قسمت سوم تلخترين شام غريبان نبشته: لطیف کریمی استالفی

قسمت سوم تلخترین شام غريبان نبشته: لطیف کریمی استالفی

{دوستان عزیز، شما قسمت دوم این داستان را الی ، با درد و دریغ ! بعد از عروسی ، تند باد حوادث زندگی سرو سامان یافتۀ مرا یکبار دیگر تیره و تار ساخت.} و اینک توجه شما را به قسمت سوم داستان معطوف میدارم .

اوضاع کشور دگرگون ، ورو بوخامت میرفت ، اشخاص ناشناسی در مساجد وقریه ها ، دولت را مُتهم به الحاد میکردند ، همه روشنفکرانی را که دستار و ریش نداشتند ، بنام کمونست شعار خود ساخته بودند ، و اعلام جهاد را گوش بگوش میرسانیدند ، و یگان تُرور ها را نیز سرو سامان میدادند ، طبقه ء روشنفکر ومعلمین در قدمه اول طعمهء این ترور های وحشیانه قرار میگرفت ، نا هنجاریها چنان پیش می رفت ، که با گذشت هر روز ساحهء گشت وگذار برای ما تنگ و تتنگتر میگردید ، در پهلوی این وخامت اوضاع ، تبلیغات دولت پاکستان این دشمن دیرینه ما ابعاد مسأله را بیشتر دامن میزد ، درین گیرو دار ها ووضعیت حساس حفیظ الله « امین» شاگرد وفا دار تره کی ، استاد خودرا با بالشت خفه وبقتل رسانید ، اعضاء بلند پایه حزب ، بشمول کارمل را راهی کشور های دور ساخت و در داخل حزب جارو جنجال هایی بمیان آمده بود ، آهسته آهسته جنگهای مسلحانه در گوشه وکنار مملکت ، و کُشتن کُشتن حزبی ها شدیداً رونق گرفت ، هیچ باورم نمی شد که چشم ها به بسیا ر زودی در اشک غوطه ور میگردند .

روزی بمن خبر دادند ، تا در جلسهء علاقه داری اشتراک کنم ، با یک عالم ترس خود را به جلسه رسانیدم ، بعد از ختم جلسه ، علاقه دار دستم را گرفت ، وبگوشه ی بُرد ، آهسته بگوشم گفت: رفیق … خان امید وارم رُک وراست بدانم که دوست عزیزم خلقی است ، یا پرچمی؟ .

شاید باور نکنید ! اما باور کنید ، که من تازه درک کرده بودم ، در درون حزب اختلافاتی وجود دارد ، درحقیقت نمی دانستم که پرچمی ام ، یا خلقی ، صرف می دانستم که ، عضویت حزب دموکراتیک خلق افغانستان را قبول کرده ام وبس.

در پاسخ علاقه دار گفتم : هدف و برنامه حزب مشخص است ، من عضو حزبم ، خلقی وپرچمی یعنی چه ؟! در پیشانی او گره ی افتاد و گفت : لازم نیست زیاد فلسفه گویی کنی ، همه چیز را فهمیدم .

بعد از چندی برایم معلوم شد که نظر به قومیت ، زبان ، وسمت ، مرا بحساب پرچمی ها شمرده ، نتنها از نظر وی ، بلکه از نظر سایر خلقی ها نیز افتادم ، هر قدر کوشش کردم تا بیطرفی خود را ثابت سازم ، اما موءثر واقع نشد ، کار را بجایی کشانیدند ،که برعلاوۀ مجاهدین ، رفقای خلقی ام چندین بار نقشهء تُرورم را کشیدند ، هر باریکه نقشۀ خود را میخواستند عملی کنند ، خداوند بزرگ مرا نجات می بخشید . خلع سلاحم کردند ، هر پیشنهاد سازندۀ مرا در جلسات با قاطعیت رد میکردند و من در یک دو راهی نا فرجام قرار گرفته بودم .

با وجود همه نا ملایمت ها ، قلبم هنوز پر از عشق وعلاقۀ خدمت بمردم ووطنم بود ، شبی در یکی از حملات غافلگیرانه مخالفین دولت ، علا قه دار ویکتعداد از جوانان دیگر بسیار نا جوانمردانه بشهادت رسیدند ، بعد ازین حادثۀ غم انگیز ، دهکدۀ مارا کابوس وحشت فرأ گرفت ، و زندگی کردن غیر قابل تحمل بنظر می رسید ، ماه ی نبود که یکی دو تن از روشنفکران منطقه ترور یا زخمی نمی شدند ، بساط شادمانیها ی متعلمین و معلمین برچیده می شد ، مکتب ما دیگر نه یک کانون تعلیم وتربیه ، بلکه به یک مرکز جنگی تبدیل شده بود ، از درس تاریخ وجغرافیه خبری نبود ، ومن محصور چار دیواری خانه شدم ، ترس ووحشت اجازه ام نمیداد تا لحظه ای کنار رود خانه روم و راز دل گویم ، ازین ناحیه ء خنجری در سینه احساس میکردم .

عصر یکی از روز ها در حالیکه بطرف خانه روان بودم ، کودکی یک نامۀ سرگشاده ای را بدستم دادو فرار کرد ، مُتحیر شده ، نامه را به عجله بخوانش گرفتم ، در نامه چنین نوشته شده بود : از کُفر بپرهیز ! به جهاد رو بیاور ، وگرنه ؟ اهل وعیالت بقتل خواهد رسید! .

