jump to navigation

تلخترین شام غریبان قسمت اول اکتبر 27, 2009

Posted by farhangistan in Culture.
trackback

ادب دوستان فرهیخته درود وسلام برشما ، تلخ ترین شام غریبان سوژه داستانیست ازداستان نویس مشهور وتوانای معاصر کشور آقای کریم استالیفی که میبن واقعیت های زنده گی صدها هموطن عزیز ما میباشد ، مدیریت وبلاگ فرهنگستان برعلاوه اینکه ا زخداوند لایزال شیرینی این شام تلخ را برای ملت عزیز استدعا مینماید ، موفقیات مزید برای استالیفی صاحب درراستای داستان نویسی وخدمات فرهنگی شان خواهان است
تلخترین شام غریبان قسمت اول
نویسنده : لطیف کریمی استالفی
خوانندۀ گرامی !
اهدائیه !
« باهمین دیدگان اشک آلود
ازهمین روزِن گشوده به دود
به پرستو
به گل
به سبزه درود » .
این کتاب را با دیدگان اشک آلود، به آن« جمیعت سوم » راه پیمایان غُربت آباد ، که با عالمی ؛ حسرت و آه وغم واندوه ، مشقت ها ، رنجها ، خانه وکاشانۀ شانرا ازدست ظلم جباران زمان وعاملین « دیوبندی »ترک وهزاران کیلو مترجاده های پُراز تهلکه ، پُر از فرازو نشیب را با قبول هرگونه خطرات مالی وجانی طی و بادردودریغ ! که هرگز نتوانستند خود را به آن سرزمینهای رویایی وبیگانه برسانند ، ودرآن ورطه های هولناک جان های شیرین شانرا از دست دادند وبرای ابد در دل دریا ها ، صحرا های تفتنده ، جنگل ها ونهنگ ها مدفون شدند ، تقدیم میدارم . روح شان شاد با د .
ای رفته از برم به دیاران دوردست
با هر نگین اشک به چشم تر منی
سهیلی
داستان غم انگیز کشور ما طولانی تر از آنست که بتوان آنرا در یک یا هزاران جلد کتاب گنجانید، صحنه های تکان دهنده و هیجان آور، فاجعه ها وریداد های هولناک و در یک کلام مصیبت عظیمی که در سرزمین مادری مان رخ داد یکی از سوزنده ترین دوران قرن بیستم بود که موجبات دربدری و آوارگی ملیونها انسان هموطن ما را فراهم ساخت .
دنیا شاهد است که در دو دهه اخیر شریفترین ، پاکترین ، و فداکارترین مردم جفا دیده افغانستان بنابر سیاست های خصمانه کشور همسایه ما پاکستان خانه وکاشانه آبایی شانرا جبراً ترک و هزاران کیلو متر جاده و دشت های تفتنده ء بیدادگر را با عالمی حسرت تلخ واندوه بی پایان با قبول خطرات جانی ومالی طی و خود را به قلب سرزمین های دور وبیگانه رسانیدند وچه بسا درین ورطه های هولناک جان های شیرین شانرا باختند .
روی این انگیزه از چندی بدینطرف اندیشه ای مرا وادار می ساخت تا اوراق پراگند ه ای را که در سالهای پرآشوب از زبان پرستو های مهجورپرو بال سوخته ، درودیوارو خشت وگِل وطنم ، که هرگز سیلاب اشک شان گره گشای غم و اندوه شان نگردید و داشت آهسته آهسته در کنج تاق و تاقچه ها بدست فراموشی سپرده می شد ، جمع آوری و به زیور چاپ آراسته سازم ، تا سندی باشد میان پرستو های مهاجری که شوق پرواز به آ شیانه سوختۀ شان را دارند ، مورد تحقیر و زخم زبان قرار میگیرند .
خبر های دردناک و تأسف آوری درین اواخر از زبان برخی همدیاران ما ، گویا که ما بودیم !! مردانه وار در مقابل تمام بدبختی ها ، گرسنگی ها ، بمباردمان ها ایستادگی کردیم و شما ها بودید !؟ که نا مردانه وطن را ترک کردید ، شنیده میشود . از اینجاست که « غُربت گزینان » را« جمیعت سوم » بحساب می آورند .
