نبشته : کریمی استالفی
خوانندۀ گرامی !
شما داستان را تا اینجا که ( قوماندان تولی مثل ولگرد های کوچه خود را زیر زنخم رسانید و گفت : هو …هو شهزاده امروز از دلگیمشر شکایت می کند ، فردا از من ) .
و اینک قسمت دوم .
به کاتب تولی هدایت داد ، یکماه از رفتن به بازار محرومم ، سه پیرۀ جزایی ، ودو روز زیر خیمه حبس باشم ، احکام اجراء شد .
بعد ها برایم روشن گردید که قوماندان صاحب درین حُکمش دو هدف داشته . اول اینکه سربازان جدیدالورود را زهر چشم نشان داده و ترسانیده باشد . دوم اینکه سربازان جُراءت نداشته باشند ، تا از معاش ماهوار سی روپیه ، صابون ، وغیره امتیازات خود سوالی بمیان آورند .
درحقیقت بخاطر یک شکایت قانونی الی ختم وظیفه بهای سنگینی را متحمل شدم . دلگیمشر صاحب که دشمن سرسخت من شده بود ، بعد از ختم ساعات رسمی بلایی به سرم می آورد که خداوند دشمن سرتان را نشان ندهد .
بهانه گیری های دلگیمشر ، جمع آوری خاشه برای آشپز خانه ، پیره های جزایی ، محروم شدن از روز های تعطیل ، آوردن قره وانه ، همه وهمه نفس را در سینه ام حبس کرده بود ، باور کنید که بمرگ خود راضی شده بودم . نقشهء فرار از خدمت در ذهنم پرو بال می زد ، اما قرار را بخاطر اینکه پدرم توسط پولیس علاقه داری شکنجه نشود ، بر فرار ترجیح می دادم ، مرگ که از جانب من نبود ! هم به سراغم نمی آمد ، باید می سوختم ومی ساختم .
باگذشت هر روز ذهناً در مقابل اعمال ناشایستۀ افسران ، بیعدالتی ، قانون شکنی ، وحتا حکومت بد بین می شدم ، واز قوماندان تولی نیز شدیداً متنفر بودم ، زیرا او برخلاف سخنان روز اولش عمل می کرد ، تنها فرزندان بی بضاعت و مظلوم بودند که ، خدمت مقدس زیر بیرق را با دلگرمی وعلاقه سپری میکردند ، آنهائیکه از زرو زور وواسطه قومی ، سمتی بر خوردار بودند ، یکی پُشت دیگری ناپدید شدند ، .با نهایت تأسف و تألم باید گفت ، که آنها با من یکجا و در یکروز ترخیض گرفتند ! بلی… از شیر بچه ها روباه ساختند ، و دیده نشد که بچۀ « خانی » با فرزند مستضعفی در یک کاسه آب بنوشد ، دوره ی یکساله خدمتم رو به اختتام بود ، شبی از طریق امواج رادیو کابل شنیدیم که انقلاب شده ، نشرات رادیو کابل با وجود عصر تکنولوژی جدید درین ولایت بسیار ضعیف شنیده می شد ، نا گزیر سربازان گوشهای خود را به رادیوی کوچکی چسپانیده بودند ، تا بدانند که در کابل چه خبر است ، رادیو کابل پیهم موزیک می نواخت ، وبعد از دقایقی از شورای انقلابی ، حزب دموکراتیک خلق ، و بعضی کلمات نا آشنای دیگر سخن می راند ، سربازان همه گیچ ، وبطرف یکدیگر خیره شده بودند ، سربازانیکه موعد خدمت شان تکمیل بود بیشتر از دیگران پریشان بنظر می رسیدند .