در حقیقت بسیار ترسیده بودم ، و خود را سریعتر به خانه رسانیدم ، از سیمای حیرت زده ی پدرم معلوم می شد که او نیز قبل از من تهدید بمرگ شده .

پدرم رو بمن کرده گفت : بچیم ! بهتر است وظیفه معلمی را کنار بگذاری ! و همراه با برادران مجاهد خود راهی پاکستان شوی و سلاح بیاوری ، با شنیدن حرفهای پدرم ، واقعاً گیج شده بودم ، دستان لرزان ، چشم های حیرت زده ی پدرم نمایندگی از نا رضایتیش میکرد ، اما ناگزیر بود .

جاده ای که به مکتب ما مُنتهی میشد ، بسیار نا امن بود ، مدتی به بهانۀ مریضی نه مکتب رفتم و نه از خانه بیرون شدم ، خبر های تهدید آمیز ، از تنظیم های مختلفی برایم مواصلت میکرد ، و به غم واندوهم می افزود .

یک شام تیره ، که هوا مثل دل من گرفته بود ، پیر مردی وارد منزل ما شد ، چیز چیزی بگوش پدرم گفت ، وبعجله خارج گردید ، پدرم سرا سیمه بطرف من آمد ، بالحن درد آلودی گفت : امشب ترا می برند !باید چاره ای سنجید ، نفس در سینه های مان حبس شد ، همه فامیل یک حالت اسفناکی ، در حالیکه یکی بطرف دیگری خیره خیره مینگریستیم ، وسکوت مطلقی در فضأی خانه حکمفرما شده بود ، داشتیم .

ناگزیر با استفاده از تاریکی شب ، از دیوار پُشت منزل پریدم ، وخود را بمنزل آشنای پدرم رسانیدم ، دق الباب کردم ، از آوازم شناختند ، دل شان نمیخواست در را برویم بگشایند ، زیرا حیات آنها با پناه دادن من نیز در خطر میشد ، اما از نهایت سخاوت ، مردانگی وشجاعت کار گرفتند ، و در طویلۀ گوسفندان شان جایی برای مخفی کردن من خالی ، وتنهایم گذاشتند . من که مثل یک شاخهء بید بخود میلرزیدم ، افکارم مرا به آینده های نا معلومی بخود فرو بُرد .

راپور پیرمرد کاملاً دقیق بود ، گروه کوچکی به اصطلاح مجاهدین ، آنهاییکه بار ها از طرف من توصیه می شدند تا از اعمال نا شایسته بپرهیزند ، وارد منزل ما شده ، در جستجوی من ، با چند ضربۀ قنداق تفنگ به پدرم وکلمات رکیکی نثار مادرم ، مخفیگاه مرا از آنها جویا شده ، تمام اسباب واثاثیهء خانه مارا بهم ریخته بودند ، و خانمم که اولین بار در مقابل خود مردان مسلح وپشم آلود را می بیند ، بیهوش شده ونخستین کودک مانرا سقط می کند .

جریان خبر های تأسف آور وتکان دهنده ء شب گذشته را بمن اطلاع دادند ، چیزی نمانده بود که از عُمق دل چنان فریاد برآورم تا زمین وزمان به لرزه بافتد ، اما ، ترس راه گلویم را بست ، وبیا د مُشیری عزیز افتادم : قرن ما روز گار مرگ انسانیت است ، سینه ی دنیا ز خوبی ها تهیست ، صحبت ازآزادگی ، پاکی ، مُروت ابلهیست .

برای تسکین نمودن عُقده های درونی ، سرم را چندین بار بدیوار کوفتم ، ودیوار را بجای مجاهدین گرفته گفتم : های مردم ! بخدا سوگند که من مسلمانم ، نماز میخوانم ، پدر ومادرم مسلمانند ، از جان من چی میخواهید ، چرا به این بدبختی دچارم کردید . اما چنان درمانده وشکسته شده بودم که جز ناخن بر جگر گذاشتن راه بیرون رفتی نداشتم .

پیرمرد فراز ونشیب دیدهء این خانواده که واقعاً مرد دلسوز و مهربانی بود ، خدایش بیامرزد ، در یکی از جنگ های حزب اسلامی وجمیعت اسلامی شهید شد ، برای اینکه تسلییتم داده باشد ، به طویله آمد ، چراغ کم نورش را کاملاً خاموش ساخت ، تا مجاهدین شکمند نشوند ، با عالم وحشتی که داشت ، سر صحبت را با من آغاز کرده گفت : بچیم ! از اینکه ما نتوانستیم مثل یک مهمان عزیز از تو پذیرایی کنیم ، ما را ببخش ، من بخاطر نجات تو ازین بدبختی ، پلانهایی سنجیده ام ، اگر مطابق پلان های من موافق باشی ، تصمیم خود را بگیر ، تا من دست بکار شوم .

1. پیوستن به مجاهدین ، فرأ گیری تعلیمات نظامی در پاکستان ودوباره مُسلح وارد کشور شدن .

2. هجرت از وطن .

این بود دو پیشنهاد من ، هر کدام را می پذیری ، ترا کُمک میکنم . پیوسته به این فکر بودم که کدام یک را قبول کنم ، زیرا هر دو پیشنهاد برایم مشکل وطاقت فرسأ بود .