نگاه های پر خاشگرانه شان موجب تحقیر هجران کشیده هایی میشود که نازنین ترین عزیزان شانرا در دل تیره ء دریا های خشمگین ومُتلاطم بیگانه سپرده اند و ساکن سرزمین هایی شده اند که ظاهراً پُر جوش وخروش ، اما خطوط اصلی آنرا فقط درد ، رنج ، غم و غصه ، ومحنت چیز دیگری تشکیل نمی دهد .
ای هموطن !
شما اگر به خُفتگان سینهء خاک وطن مُویه سرمی دهید ، غُربت گُزینان به رفتگان دل دریا ها ، جنگل ها ، و دشت های سوزان بیگانه اشک میریزند . بقول نادر پور عزیز،
اگر سر چشمه های اشک عالم را بما بخشند .
و یا ابری به پهنای زمین در ما فرود آید
دل مارا دگر تسکین نخواهد داد
غم ما را دگر از خاطر ناشاد
نخواهد شُست .
آری…
درد خنجر بر پیکر هر دویمان یکیست ، بفکر مرهم باید شد ، نه بفکر زخم زبان .
سر انجام به جمیعت سوگواران پیوستم
وما دیدار به قیامت ماندیم .
من از دوران کودکی به دریا ها علاقه خاصی د اشتم ، ساعتها اوقات فراغت خودرا با دلگرمی کنار دریاچه ها سپری میکردم ، در یک کلام عاشق دریا بودم ، اما از شنا بدم می آمد ، در عمر خود یکبار هم شنا نکردم ، زیرا از دوران طفولیت تا هم اکنون از آب می ترسم ، بر عکس به آن سخت علاقمند و عشق می ورزیدم .
در دهکدۀ زیبای ما اصلاً رودخانه ای وجود نداشت ، نا گزیر بخاطر رفع دلتنگی مسافات زیادی را تا رود خانه قشلاق مجاور پیاده طی می کردم ، خواب ها و خیالات خود را با آب در میان میگذاشتم ، از جهش ماهیان و امواج سر کش آن لذت می بردم .
شمامی دانیدکه کشور ما محاط به خشکی بوده ، بحر ندارد ، اما دل سودا زدۀ من بخاطر تماشای بحیره سیاه عاشقانه می تپید ، با تأسف که فرسنگها از من دور، و هیچ دریچه امیدی راهم نمی دیدم تا روزی برسد، کنار سواحل دلپذیر آن دریا های پُر طلاطم پهلو زنم و امواج خروشان آنها را به تماشاه بگیرم .
با درد و دریغ ! نمی دانستم روزی این دریا ها عزیز ترین عزیزانم را می بلعند .
پدرم گاه گاهی که مرا کار ضروری میداشت ، سراغم را از کنار رود خانه می گرفت و میگفت: پسر تو مگر دیوانه شده ای که روزت را کنار دریاچه گم میکنی ؟ من جز خاموشی جوابی نداشتم .
القصه : در هر کوچه وپسکوچه در هر خانه و بازار نام من سر زبانها افتاده بود،گویا که یا عاشق شده ویا بگفته کسانی در سرم « جن » نشسته ، مادرم گاهی به عصبانیت و گاهی هم با احساس وعواطف مادرانه مرا می بوسید وکنجکاوانه میگفت : بگو بچیم عاشق کدام دختر شده ای ؟ اگر خس در بنیاد ما نماند او را برایت خواستگاری میکنیم ، به شرط آنکه قول بدهی دیگر کنار دریا نروی ! مردم بد میگویند ، خونسردانه از مادرم می پرسیدم ، « بوبوجان » مگر لب دریا رفتن« بد » است ؟ .
روزی از روز ها دلم بسیار غمگین شده بود ، در کوچه ای که همه روزه از آنجا عبور میکردم نا خود آگاه بیتی را به آواز بلند زمزمه کردم ، کاکا رسول سرش را از دیوار باغش بلند کرده گفت : او بچه ! اگر سرت به تنت سنگینی میکند ؟ بار دوم که از اینجا عبور میکردی آواز بخوان ! برو گُمشو ، بار ثانی نبینمت که در کوچۀ ما بیت بخانی ، بیحیا ، به تو کسی نگفته که در کوچه بیت خواندن « بد » است .
