مجبور شد ، با تمام اهل و عیالش در یک اتاق زندگی کند ، فیصلهء این مردم نادان ، واقعاً ناراحت کننده وغیر عادلانه بود ، جانبین از نهایت مجبوریت پذیرفتیم . حاجی صاحب بمن گفت : سر از همین تاریخ کرایه دو اتاق مبلغ پنجصد کلداربه اضافهء دو هزار کلدار ادوانس (پیش پرداخت)بحساب تو می باشد ، میتوانی اثاثیهء خود را بیاوری . همه تقاضاء های صاحب خانه را روی لاچاری قبول کردم ، تا بیشتر از این مزاحم ریکشا والا نشده باشم ، برا ی حاجی صاحب گفتم : حالا نا وقت است ، فردا موتری را کرائیه میگیرم ، فامیل و اثاثیهء خودرا انتقال خواهم داد حاجی دستی به ریش سفیدش کشید وبا حرکات جوانمردان گفت : پیش کی استی که خوار و زار باشی ! خودم موتر « فلاینگ کوچ » دارم ، لحظه ای نگذشت ، که پسرش را با موتر خود در اختیار من گذاشت ، یکی دو کیلو متر پیش نرفته بودیم ، که حاجی زاده مبلغ یکصدو بیست کلدار کرایه موتر ش را طلب کرد، این مبلغ را نیز پرداخت کردم ، لوازم خود را بموتر بار زده ، با اظهار تشکرات بی پا یان ، از سخاوت ومردانگی ریکشا والا ، خدا حافظی کرده ، به کمپ شمشتو مُنتقل شدیم ، بنا بر رسم وعنعنات وطنی ، همسایۀ ما غذای شب را قبلاً آمادگی گرفته بود ، با وجود مشکلی که برای شان ایجاد کرده بودیم ، خم به ابرو نیاورده ، برسم بزرگمردان آب ونان مان دادند . هفته ها پیهم سر می شد ، پولیکه از وطن با خود آوره بودم ، رو به تمامی بود ، هیچ اُرگانی که در وطن از آنها با آب وتاب گزارش میدادند ، دست کُمکی بطرف ما دراز نکرد ، نا گزیر بودم کاری برای خود تدارک ببینم ، تا تأمین معشیت شباروزی فامیلم را نمایم ، به نسبت نبود سرمایه ، از آب فروشی آغاز کردم ، به تقلید از آبفروشان حرفوی « تهنده پانی » را بار ها « گنده پانی » صدا زدم ، نسبت این نادانیم چند بار سِیلی نصیبم شد ، برای اینکه مسلمین را به نوشیدن آب گنده دعوت میکردم ، آب فروشی درآمد خوبی نداشت ، در پهلوی آب ، بولانی پزی را نیز شروع کردم ، از صبح تا شام ، هر باریکه گزمه ء پولیس های مُفت خور ، از آنجا میگذشتند، بنام اینکه « بولانی افغانی بُهت مزه دار هی » چند دانه را « زهر مار » کرده میخوردند ، ازین دو کار نیز متضرر شدم ، ناگزیر در بنگلهء نو ساختمان « چوهدری » صاحب ، مواد تعمیراتی را با کاسه های آهنی ، روی سرم گذاشته ، تاپشت بام منزل سوم ، بالا میکردم ، که تا کنون رگ های گردن آسیب دیدهء من درد دارد ، اما درد آورتراز آن ، در ختم کار صرف مبلغ بیست کلدار مستحق می شدم ، این کار ، کمر دردی وگردن دردی را برایم هدیه داد ، دوام داده نتوانستم ، بار دیگر کراچیی خریدم ، روی آن هم دوغ سرد وهم بولانی با مقداری سگرت ، ببازار می بردم ، حالا منا طق مزدحم وخوبی را پیدا کرده بودم ، درآمد خوبی نسبت بگذشته عایدم میشد ، اما همه اینها درد آور ، مشقت بار وغم انگیز بود ، نمی خواهم ، اشکهاییکه در زیر آفتاب سوزان شهر پیشاور ریخته ام ، یکبار دیگر خاطرات تلخ آنرا بخاطر بیاورم ، وقلب شما رانیز غمگین بسازم . ادامه دارد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,766 مشترک دیگر بپیوندید