من جهاد را بمعنی جنگ علیه کسانی که ما را اجباراً از خانه و کاشانهء ما بیرون ، و بی گناه بقتل و باعث اذیت و آزار شوند ، ، قبول داشتم ، اما عملاً می دیدم که چنین وضعی تا کنون پیش نیامده بود ، ضمناً از عوامل زاینده وعواقب سیاسی مسائل جهاد نیز درک عمیقی نداشتم ، برعلاوه آنقدر پول گزاف هم در اختیار ما نبود ، تا همه فامیل ، با هم یکجا راه هجرت را در پیش میگرفتیم ، هر گاه تنها خانمم را با خود میگرفتم ، پس وضیعت پدر ، مادر ، خواهر و برادرم چی می شد .

وسوسه های فکری مرا در دو راهه های تاریک ونا فرجامی قرار میداد ، گرفتن تصمیم برای من کار ساده ی نبود ، روی این مشکلات به دوست عزیزم گفتم : تا فردا برایم مُهلت بدهید ، که تصمیم بگیرم ، پیره مرد از طویله خارج شد ، من ماندم بادنیایی از تفکرات گونه گونه .

شب را غرق تخیلات و تصورات مُبهمی بفکر آینده های نا معلوم روز ساختم ، درحقیقت پیامد های این دو پیشنهاد را هرگز پیش بینی کرده نمی توانستم ، از اینرو غرض مشوره و فیصله نهایی ، پدرم را طلب کردم ، بعد از گفت وشنود زیاد ، پدرم گفت : برای مصارف سفر پول وافر ضرورت است ، که نداریم ! من ومادرت از مریضی های دوامداررنج میبریم ، تحمل رنج ومشقت های سفر را نداریم ، بهتر است پیشنهاد اول را بپذیری و همراه با گروپ های مجاهدین عازم پاکستان شوی ، علمای پاکستان نیز جهاد را فریضۀ هر مسلمان دانسته ، وجهاد را علیه دولت افغانستان اعلان کرده اند ، تو فعلاً برو ، شاید کمیته های مجاهدین ودولت پاکستان یکمقدار پول کُمکت کنند ، وقتیکه باز گشتی ، مدتی جهاد کن ، و بعداً بدون کدام احساس خطر راه مهاجرت را در پیش میگیریم ، قسمیکه من شنیده ام در پاکستان برای مهاجرین « راشن کارت » داده ، وکمُک های زیادی میکنند ، انشا الله به کمکهای پاکستان وکمیته های مجاهدین یک زندگی خوشبختی را آغاز خواهیم کرد .

گر چه چیز نا خوشایندی بردلم سنگینی می کرد ، حرف های پدرم را از آغاز الی انجام با دقت شنیدم ، در حالیکه قلبم هیچ رأی نمیداد ، وضربات قلبم هر ثانیه شدید تر می شد ، نا گزیر نظر پدرم را پذیرفتم .

تصمیم را به پیرمرد باز گو ، ودر پاسخم گفت : فردا شب با قوماندان … خان صحبت میکنم ، شب بعد در انتظارتلخی ، منتظر آمدن پیر مرد بودم ، احساس شادمانی ، احساس ترس ، احساس آزادی از طویله ، هر کدام به گونه ای افکارم رامتلاشی وتحت تأثیر قرار داده بود .

آمد آمد ساعتهای دوازده شب بود ، که حلقهء در بصدا آمد ، با شنیدن صدای حلقه آهنی در ، خدا داند در آن لحظه چه حالت وحشتناکی بمن دست داده بود ، پسر صاحب خانه در را با ز و مجاهدین را به منزل بالا راهنمایی کرد ، بعد از لحظاتی مرا نیز از طویله به اتاق نشیمن بردند ، از اینکه برای چند لحظه ای از بوی تعفن طویله نجات یافته بودم ، احساس لذت میکردم ، بهر حال با پا های سُست ولرزان داخل اتاق شدم . دیدم که چار نفر مسلح دارای ریش های انبوه ، لنگی های سیاه ،که بروی دماغ های شان پیچانیده بودند ، تا شناخته نشوند ، نشسته بودند ، وانتظار آمدن مرا می کشیدند . یکی از آنجمله در صدر مجلس نشسته بود ، از هیبت ، تکبر ، ودبدبۀ آن معلوم بود که قوماندان صاحب است . سلام دادم ، معصومانه دِم در نشستم ، آنقدر در خود احساس حقارت میکردم ، گویا که : من یکی از وحشی ترین جنایتکاران جنگی باشم ، که امشب مرا برای آخرین بار عفو میکنند .