بیاد می آورم روزی را که در زیر سایۀ درختی با چند دانه چارمغز همراه با دختر های همسن وسال خود بازی میکردم ، اتفاقاً ملا صاحب مسجد از آ نجا میگذشت ، همه را سخت گوشمالی داد ، مرا بیشتر ! با چهره غضب آلود بمن گفت : پدر ومادرت بتو نگفته اند که با دختران نشست وبرخاست« بد » است ! بروید گمشوید .
آمد آمد زمستان بود ، پدرم غرض خریداری ذغال و آذوقه زمسناتی با مادرم روانه کابل شدند ، مرا نیز با خود گرفتند ، بعد از ساعتها انتظاری موتر حاجی صاحب علم به ایستگاه رسید ، من چوکی ای را اشغال کردم ، در ایستگاه بعدی ازدحام مسافرین زیاد شد ، مردی قوی هیکل از بازوانم گرفت و از جایم بلند کرد ، حیرت زده اطرافم را نگاه کردم ، پدرم گفت : بچیم بگذار آدم کلان بنشیند! تو خورد هستی ، ایستاده شو ! بد است که آدم کلان ایستاده باشد ، تا کابل که رسیدیم پا هایم ورم کرده بود .
ما بچه ها فرا رسیدن عید را لحظه شماری میکردیم ، زیرا از بزرگان عیدی میگرفتیم ، لباس پاک می پوشیدیم ، همرا با پدر یا مادر به خانه های قوم خویش سری می زدیم ، شیرینی ، کیک و کلچه که در هر سال یکبار نصیب ما ن می شد ، نوش جان میکردیم .
روز دوم عید قربان همراه با مادرم بخانه همسایه رفتیم ، تا دست به بشقاب کیک ، که بسیار نازک بُریده شده بود بردم ، مادرم بطرفم چشم کشید ! گفت : چشم گرسنگی نکن که « بد » است .
از شنیدن کلمه بد است، در حقیقت به هیجان می آمدم ، این بار با لحن عتاب آلود به مادرم گفتم : نفهمیدم ؟ چرا در کشور ما همه رفتار های معصومانه بد است ، آواز خواندن ، لب رود خانه رفتن ، به چوکی موتر نشستن ، شیرینی خوردن ، بازی با دخترا ن هم سن وسال کردن ، همه وهمه شرم است و« بد » است ، پس خوب چیست ؟ .
مادرم بدون اینکه مرا قناعت بدهد ، یک سیِلی جانانه ای نثار صورتم کرد و گفت : زبانبازی تو هم « بد »است .
من کودکی بیش نبودم ، اما تمام رفتار و اعمال بزرگان را که در مقابل خورد سالان بخصوص « دختران » انجام میدادند ، با دقت زیر نظر میگرفتم ، با درد ودریغ ! که آنها هیچگاهی از خود رفتاری نشان نمی دادند که کودکان ونو جوانان شان شاداب ، سالم ومُتکی بخود ، به جامعه تقدیم گردند ، بر عکس کودکا ن را ماتمزده ، مغموم وسرخورده تربیه میکردند .
بیاد دارم هنگامی را که نو جوانی بیش نبودم ، در یکی از شب ها به خواب شهوانی آلوده شدم ، جُرأت نداشتم تا از بزرگتری علت را بپرسم ، که شب برمن چه گذشته ، زیرا همه شرم بود همه « بد » ؟!.
سالها گذشت ، اما افکار گنُگ و تصورات مبهم ذهن مرا رها نمیکرد . در صدد آن بودم تا برای جامعۀ ما راه بیرون رفتی از کهنه گرایی جستجو گردد .
باوجود بُهتان هایی چون« عاشق »« دیوانه » « جِندی »« بی حیأ »، که بر من از طرف اهل قریه وارد می شد ، با لجاجت رفتن کنار دریا را بعد از ختم دروس مکتب فراموش نمیکردم ، ولحظاتی را با تماشای آب روان شادمانه سپری میکردم، ونسبت دیر آمدنم بمنزل مورد عتاب والدین قرار میگرفتم .
ایکاش! دریا ، این دشمن آرام را که عاشق ودلباخته آن بودم در همان روز های اول نفرین میکردم .
