تلخ ترین شام غریبان : قسمت پنجم

روزی از روز ها ، تا نا وقت های شام در جادۀ ارباب رود ، در مقابل یکی از هوتل های دوغ سرد وبولانی گرم میفروختم ، یکبار متوجه شدم که در پیاده رو جاده ، جمیعتی از جوانان با لباس های فیشنی ومُدرن ، دور هم به گفتگو و شوخی مشغولند ، کراچی را برای جلب توجه شان ، با آواز بلند « دوغ سرد و بولانی گرم » نزدیکتر ساختم ، داخل سالون هُتل مملو از مهمانانی بود که با موزیک افغانی برقص و پایکوبی مشغول بودند . شاید شما بهتراز من آگاهی داشته باشید ، که اکثر خانواده های مقیم کشور های غربی ، بجای اینکه از دختران بزرگ شده ی افغانی آنکشور ها برای پسران شان خواستگاری کنند ، روی بعضی از نزاکت ها ومسأیل دیگر!؟ ترجیح میدهند ، که از دختران افغانی داخل کشور یامقیم پاکستان خواستگاری نمایند ، شاید این موضوع هم علت هایی داشته باشد ، که چرا ! فامیل ها وحتا جوانان ما به ازدواج دختران هموطن شان در کشور های امریکا و اروپا رغبت نشان نمی دهند ، این مسأله بجای خودش باشد !، علیرغم همه کاستی ها وکمبودی ها ، از خداوند بزرگ التجاء مندم ، تا دختران وپسرانیکه در کشور های بیگانه بزرگ میشوند ، به صراط المستقیم هدایت نموده ، کلتور ، فرهنگ وعزت نفس خود را فراموش نکنند ، گرچه دنیای امروزه بطرف آزادی های فردی و اجتماعی پیش میرود ، اما پاره ای ازین آزادی ها ، وبی بند و باریها ، باعث اختلافات شدید ، وبرهم خوردن شیرازهء شیرین خا نواده ها میگردد . برگردیم به اصل غمنامهء من . در حالیکه دوغ سرد بنوشید ، را به آواز بلند سر داده بودم ، چند نفر دریشی پوش که از سرو وضع شان معلوم می شد ، از خارجه آمده اند ، سالون را بقصد دود کردن سیگار در فضای آزاد ترک ، ودر پیاده رو جاده سرگرم قصه های شیرینی شدند ، برای جلب توجهء آنها یکبار دیگر ، دوغ سرد بنوشیــــــد را به آواز بلند اعلان کردم ، یکی از آنها گفت : بیر خو گیر نمی آید ! بیائید دوغ بنوشیم ، دیگری گفت : ای بابا ! اگر دوغ بنوشیم، خواب ما می آید ، حیف نیست که درین شب خوشی بخواب برویم ، بهر حال سه گیلاس دوغ فرمایش دادند ، گیلاس های دوغ را سر کشیدند ، یکی شان پیش دستی کرده ، مبلغ ده دالر برایم داد ، حینکه چشمم به دالر افتاد ، چند بار آنرا پُشت ورو کردم ، گفتم ببخشید ! کلدار ندارید؟ برای اینکه تمام فروشات امروز من پول باقیمانده ی شما را پوره نمیکند ، همه یکبار خندیدند ؟! گفتند: صدقهء سرت وطندار ! باقیماندۀ آن بتو بخشش باشد ، در ضمن یک تن از آنها که طرز حرکات و گفتارم در نظرش موءدبانه افتاده بود ، پرسید : وطندار از کجا هستی ؟ من از قریه ی خود شروع ، تا کوچه وباغ ، نام ملک قریه ، همه را برایش تشریح دادم ، از من خدا حافظی کرده ، داخل سالُن شد ، اما ! یک تن ازین جمله بعد از دقایقی چند ، دوباره برگشت ، و بدون مقدمه مرا در آغوش گرفت ، من حیران مانده بودم ، که این شخص عالیقدر کی باشد ، که مرا در آغوش می کشد . بلی … او کاکایم بود . کاکایم در حالیکه مُضطربانه این طرف و آن طرف خود را نگاه می انداخت ، مبلغ یکصد دالر از جیب اش کشید ، بدستم داد ، گفت : زود از اینجا دورشو ، که باعث شرمنده گی ما میشوی ، فردا در هوتل « پردیس » البته با سرو وضع درست ، بیا با هم می بینیم . صد دالر را بجیب زده ، زنجیرک جیبم را کشیدم ، در حالیکه از خوشحالی به پیراهن خود نمی گُنجیدم ، سر راست ، زمزمه کنان بخانه آمدم ، امشب از خستگی، اداء در نمی آوردم ، سر حال بودم ، خانمم تعجب کرده ، علت را پرسید ، ومن از سر تا آخر قصه کردم . فردا به اتفاق خانم و اولاد ها به هوتل « پردیس » رفتیم ، بعد از گفت وشنود زیاد ، از آنها دعوت بعمل آوردیم ، تا فردا شب بخانه ما تشریف بیاورند ، کاکایم دعوت را پذیرفت . شب موعود فرأ رسید ، مهمانان طبق وعده بخانه ی ما آمدند ، ایکاش! که نمی آمدند !؟ زیرا ما نه کوچ داشتیم ونه میز نان خوری ، بمشکل روی دوشکهای تکه ای ما نشستند . کاکایم وضع زنده گی رقتبار مرا دید ، دلش بحال ما سوخت ، گفت : هر طوریکه شود ، شما باید به اروپا بیائید ، با شنیدن نام اروپا که دریا های بسیار دارد ، بفکر خوشی فرو رفتم ، و لمحه ای خود را در کنار بحیره ها و دریا ها یافتم ، خوشحالی من نهایتی نداشت ، دست و پاچه شده بودم ، نمی دانستم در خوابم یا بیداری . سر انجام به این فیصله رسیدیم ، که سر از فردا سررشته ی سفر را بگیریم ، و الی روز حرکت مابصوب اروپا ، کاکایم ماهوار مبلغ دو صد دالر جهت مصارف روزمره ما از آ لمان می فرستد . کاکایم بعد از صرف غذا ، دوباره بطرف هوتل رفت ، و پس فردا عازم اروپا شدند ، بعد از آنروز ، همه خوابها وخیالات مرا فقط اروپا ولب بحر تشکیل میداد . ارسال کُمک های بیدریغ کاکا و برخی از دوستان دیگر ، مارا از کمپ شمشتو بمرکز پاکستان ( اسلام آباد ) منتقل ساخت ، زنده گی سیاه من بعد از سالیانی رونق خوبی بخود گرفت . کار وبار دوغ فروشی وبولانی را کنار گذاشتم ، در جستجوی افراد واشخاصی شدم که انتقال مهاجران را به اروپا وامریکا سرو سامان میدادند ، روزی نبود که بیکی از سفارت خانه ها سر نمی زدم ، با بسیاری از سفارت خانه ها تماس گرفتن هم ، کاری بود بیهوده ، اصلاً در پنجاه متری کُنسلگری های خارجی ، افغانها را پولیس پاکستان راه نمی داد ، اگر اجازه ورود هم میدادند ، لا اقل یکصد روپیه پاکستانی بدست شان می دادی . روزی در یکی از هوتل ها ، در منطقهء « پیشاور مول » نهار صرف میکردم ، با چند نفری آشنا شدم ، و قصد رفتن خود را به اروپا با اوشان در میان گذاشتم ، آنها بمن گفتند : جز از طریق قاچاقبران ، چارۀ دیگری نیست ، باز هم قاچاقبر ! ، که از شنیدن نام شان مو بر اندامم راست میشود . این اشخاص نام چند تن از قاچاقبران را با آدرس شان برایم نوشتند ، من هم بلا درنگ دست بکار شده ، با تکسی روانهء « تاج کمپنی » شدم ، آقای … خان که در طبقه ء دوم یکی از بلاک های تجارتی تاج کمپنی دفتر بسیار قشنگی داشت ، برایم نوید داد ، که در ظرف یکی دو هفته کارت را درست میکنم ، فکر کن در جرمنی هستی ! اما در مورد پول ؟ ، باید گفت : رسانده ی جرمنی از فی نفر آدم کلان 6500 دالر امریکایی ، از کودکان نصف قیمت ، جمعاً پول شما 19500 دالر میشود . گوشهایم که برای اولین بار این مبلغ هنگفت را می شنید ، داشتم گیچ می شدم ، سری به علامت رضایت تکان داده ، از دفترش خارج شدم ، جریان را به کاکایم تلفونی مخابره وطالب هدایت گردیدم . عموی عزیزم پاسخ داد ، که پول آماده است ، بگو که کار های تانرا روبراه سازد ، موافقه اوشان بدون جگره وحتا بدون اخذ کدام سند ، مرا مُتعجب ساخت ، در حالیکه این مبلغ هنگفت میتوانست هزینهء خوبی برای سعادت چند خانواده ء بی بضاعت در داخل کشور شود ، من به این فکر افتادم که ، اگر این مقدار پول را در اختیار خودم بگذارد، بهترین سرمایهء برای من است ، میتوانم کارو کاسبی خوبی را درین شهر براه اندازم ، وچند فامیل مهاجر افغان را نیز سهیم ساخته از بدبختی نجات بخشم ، روی این هدف نیک ، بار دیگر عمو جان را زحمت داده ، تیلفون زده گفتم: کاکا جان چی میشود ، این مبلغ را در پاکستان بدسترس خودم قرار بدهی ؟ تا در اینجا یک کار مناسبی را شروع کنم ، در پاسخ گفت: نه ، نمیشود ، این پول کمی نیست! من پاکستان را به تمام معنی می شناسم ، این مبلغ در آنجا برباد خواهد رفت ، چیزیکه فیصلهء اول ماست ، همانطور عمل کن ، به علامت رضایت خاموش ماندم ، و از عدم اعتماد کاکایم مشکوک شدم ، شک من بعد ها بواقعیت پیوست ، زیرا کاکایم دقیقاً محاسبه کرده بود ، در صورتیکه ما در آلمان قبول شویم ، مبالغی که دولت آلمان بما کُمک خواهد کرد ، قرض شان اداء میشود ، زیرا این مقدار پول ، کُمک بلا عوض نبوده ، بلکه قرض واجب الا اداء است . ( ادامه دارد ) داستان از اینجا ببعد شیرین تر و غمناک تر شده می رود ، قسمت های بعدی را فراموش نکنید .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 40 مشترک دیگر بپیوندید