قوماندان صاحب اصلاً بمن التفاتی نکرد ، رو بطرف پیره مرد کرده گفت: کاکا ! چقدر جای خوشیست که امشب خانهء شما از برکت قدم های پاک مجاهدین پُر برکت می شود ، چند شب پیهم است که ما در کمین خلقی ها هستیم ، نه غذا خورده ایم ، ونه خوابیده ایم ، این فرشته ها مهمان شما هستند ، غم شکم های ما را بخورید ، من خوب میدانستم که درین خانه همانقدر غذا پیدا میشود که بمشکل تکافوی خود شان را میکند ، چه رسد ، به چار نفر گرسنهء چند شبه ، مگر پیرمرد مهمان نواز بیدرنگ از جایش بلند شد ، دو بال مرغ تخمی شانرا کُشت ، به زنش هدایت داد تا غذای برادران !؟ را آماده کند ، پیرمرد بدون اینکه خمی به ابرو بیاورد ، با لبان مُتبسم برگشت واطمینان داد که چند لحظهء دیگر غذا آماده میشود ، نا گفته نگذریم ، در لحظاتیکه پیرمرد غرض تهیه ء غذا بیرون رفته بود ، قوماندان صاحب شف لنگی اش را کنار زده ، تحقیر آمیز ، وبا خنده های نیشدار بطرفم رو گشتانده گفت : … چطور هســــتی معلـــم ! قهقه زنان رو بطرف رفقایش کرده گفت : نگفته بودم ، که یکروزی بچــه ی« اودُر » از کمونیستی پشیمان میشود ! . سر تا پا چشم شدم ، قوماندان صاحب را شناختم ، بلـــی … خودش ! حدسم درست بود ، کسیکه بار بار از طرف من به نماز خواندن نصیحت می شد ، از قمار بازی ، بودنه بازی او را منع می کردم . هردو جانب چشم بچشم همدیگر دوخته بودیم ، گرچه ریش انبوه ، ومو های کشالش مانع شناختش می شد ، اما من این یار قدیم را شناختم . گلویش را باد کرده ، اربابانه صدا زد ، معلم چی می بینی ! چرا هک وپک شدی ، مرا شناختی ؟ گفتم : بلی … ترا کی نمی شناسد ؟! المِنته للِه که ترا در لباس مقدس جهاد می بینم ، وبسیار خوش هستم ، اما با وجود حرفهای مُتملقانهء من ، او نه دوستانه ونه دشمنانه بسویم می نگریست .

قوماندان … خان سر رشتۀ صحبت را بدست گرفته گفت : معلم بیاد داری ! برایت میگفتم بیا مکتب را رها کن ، که بدردت نمیخورد ، دیدی که گپ من شد ! . سر وچشم خود را پائین انداخته گفتم : بلی درست میفرمائید ، مکتب چی بدرد میخورد ؟! .

سر انجام قوماندان صاحب مرا عفو نمو د ، دلسوزانه چون دایه ی مهربانتر از مادر گفت : بهر صورت ، گذشته هارا صلوات ، تو سر از امشب به تضمین اینجانب یک « مجاهد » هستی ! سر از فردا ریش میگذاری ، لُنگی سیاه بسر می کنی ، هر جا که رفتم دنبالم می آیی ، و ها ، فردا شب در یک عملیات با ما شرکت میکنی ، من جُز اظهار اطاعت وتسلیم راه دیگری را نمی دیدم ، بپاسخ گفتم : چرا نــه ، امر قوماندان صاحب که امر جهاد است ، به سرو چشم قبول دارم . همینکه غذا را نوش جان کردند مرا نیز با خود گرفته به منزلم منتقل کردند ، قوماندان گفت : برو آرام بخواب ، که فردا شب ، شب امتحان توست .

تقریباً ساعتهای چار صبح بود که دروازهء منزل مان را تک تک زدم ، پدرم هیجان زدۀ از عقب در پُرسید ، کی هستی؟ نام خود را گفتم ، بعجله در را باز ومرا به آغوش کشید ، همه اعضأی فامیل از خواب بیدار شدند ، فضأی حویلی ما را دو باره سرور وشادمانی پُر ساخت ، تا طلوع آفتاب همه اشک خوشی میریختیم ، گرچه خانمم از سقط طفل مان اندوهناک بنظر میرسید ، اما بازگشت من بخانه او را تسلی میداد .

دوستان ، اقارب ، و همسایگان از آمدنم اطلاع یافتند ، خانه ما از رفت وآمد پُرو خالی میشد ، اما با گذشت هر ساعت وتیره شدن هوا ، از عملیات پیشرو غمگین و مُشوش تر میشدم ، هر صحبتی که با دوستان میکردم ، از اینکه فکرم پریشان بود ، در نیمهء صحبت ، سخنان اول خود را که روی چه موضوعی بود ، فراموش میکردم ، بهر حال شب موعود وظلمانی فرأ رسید ، ومن خود را آماده حرکت می ساختم .

شِفری را که برایم داده بودند ، ساعت دوازده شب از پُشت در شنیدم ، دروازه را باز ، وبدون سرو صدا از خانه بیرون شدم ، صورتم را با شِف لُنگی ام پیچانیدم ، وبا آنها براه افتادم ، حق سوال کردن را نیز نداشتم ، تا لا اقل بپرسم که ما بکجا میرویم ، وچه نوع عملیاتی پیشرو داریم ، هی میدان و طی میدان ، از بیراهه ها و کوچه باغها نزدیک مکتب رسیدیم ، امر توقف و آماده باش داده شد ، لحظهء کوتاهی قوماندان ازما دور گردید ، و بعجله بر گشت وگفت : تمام مجاهدین رسیده اند ، خود را به موضع ها جابجا کنید ، اولین فیر ، نشانهء شروع عملیات میباشد ، پوسته مکتب را شدیداً زیر آتش بگیرید .

آتش سلاح های مختلف النوع بالای پوسته مکتب ، جائیکه بیشتر از قلبم دوستش داشتم ، آغاز شد ، با اصابت هر گلوله ی به در و پنچره ء مکتب ، خود را زخمی احساس میکردم ، پوسته مکتب که از چند نفر متعلمین ، معلمین وافراد داوطلب ویکنفر چپراسی تشکیل گردیده بود ، مقاومت کرده نتوانستند ، با بجا گذاشتن چند شهید وزخمی پا بفرار نهادند ، مجاهدین آهسته آهسته داخل مکتب شدند .