صنف یازدهم مکتب بودم ، خبر شدیم که از طرف محمد داود خان کودتایی علیه پادشاه صورت گرفته ، به گفته ی اهل قریه « پادشاه گردشی » شده ، راستش ما متعلمین به حیرت فرو رفته بودیم ، چرا که اولین بار بود به واژ هء کودتا بر خورده بودیم ، جای بسیار تأسف بود ! که در کلاس یازدهم مکتب ، ما واژۀ کودتا را از برکت حکومات خاندان محمد زایی ها نمی دانستیم ، دروس مارا تاریخ جعلی افغانستان که تحت نظر یکعده ناسیونالسیتها نوشته وترتیب یافته بود ، به اضافهء هندسه ، دنیات ، قرائت فارسی ، پشتو که هیچکدام جوابگوی رشد فکری طبقه جوان جامعه نمی شد ، تشکیل می داد ، ما معنی تاریخ را نمی فهمیدیم ، ما وقایعی و حوادثی را در مضمون تاریخ از عملکرد شهزاده گانی که بالای ملت « شادی بازی » میکردند ، مطالعه میکردیم ، و در قرائت فارسی جز بابا نان آورد ، کاکا خر را زد ، چیز جالب دیگری را نمی یافتیم ، معلمین هم مطابق پلان اداره مکتب از روی کتابهائیکه اصلاً ما را با جها ن خارج و علوم عصری پیوند نمی داد ، تدریس میکردند ، من بار ها از زبان معلم جغرافیه شنیدم که میگفت : « جُغ » زمین و « رافیه » احوالات زمین ، درحالیکه ما نه از زمین و نه از احوالات زمین واقف بودیم .
بیاد دارم روزی ، از معلم جغرافیه که خود تحصیلات ابتدایی داشت ، و پیوند تنگاتنگی با ملای مسجد ، سوال کردم : چرا در زمین زلزله به وقوع می پیوندد ، وچگونه از دل کوه ها ی خاکی آتشفشانها فوران می کند ؟ معلم صاحب در پاسخ از شاخ گاو و علائم جهنم استدلال کرد ! که مورد قناعت من نبود ، او به کفتان صنف امر کرد ، که چند شاخۀ چوب ارغوان بیاورد ! بفکر فرو رفتم ، که خمچۀ ارغوان برا چی ؟ حدس می زدم که شاید به نسبت عدم موجودیت لابراتوار، قضیۀ را طور عملی برایم نشان بدهد ، اما بمجرد رسیدن خمچه های ناشکن ارغوان مرا خوابانید ، آنقدر کف پا ، پُشت و پهلویم را چوب زد که تا ابد از لوح خاطراتم پاک نمی شود ، دادو فریادم فضأی مکتب را پیچانید ، دروس سایر صنوف را مختل ساخت ، درین اثنأ سرمعلم مکتب داخل صنف ما شد ، علت را پرسید ! معلم صاحب گفت : ببین سرمعلم صاحب! این پسر بی حیاء در کار خدا مداخله می کند ، و ما بی گناهان را به گناه آلوده می سازد ، سرمعلم بطور تائید سری جنبانید ، از صنف خارج شد .
هر گاهیکه سوالی در ذهنم خطور میکرد ، ضرب خمچة های تر ارغوان معلم صاحب جغرافیه بیادم می آمد ، وتا ختم دوره مکتب اصلاً سوالی نکردم .
با وجود مشکلات اقتصادی، فاصله زیاد مکتب از منزل ما ، شکم گرسنه هیچگاه مکتب را ترک نگفتم ، و سند فراغت یا به اصطلاح « شهادتنامه » را که یک سند واقعاً بی ارزش بود حاصل کردم .
عصر روزی بطرف منزل روان بودم ، پیرمردی که از رادیو چیز چیز هایی شنیده بود ، مثلاً : امپریالیزم ، سوسیا لیزم ، انقلاب ، کمونیزم ، سرمایداری وغیره، او معنی این کلمات را نمی فهمید ، ازمن پرسید ، من فارغ التحصیل صنف 12 نیز در ردیف بیسوادان تحصیلکرده قرار داشتم، پاسخی جز خاموشی نداشتم ، با وجود این همه کم دانشی شدیداً علاقه داشتم تا در یکی از ارگان های دولتی بحیث کارمند رسمی استخدام شوم ، اما با تأسف روزگاری آمده بود ، که بدون شهرت پدر، واسطه قوی ، پول وافر، حتا بعنوان ملازم دفتر نیز استخدامت نمیکردند ، این شوق واشتیاق من نیز بیهوده بود ، مجبور بودم بخاطر پُر کردن شکم ، سینهء زمین را خالی میکردم ، ولقمه نانی ازین مدرک عاید حال ما میشد ، سالی چند بدین منوال وتیره روزی گذشت .