شب طبق معمول گذشت ، همه با نگاه های حیرت زده ، بی صبرانه انتظار فردای نا معلوم را می کشیدند ، هنوز رنگ شفق به سپیدی نگرائیده بود ، ناگهان تُرم « جمع سی » { زنگ جمع شدن } نواخته شد ، سربازان چشم بهم زدن خود را بمیدان تعلیم رسانیدند ، هدایت صادر شد تا برای همه سربازان و افسران تجهیزات مکمل توزیع گردد ، و موضع های خود را اشغال نمایند ، همه داخل موضع شدیم ، هر لمحه انتظار قوماندۀ جنگ را می کشیدیم ، اما هیچ حادثه ی رُخ نداد ، بعد از یکشب ویکروز دوباره تُرم « جمع سی » نواخته شد ، واز موضع های نمناک با شکم های گرسنه وچهره های غبار آلود بطرف کاغوش ها رفتیم ، همه بُهت زده ، هیجانی ، خسته وغمگین به آینده ، به نظر می رسیدند ، جالب قضیهءاینجاست که ، در میان خیل هیجان زدگان ، یگانه سربازییکه می خندید ، سرمست وشاداب اینطرف وآن طرف می گشت ، … جان شینواری بود ، خود را به او نزدیک ساخته ، پرسیدم ، … جان چی گپ اس ؟ پادشاه گردشی شده ! خندهء نمکینی کرده گفت : لعنت به صنف دوازده که تو خواندی ، اوتن غافل !قدرت سیاسی بدست حزب دموکراتیک خلق افغانستان افتاده ، انقلاب شده …. انقلاب …!! تو هنوز در خواب هستی ! .
از سخنان وحرکات این سربازکاملاً هویدا بودکه عضو حزب دموکراتیک خلق می باشد ، زیرا به تمام واژۀ های سیاسی آشنایی کامل داشت ، و مثل من نبود . من بیشتر از بیش به او وفا دار تر و کنجکاوتر می شدم ، وقتیکه او بمن اطمینان حاصل کرد ، و در ضمن خشم وانزجار مرا در مقابل زور گویان و بیعدالتی دستگاه حاکمه دیده بود ، آهسته آهسته در جذب من به حزب شروع کرد ، او بمن از طرف شبها ، حتا در هنگام خواب درسهایی از مزایای حزب وبرچیده شدن تمام بیعدالتی ها ، ایجاد کورس های سواد آموزی ، دموکراسی ، ترقی وتمدن ، حقوق زنان ، وغیره وغیره می داد. گرچه قلبم گواهی بدی نسبت به آینده میداد ، اما اشتیاقم روز تا روز به حزبی شدن بیشتر میگردید .
شُعله های انتقام جویی در سینه ام پرو بال می زد ، انتظار چنین روزی را می کشیدم تا قدرتی بدست آرم وجواب آنهمه شکنجه های دلگیمشر را بدهم .
بلی درینمدت کوتاه ، آشنایی با آقای … شینواری دیگر من یک انقلابی جوان شده ، به واژۀ های سیاسی کم کم آشنایی پیدا کرده بودم ، طوطی وار جملاتی را اینجا و آنجا زمزمه میکردم ، درین روز ها بشمول قوماندان تولی ، سربازان هم هراسی را از من بدل راه داده بودند ، بمجردیکه داخل اتاقی می شدم همه در سکوت فرو می رفتند .
طبق عادت همیشگی ساعت هشت شب به اخبار رادیو کابل گوش میدادیم ، امشب خبر ها باعث شادمانی ما بود ، زیرا بفرمان « تره کی » وزارت دفاع ابلاغیه ای را پخش کردکه : سربازان یکماه قبل از میعاد دوره خدمت ترخیض شوند ، ترخیض من نیز رویدست گرفته شد .
آقای … شینواری مرا با خود به کمیته ولایتی برد ، وتعرفه ء عضویت آزمایشی در حزب را برایم حاصل کرد ، با داشتن تعرفهء حزبی وترخیض ، پیش خود شخص مُهمی جلوه میکردم ، از اینرو ، زمزمه کنان ، شادمان با عطش و شور و شوق به منطقۀ خود برگشتم ، با درد و الم که این سروروشادمانی نیز زود گذر بود .!!
بعد از گذرانیدن یکشب بافامیل ، صبح زود خود را به علاقه داری رسانیدم ، تعرفهء عضویت آزمایشی ام را به مُنشی علاقه داری تقدیم کردم ، علاقه دار ، مُنشی ، وبرخی از چک چکی های دیگر ، با پذیرایی گرم از من استقبال نمودند ، پذیرایی گرم اوشان چنان نشاطم بخشید که از خوشی در لباس خود نمی گنجیدم . من در طول راه بازگشت از خدمت ، با خدای خود تعهد سپرده بودم که با صاحب شدن کدام پُست مهمی در دولت صادقانه ، شریفانه ، ومخلصانه ، کار کرده ، و تا آخر عمر علیه ظلم ، فساد ، بیعدالتی ، رشوه خواری برزمم ، اما ! خلاف تمام آرزو های من ، علاقه دا ر ، پیشنهاد مرا بصفت معلم در همان مکتبی که چند سال قبل متعلم بودم کرد ، چون وظیفۀ مقدس معلمی را بوجه احسن نمی توانستم پیش ببرم ، از اینرو دلم هرگز نمی خواست به این وظیفه گماریده شوم ، اما چاره چه بود ، نا گزیر قبول کردم .