صدای دلخراش قوماندان را شنیدم که میگفت : معلم ! حالا نوبت توست ! تو اینجا را خوب بلد هستی ، پیش شو ، من با اطاعت از امر ، پیش شدم ، سایرین دنبال من آمدند ، ایکاش ! زنده نبودم ، وآن صحنه ء دردناک را بچشم نمیدیدم ، اجساد مُتلاشی شده ، زخمیهائیکه از شدت درد بخاطر دفاع از مکتب شان ، زوزه میکشیدند ، وقلب هر انسان بادرد را دردمند تر میساختند ، بنظر میرسید .

« برادران » با وجودیکه زخمی ها را می دیدند ، اما متأسفانه کسی به آنها التفاتی نمیکرد، همه بخاطر جمع آوری غنیمت تلاش داشتند ، از برکت این شب نحس من هم صاحب یک میل تفنگ (پپشه) شدم .

بعد از جمع آوری غنیمت ، قوماندان دو دانه کمپل کهنه ویک گیلنه تیل را برایم داد وگفت : هر چه عاجلتر مکتب را آتش بزن ، دستانم میلرزید ، در اجرأی امر به کُندی پیش میرفتم. قوماندان که مرا سخت تحت نظر داشت ، آمرانه صدا زد وگفت : معلم ! دلت هنوز هم به حال مکتب «کمونستان » می سوزد ؟ عجله کن !. ایخدای من ! آنشب چه کردم ، چه دیدم ، کاش دست نداشتم ، مکتبی که با کوششهای من رونق گرفته بود، کتابخانه ای که با پول معاشات ما وکمک های برخی از کتاب دوستان ، آنرا با چند صد جلد کتاب آرایش داده بودیم ، امشب بدست خود می سوزانم ، چقدر درد آور است ، که عاشقی معشوقش را بدست خود آتش می زند .

در ختم عملیات به قوماندان گفتم : اجازه است به زخمیها کُمکی کنم ؟ غضب آلود و پرخاشگرانه گفت : کاری نکُن که بتو شک مند شوم ، معذرت خواستم وبراه خود ادامه دادم. آنشب تا سپیده دم گریستم ، زیرا من هم از جملهء «کتابسوزان » بودم .

یک مسأله برای من خیلی تعجب آور بود که ، دین اسلام هیچگاهی خلاف آموختن درس وتعلیم نبوده ، چرا اینها مکاتب را می سوزانند ؟ روزی قوماندان صاحب درکشیدن چرس افراط کرده بود ، با همه شوخی ، سرمست وبی پرده سخن میگفت ، ازموقع استفاده کرده پرسیدم ، قوماندان صاحب ! دشمن ما کیست ؟ گفت : کمونیستان ، گفتم : پس ما چرا مکتب ها را می سوزانیم ! خندیدوگفت : امر بالا جای است !! دانستم که بالا جای کجاست ، ( سازمان استخبارات پاکستان ) .

دو سال واندی ازجهاد کردن من گذشت ، اما قوماندان عمداً مرا بپاکستان اعزام نکرد ، نام من سر زبانهای مردم محل باسم « معلم چریک » مشهور شده بود ، ازین صفت چسپ خورده بمن ، احساس شرمندگی ، و واقعاً خجالت می کشیدم ، زیرا جبر زمان ، مُعلمی را چریک نا مُعلمی ساخته بود .

قوماندان در گرفتن عشر ، زکات ، و یگان دستبرد ها ، دست بالایی داشت ، برای اینکه رازش افشأ نشود ، ما را نیز از یاد نمی بُرد ، اختلا فات ذات البینی مجاهدین وجنگ های تنظیمی با گذشت هر روز اوضاع منطقه را نا امن تر و پیچیده تر می ساخت ، خانواده ها یکی پی دیگری بخاطر اجر آخرت ، تنگدستی ، گرسنگی ، نبود امنیت ، بیکاری ، وفریب تبلیغات سوء ، راه هجرت بپاکستان و ایران رابه پیش میگرفتند ، تبلیغات رسانه های استکباری برخی از کشور های جهان ، از پذیرش مهاجرین و کُمکهای بیدریغ آنکشور ها چنان بآب وتاب جریان داشت که ، مردم فکر میکردند ، پاکستان ( دشمن دیرینه ) ما کعبه آمال تمام مردم افغانستان است ، این تبلیغات چنان در روح وروان پدرم اثر گذاشت ، که او هم عزم رفتن کرد .

راهایی راکه مهاجرین بصوب پاکستان طی می کردند ، سخت صعب العبور ، نا امن وخطر ناک بود ، هر لمحه امکان بمباردمان هوایی و انفجار ماین های فرش شده متصور بود ، با اینهمه پدرم با قبول تمام خطرات جانی ومالی لوازم سفر را آماده ساخت ، من از قوماندان به بهانه ء اینکه فامیلم را الی ولایت لوگر همراهی میکنم ، اجازه گرفتم ، اما قصدم این بود که دوباره بر نمیگردم . براه افتادیم ، شام روز پنجشنبه بود که در یکی از قلعه های قدیمی لوگر اتُراق کردیم ، پدرم یکنفر راه بلد یا به اصطلاح « قاچاقبر » را پیدا کرد ، آغاز آشنایی من با قاچاقبران انسان با آغاز بدبختی هایمان از اینجا شروع میشود.