آفتاب آهسته آهسته غروب میکرد ، خسته از کار برگشته بودم ، نیاز به آرامش داشتم ، ناگهان حلقۀ درب منزل ما بصدا آمد ، پیش آمد نا خوشایندی بر دلم سنگینی میکرد ، در را گشودم ، سپاهی علاقه داری را در مقابل چشمانم یافتم ، پرزۀ کوچکی از کاغذ بدست داشت ، من مبهوت شده بودم که ، درین عصر بخانهء ما پولیس علاقه داری برای چه ؟ تا خواستم علت را از او بپرسم ، همه اعضای فامیل دم در رسیدند ، با دیدن سپاهی همه چون شاخه های بید میلرزیدند ، پدرم زیر لب با اندوه عمیقی گفت : خدا خیر کند ! جلبنامه را از پولیس گرفتم ، دیدم که روی آن اسم من نوشته شده است .
پولیس با چهره بر افروخته گفت : یالله ، زود شو که دیر میشود ! بسیار ترسیده بودم ، بخود لعنت گفتم ، که چرا دررا باز کردم ، علت جلب را جویا شدیم ، ا ما سپاهی دو پا را دریک موزه کرده ، بدون پاسخ اصرار می ورزید که یا الله ، زود شو، دیر میشود .
پدر ومادرم بنا ی عذر وزاری را آغازکردند ، تا علت را بدانند ، اما سپاهی چیزی نمیگفت که نمیگفت! پدرم با عصبانیت گفت : من درین شام تاریک پسرم را که برهنه صورت است ، وضمناً سرکاتب احصائیهء نیز حالا در کار نیست ، به هیچ وجه نمیگذارم!! فردا شخصاً او را به علاقه داری حاضر می سازم ، از حرکات سپاهی معلوم میشد که بهانه میگیرد ، متوجه شد که پدرم به هیچ عنوان حاضر نیست ، سر انجام با خون سردی گفت : پس امشب اینجا می خوابم تا پسرت فرار نکند ، مبلغ پنجاه افغانی « محصلی » من می شود ، اگر زحمت نیست به خانمت بگو که پلو بپزد ! در حالیکه در تمام خانه ما ، ده افغانی موجود نمی شد ، پلو چی ! حتا روغن وپیاز « اِشکنه » هم موجود نبود ، مجبور بودیم که این مهمان نا خوانده را با تمام فرمایشاتش بپذیریم . مادر بیچاره ام تمام در همسایه ها را کوبید ، تا مقداری برنج ، روغن ، و پول را مهیا ساخت .
وقتیکه شکم سپاهی سیر وجیب اش صاحب پول شد ، آنگاه تبسمی بر لبانش نمودار گردید ، با مشاهدۀ تبسم او، ما هم آرامش خاطر یافتیم ، پدرم رو بطرف سپاهی کرد وگفت :خوب حالا بگو دگه ، چی گپ اس ، سپاهی با خندهء نمکینی گفت : ای بابا ! شما مردم چقدر ترسو هستید ، هیچ گپی نیست! پسر شما بخدمت سربازی جلب شده . با شنیدن این خبر پدر ومادرم شروع به گریه کردند ، چنان می گریستند گویا که من مُرده باشم ، ایکاش که من مُر ده بودم !.اما ؛ من در میان خنده وگریه خرسند بودم ، زیرا فکر میکردم که قشلۀ عسکری ما حتماً کنار کدام دریا خواهد بود .
خلاصه اینکه بعد از چندی همرا ه با عده ای از دوستان « یاچاریار» گفته عازم دورترین قشلۀ عسکری شدم ، که در آنجا نه دریایی وجود داشت ونه صحرایی .