تدریس مضامین تاریخ وجغرافیه را بمن محول کردند ، مضامینی را که اصلاً نمی دانستم ما در کجای زمین وزمان قرار داریم ، و زمین در کجا قرار دارد ، آیا طبق فرمودۀ ملا صاحب زمین روی شاخ گاو است ؟ زمانیکه زمین را از یک شاخ به شاخ دیگر ش تبدیل می کند ، زلزله صورت میگیرد ؟ . همچنان از تاریخ نیز درک درستی نداشتم ،که واقعاً محمد نادرخان ، عبدالرحمن خان ، احمد خان ابدالی ، امیر شیرعلی خان ، امیردوست محمدخان ، وغیره وغیره ، بروایت تاریخ در کشور مان ، خدمات شایانی انجام داده اند یاخیر ؟! اگر خدمات شان بروایت تاریخ ساختگی واقعیت داشته باشد ، پس در کدام سمت افغانستان می درخشد ،که به چشم دیده نمی شود .
این تفکرات ومسأیل گنُگ اجتماعی مرا دلگیر و سخت آزار می داد ، اما چه کسی حاضر خواهد شد که این همه عقبمانی جامعه را به گردن گیرد .
من اینهمه دشواریها و نا بساما نیها را نمی توانستم نا دیده بگیرم ، دست و آستین بر زدم ، با همکاری سر معلم ووسایر معلمین کوشیدیم تا حدودی در اصول تدریسی به سیستم جدید تغیراتی بیاوریم ، ویک کتابخانه کوچکی را نیز افتتاح کردیم ، شبها مثل یک شاگرد کوشنده درس میخواندم ، وفردای آن به شاگردان خود تدریس میکردم ، کوششهای صادقانه من برای بلند بردن سطح تعلیمی دانشجویان سودمند افتاد .
جبر زمان وادارم ساخته بود ، تا بیشتر مطالعه کنم و بیشتر معلومات داشته باشم ، تلاش های شباروزی من باعث شد که در بسیاری از مسأیل بقدر کافی معلومات حاصل نمایم .
در حقیقت پس از رنج ومُشقت های فراوان ، زندگیم رونق خوبی گرفت ، وظیفهء معلمی ، معاش ماهوار ، کوپون ، احترام خاصی در بین مردم ، هیچ نوع کمبودیی بجز همسر شبهای تنهایی ، در زندگی خود احساس نمیکردم .
طوریکه قبلاً ذکر کردم ، بسیاری از مسأیل خلاف عنعنات قبیلوی « بد » بود اظهار عشق هم « بد » بود .
من به دوشیزۀ از مدت ها قبل عشق می ورزیدم ، عشق او مثل عشق دریا در دلم موج میزد ، اما آشکارا نمی توانستم به فامیل خود اظهار کنم . شبی از شبها هزار دل را یکدل کرده ، بُُریده بُریده با ریزش عرق شرم از جبینم موضوعرا به مادرم عرض حال کردم .
مادرم با گشاده رویی پیشنهادم را پذیرفت ، وبعد از ماه ها رفت و آمد ، سر انجام فامیل دختر راضی شده ، شیرینی دادند ، هیچگاه از یادم نمیرود ، شبی که شیرینی را آوردند ، تا صبح نخوابیدم ، هی بیت میخواندم ، وچند بار مخفیانه دستمال شیرینی را بوسه زده وبسرو صورتم مالیدم ، آخرین آرزویم نیز برآورده شده بود ، اکنون به غمی از غمهای دنیا فکر نمیکردم ، سر شار از جوانی ، مغرور در حُسن وطندوستی ، عشق به دریا ، بوطن ، به نامزدم ، تمام افکارم را تشکیل میداد .
با دردودریغ ! بعد از عروسی ، تُند باد حوادث ، زندگی سرو سامان یافته مرا یکباره تیره وتار ساخت .
ادامه دارد