قاچاقبران افراد واشخاصی اند ، که در اول معامله چون « مُوم » و در آخر مُعامله از سنگ سختترو فراموشکار میشوند ، اگر حرف « قا » را « قاپیدن » و « چا » را « چاقیدن » « بر » را « بُریدن » بسازیم ، چنین نتیجه میگیریم که آنها چیز های چاق را می قاپند ومی بُرند ، تا لقمه ء چربی به گلویشان فرو ببرند ، اگر درین قاپیدن ها و بُریدن ها ، کودکی میمیرد ، خانواده ای تباه میشود ، اصلاً به اوشان فرقی نمیکند ، من افرادی را می شناسم که از برکت پول قاچاقبری ، در حالیکه نان شب و روز را نداشتند ، اکنون صاحب جاه وجلال شده اند ، وصد ها تن از انسانهای بی گناه ، و مظلوم را از بیدانشی ، بی تدبیری وسنگدلی بکام مرگ فرو برده اند ، این جمیعت که اصلاً نه راه ها را بلد اند ، و نه هُنری ، یگانه هنر شان ، حیله ونیرنگ می باشد ، که با زبان چرب مردم را به دام خود می آورند ، و جیب هایشان را پُر میسازند .

سر انجام قاچاقبری را پدرم پیدا نمود ، با چند مرکب وقاطر حاضر شد تا ما را الی پشاورانتقال دهد ، پدرم اول اثاثیهء مرا بار زد، قافلهء کوچک ما آماده ءحرکت شد ، به پدرم گفتم : پدر ! باقی اثاثیۀ را چرا بار نمیزنی؟ پدرم گفت : با این اثاثیهء من با مادر وخواهر وبرادرت بکابل میرویم ! برای آخرین وداع ، مرا در آغوش کشید ، در حالیکه قطرات اشک برگونه هایش مرواریدگونه می لغزید ، گفت : شما را بخدا می سپارم ! من اگر بمیرم ، باید در خاک خود بمیرم ، من هر گز پاکستان نخواهم رفت ، این خاک بالای من حق دارد ، این چال را بخاطر نجات تواز چنگال بدبختی ها زدم ، تا قوماندانت بُو نبرد .

امر پدر را مقدس دانسته با چند فامیل دیگر بوسیله ء قاطر ها ومرکب ها که جُز کودکان و افراد سالخورده کس دیگری حق سوار شدن را نداشت ، بصوب پاکستان حرکت کردیم ، از طرف قاچاقبر اکیداً توصیه شد ، تا مواظب کودکان خود باشیم ، چون در طول راه ، پوسته های دولتی وجود دارد ، هرگاه سروصدایی را بشنوند ، فوراً اقدام به تیر اندازی می کنند ، باید کاملاً سکوت حکمفرما باشد ، از اینرو در هر صد متری کودکان را با کلمات ترس آور مجبور به سکوت مطلق میکرد ، اما گاهی اتفاق می افتاد ، پای کودکی به درد می آمد ، ویا تشنگی بروی غالب می شد ، به گریه می افتیدند ، قاچاقبر بمجرد شنیدن گریۀ طفل ، سر می رسید ، ودهن شانرا با دستمال خود می بست ، و نفس را در سینه های شان حبس می ساخت ، بعد ها در پاکستان این موضوع شایع شد ،که تعداد زیادی ازین کودکان ، باثر عوامل گونا گون درین راه های خطیر جانهای شیرین شانرا باخته اند .

مردم ما حتماً بنام های« دوبندی » و« گاوبند » آشنا هستند ، گاوبند کوهی است ، افسانوی گویند : گاو درین راه صعب العبور بند مانده و جان باخته ، چه رسد به انسانهای مظلوم .

مجاهدینی که از پاکستان بداخل افغانستان سلاح انتقال میدادند ، زنجیره وار ، سلاح بدوش مقابل ما می رسیدند ، و از امنیت وغیر امن بودن راه ، قاچاقبران را مطلع می ساختند ، مگراز شانس بد ما تمام راه ها به نسبت کمین سربازان دولتی قابل عبور نبود ، نا گزیر بودیم تا از طریق کوه «گاوبند » به سفر خود ادامه بدهیم .

کسانیکه آن مسیر را دیده اند ، شکرانۀ بجا آرند ، که زنده اند ، کسانیکه ندیده اند ، خداوند هرگز نشانشان ندهد ، واقعاً انسان گاه گاهی از سنگ صبور و سخت تر می شود ، وگرنه راه پیمودن درآن ارتفاعات بلند که هر لحظه امکان سقوط به گودال ها متصور است ، از توان انسان ضعیف البُنیه بدور است .

بهر حال بعد از باز رسی های بدنی ، تفتیش های بیمورد ، وارائه خط راهداری به مجاهدین ، به سرحد پاکستان نزدیک شدیم ، شب تاریکی بود ، از قُلهء کوهی به کاروان کوچک ما حُکم « دریش » یعنی ایست داده شد ،کاروان جابجا توقف کرد ، آوازی شنیدم که بزبان پشتو پرسید: « سوکی » ؟ قاچاقبر ما پاسخ داد : « خپل » ، بدون مزاحمت ، اجازه یافتیم ، سرحد را عبور کنیم .