تاریکی شب آهسته آهسته فراء می رسید ، حکم خواب شدن ازطرف (دلگیمشر) صادر شد ، سربازان یکی پُشت سر دیگری داخل مغاره ای شدند که من هم دنبال اوشان بودم ، واویلا ! این اتاق خواب یا به اصطلاح عسکری « کاغوش » بیک قفس دستجمعی تنگ وتاریک ، یا بهتر بگویم : مثل گوری میماند که ما خود را مانند مُرده های متحرک می جُنبانیدیم ، خستگی راه مرا به خواب عمیقی فرو برده بود ، تا جاییکه شفق پرده ء سیاه شب را دریده بود ، و من بی خبر به خواب شیرین بودم ، زمانی از خواب پریدم که لگد مُحکمی ، کمرم را نوازش کرد ، چشمم به دلگیمشر افتاد که با لحن قهر آمیز و آمرانه گفت :« بچه خان » بلند شو! اینجا عسکری است ، خانة بوبویت نیست!؟ زود سطل آب وجاروب را بگیر، ساحه را آبپاشی و جاروب کن .
اندوه عمیقی آمیخته با حسرت وآه برمن مستولی گشت ، چاره ای جز این نبود که سراسیمه وبی اختیار دنبال سطل وجاروب بدوم ، وفرمان را عملی سازم ، وظیفه را انجام دادم ، بار دوم صدای دلخراش دلگیمشر مرا بخود جلب کرد،« بچه خان » ! قره وانه را بگیر چای بیاور !
در حالیکه از ضربة لگد درکمرم احساس درد شدیدی میکردم ، اما چه چاره بود ؟ با دو تن دیگر بطرف آشپز خانه که بیشتر از پنچصد متر فاصله داشت روانه شدیم ، قره وانه ها را به دریچة آشپز خانه پیش نمودیم ، به این فکر بودم که شاید کدام خوراکۀ لذیذی باشد ، آشپز، آبکش بزرگی را داخل دیگ سیاه وچربی که ماهها غُسل را ندیده بود ، فروبرد ، و در هر قره وانه دو آبکش چای سیاه که شباهت به شوربای ترکاری داشت ، ریخت ، بمجردیکه صُبحانه را حاضر کردم ، سربازان هجوم آورده، هریک با پیاله های آلمونیمی که در دست داشتند ، بداخل قره وانه کرده ، مثل « سوپ » سر کشیدند . اشپلاق دلگیمشر بصدا درآمد ، همه دوان دوان بطرف میدان تعلیم رفته ، صف گرفتیم . قوماندان تولی خرامان خرامان بطرف صف سربازان نزدیک شد ، بعد از مکث کوتاهی ، چنین خطابه ای به سربازان جدیدالورود ایراد فرمود : بچه ها اینجا قطعه عسکری است ، من بالای هریک تان قانون عسکری را جداً تطبیق میکنم ، از همه ی تان تقاضا میکنم تا مطابق به قانون عسکری خود را عیار سازید ، در اینجا بچۀ شاه و گدا در یک کاسه آب میخورد ، من در اینجا از شیر روباه می سازم .
بیانیه ی قوماندان تولی از یکطرف مرا بخاطر تطبیق قانون بالای شاه وگداء قوت قلب می بخشید ، واز جانبی به این فکر فرو رفتم که چرا از روباه ها بخاطر حفظ تمامیت ارضی کشور، شیر ساخته نمی شود ؟ بر عکس از این شیر بچه ها روباه می سازند ؟!.
سخنان قوماندان تولی بمن جراءت بخشید ، تا از لگد دلگیمشر شکایت کنم ، با وجودیکه دلم نمی خواست ، قدمی پیش نهاده ، موضوعرا بعرض رسانیدم ، پناه بر خدا ! چه اشتباه بزرگی را که پیامد های تلخی دربرداشت مُرتکب شدم .
ایکاش ! که زبانم گُنگ شده بود ، زیرا نمی دانستم که شکایت کردن واز حقوق خود دفاع کردن هم « بد » است . قوماندان صاحب تولی شکایتم را بسیار خونسردانه شنید ، یکبار با چهرهء بر افروخته شده ، مثل ولگرد های کوچه وبازار خود را زیر زنخم رسانیده گفت : او …هو…هو شهزاده ! درین روز اول از دلگیمشر من شکایت می کند ، شاید فردا از من .
ادامه دارد…………

دیدگاه‌ها»

No comments yet — be the first.