سر نشیبی این جاده باریک بحدی زیاد بود که ، اگر سنگ مدوری را بطرف پائین رها می کردیم ، تا آن پائینی ها اثری از آن باقی نمیماند ، این باریکراه بیک جاده سنگفرش شده ی میماند ، که چارپایان نعل شدۀ بی زبان به بسیار مشکل پائین می رفتند ، و گاهی اتفاق می افتید که اسپ ها می لخشیدند ، و بسر میخوردند ، کاروان ما به بسیا ر دقت و احتیاط جاده را طی ، و به شهرک « تِری منگل » قدم گذاشت ، پیاله چایی را که در یکی از رستوران پنجشیری ها درین محل صرف کردیم ، خیلی لذت بخش بود ، همه خستگی راه را فراموش کردم ، پیاله دومی را سرنکشیده بودیم ، که قاچاقبر میر غضب ! زیر لب غُم غُم کنان بسراغ مان آمد وگفت : « پیسی را جمع کی » ، گرچه او رسانده ی پیشاور با ما عهدو پیمان بسته بود ، اما نا جوانمردانه میخواست زیر قولش زده ، صد ها کیلو متر دور از شهر پیشاور ما را درین شهر نا آشنا رها کرده فرار نماید ، ما با وی جارو جنجالی براه انداختیم ، که هیچ سودی نداشت .!

طوریکه شما بهتر میدانید ، مردم ما یک عادت بسیار بدی دارند ، و آن اینکه ، بدون داشتن حق شرعی وقانونی وارد مسأیل ذات البینی اشخاص دیگری میشوند ، که روی موضوعات شخصی بگومگو دارند ، و بدون آنکه از موضوع آگاهی داشته باشند ، ظالم ومظلوم را تفکیک کرده باشند ، بیدرنگ و دلسوزانه ، گویا وظیفهء دینی خود را انجام داده اند ، با اظهار کلماتی چون ، خیر است ، چه فرق میکند ، برو برادر ازین گپ تیرشو، صلوات بفرستید ، و غیره ، یک جانب را برائت داده ، ولو طرف مقابل مرتکب جنایت شده باشد . همینطور در حالیکه ما همراه قاچاقبر خود راجع به شکستن عهد وپیمانش گفتگو داشتیم ، عده ای دور ما جمع شده ، بدون آنکه از ما بپرسند چه مشکلی دارید ، هر کدام بالنوبه میگفتند : « حّه پروا نلری » . این خیر اندیشان نادان ، نا خوانده ، قاچاقبر را بدون تعمق حق بجانب دانسته ، و بما گفتند : اینجا کشور اسلامی است ، هیچ مشکلی ندارید ، میتوانید در موتر های پاره چنار سوار شوید ، پیشاور بروید ، حاجت به راه بلد ندارد ، گرچه او از ما پول رساندهء پشاور را گرفته بود ، هیچ یک به او نه گفت ، باقی پول شانرا مُسترد کُن .

سرانجام ما را این جمعیت بیکار راضی ساختند ، و طرف ، با خنده های شیرینی از ما دور شد .

مشکلاتیکه دامنگیر ما فامیل ها بود ، اینطور میتوان خلاصه کرد.

1 طوریکه بما گفته بودند ، به مجرد داخل شدن به خاک پاکستان، موسسات خیریه و کمشنری عالی امور مهاجرین شما را از مرز، بسیار شرافتمندانه در کمپها جابجا میسازند، متأسفانه کسی از ما الی شهر پشاور نپرسید که کی هستید؟ و از کجا آمده اید؟

2 زبان پشتوی آنطرف سرحد اصلاً حالی ما نمیشد .

3 گیریم که در پشاور رسیدیم ، بعداً کجا برویم ، مشکلات سرپناه خود را با کی در میان بگذاریم ، روی این دلایل همه بفکر فرو رفته بودیم ، ضمناً کودکان در طول سفر به امراض اسهال و سؤتغذی مبتلاء شده بودند ، گرمی استخوان سوز نیز از قوت ما کاسته بود ، جالبتر از همه مشکل دیگری که به آن دست و گریبان بودیم تجمع اشخاصی بود که میخواستند ما را الی شهر پشاور توسط موتر های قراضهء شان انتقال بدهند ، هر یک بالنوبه از یخنهای ما گرفته به طرف خود می کشیدند ، تاهمرای او ، باید برویم ، دایرۀ این جمعیت مسافربران آنقدر وسیع شده بود ، مثلیکه ما در وسط آنها ( اتن ملی؟! ) انداخته باشیم ، اثاثیهء ما بدون اجازه در چندین موتر تقسیمات شده بود ، و عجیب خود را گم کرده و گیچ شده بودیم ، همه در یک چارراه نا معلومی قرار گرفته ، و نمیتوانستیم تصمیم بگیریم ، تا با کدام یک حرکت کنیم و چه باید کرد؟.

در آخرین دقایقی که دیگر حوصله ام تنگ و به سر رسیده بود ، در بین این جمعیت فریاد کشیدم ، که به لحاظ خدا ما را آرام بگذارید ، ما باخود خیمه آورده ایم همینجا میمانیم و به پشاور نمیرویم ، با تضرع هر یک را دست و پا گرفتیم ، تا اثاثیۀ ما جمع شد و جمعیت مسافر کشان آهسته آهسته پراگنده شدند . بسیار مظلومانه ، گوشه ای را اختیار کردیم ، و منتظر ماندیم تا آنها از سر کل ما دست بردارند. وقتیکه مطمئن شدیم که آنها رفته اند ، موتری را الی پشاور دربست بکرایه گرفتیم و بصوب آن شهر براه افتادیم .

در طول راه با پوسته ها و یا « پاتک » های گوناگونی مواجه شدیم ، هر یک بالنوبه ما را بازرسی میکردند، تعجب آور بود که افراد این پاتک ها یونیفورم بخصوصی که از سایر مردم عادی تفکیک شوند ، نداشتند ، دزد ، عسس ، شحنه و شاه ، همه با هم به کلاه برداری مشغول بودند .

بعد از ظهر بود که ما داشتیم آهسته آهسته به « نوی هده » یا ایستگاه عمومی بسهای پشاور می رسیدیم ، موتر ما تخمیناً یکصدمتر با آخر ایستگاه فاصله داشت ، یکبار هجوم جوانانی که میخواستند ذریعۀ ریکشاه و یا گادی های شان ما را به منزل مقصود برسانند شروع شده بود ، عیناً مثل هجوم مسافربران « تری منگل » هر یک می پرسیدند « چیرته حّی » چون ما نمی دانستیم « چیرته می رویم ». پاسخی نداشتیم ! وقتیکه آنها از شنیدن پاسخ مثبت محروم می ماندند ، زیر لب غُرغُر کُنان و تمسخر آمیز میگفتند «گِلم جمه » .

بهر حال بخاطر رفع خستگی در گوشه ای از « هده » گلیمی را پهن ، و همه دورهم نشسته و بفکر آیندۀ نا خوشی فرو رفتیم ، اما در پنج دقیقه5 نفر از ما پرسان می کردند که : « چیری حّی » بخود گفتم خدایا ! اینها چقدر مردمان پر رویی هستند ، آخر به شما چه ارتباط دارد که ما کجا می رویم ، حتا گدایانی که از ما پول میخواستند ، همین سوالی را میکردند . پیرمردی که یک کلدار پاکستانی میخواست ، بمجردیکه پول را دریافت کرد پرسید « چیرته حّی » با لحن بسیار تلخی گفتم : جهنم ، در جواب گفت : په سلامت ؟! .

خوب شما حتماً سفر هایی داشته اید ، بهتر می دانید که یک مسافر پیاده چه وضعیتی می داشته باشد ، سرو صورت ما خاک آلود ، موها ، پریشان ، لباس های ما از عرق ریزی زیاد به آن می ماند ، گویاکه ما در بیلر گچ تر شده ، چندین بار فرو رفته و خشک شده باشیم . از اینرو سرو وضع ما نشان دهنده آن بود که تازه وارد کشور غریبه ای شده ، اجنبی هستیم . هواآهسته آهسته تاریک شده میرفت ، و ما در میدان پریشان حالی مانده بودیم ، رو بطرف خانمم کرده گفتم : چه میشود ، خود را به پولیس معرفی کنیم ، حرفم تمام نشده بود که دو نفر پولیس در حالیکه تفنگ های درازی در شانه داشتند بطرف ما می آمدند ، کمی خوشحال شدیم ، خانمم در کنارم نشسته بود ، یکی از آنها سوال کرد : « زنانه تا سره دی » ؟ چه سوال احمقانه ی بود ، او خوب می دید که در کنار خانمم قرار دارم ، پاسخ دادم بلی ، سوال دوم شان کاپی سوالات رهگذران بود « چیری حّی »؟ با اضافهء « شناختی کارت لری » ، در پاسخ سوال اول جُز خاموشی حرفی نداشتم ، اما در پاسخ سوال دوم با عجله از جیبم خط راهداری قوماندان صاحب را کشیدم ، و برایش تقدیم کردم ، چون شناختی کارت نداشتیم ، بملاحظه خط راهداری ، که آنهم به زبان فارسی بود و مهر کچالویی در پیشانی داشت ، ما را دعوت به « تهانه » کردند ، تهانه را نیز نمی شناختم ، اینطور فکر میکردم که شاید مثل کشور های غربی ، نخست باید به پولیس معرفی شویم ، و بعداً ادارات دیگری در تأمین معشیت شبا روزی و سرپناه ما اقدام خواهند ورزید ، بدون خم ابرو ، و با اظهار تشکر ازپولیس گفتم : برویم ، و خیلی خوشحال هم بودیم ، که به تهانه می رویم ! ریکشایی را توقف دادند ، اثاثیهء ما را بار زدند ، پولیس ها هم بمشکل در پهلوی راننده ریکشاه خود را جابجا کردند ، بیشتر از پنجصد متر نرفته بودیم ،که ریکشا متوقف شد ، و این دونفر پولیس چیز چیزی به گوش رانندۀ گفتند ، و از صدای دلخراش ریکشاه من نفهمیدم ، رانندۀ ریکشاه سرش را بطرف من گردانیده گفت : او برادر چرا خود را به جنجال می اندازی ! یک چیزی برایشان بده ، خود را از عذاب خلاص کن! .

با حرکات و زبان غریبانه برایش گفتم : برادر چه بدهم ! بگذار ما را تهانه ببرند تا کار پناهند گی ما قانونی باشد ، ما جایی نداریم که برویم ، راننده در حالیکه معصومیت و بی پناهی ما را کاملاً احساس کرده بود ، خندهء نیشداری بر لبانش نقش بست ، از خندۀ او پی بردم که نه …! چیزیکه من فکر میکنم ، چنان نیست ، راننده با دلسوزی گفت : او برادر دشمن سرت را خدا به تهانه نبرد .

ادامه داردیبان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 40 مشترک دیگر بپیوندید